من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
اوضاع اين روزها
همه جا دو دو و سه سه به پچ و پچ هستند. به يكديگر سر ميزنيم از حال هم جويا ميشويم نگران همه چيزيم، آينده اين سرزمين ، سلامت دوستانمان و شدت جهل مدعيانمان ، نگران همه اين ها هستيم.

بياد روزي افتاده ام كه شاه گفت "صداي انقلاب شما را شنيدم" و آنروز كه در نانوائي سنگكي ميدان كاخ در تهران بودم ساعت دو بعد از ظهر و خمير گير و شاطر و همه مشتريان نان سنگك به خنده افتادند از گفته اعلاحضرت قدر قدرت قوي شوكت، چون خيلي دير صداي انقلاب ما را شنيده بود. سال 1357 بود. براي مردم مدتها بود كه شاه ديگر در باور مردم شاه نبود.

هميشه صداي اين مردم دير شنيده ميشود ترسم اينبار هم موقعي صدا را بشنوند كه دير شده باشد.

به خدمت دكتر رفتم كه نكته اي گويد كه داستان فردا را امروز بدانم. گفتم دكتر چه خبر است و ايشان خاطره اي نقل كرد كه چنين بود:

دانشجوي پزشكي بودم و انترن در بخش بيماران رواني، روزي به تيمارستان رفته بوديم و دكتر چهرازي مشهور استاد روانپزشكي بود. بيماري در بخش بود كه استوار ارتش بود و به شدت بيمار . استوار هميشه در حال سخنراني بود و داد سخن ميداد كه من رضا شاه كبيرم، در جنگ با روس هاي بلشويك رشادت ها كردم، در مبارزه با انگليس چنين و چنان كردم، و رضا شاهي بودم كه ناپلئون بر من رشك ميبرد و استالين با حسرت و حسادت بر من مينگريست ، چرچيل از من درس ميگرفت .

دكتر چهرازي دانشجويان را جمع كرده و توضيح ميداد كه اين نمونه بي بديل پارانويا در يافته هاي دانش روانشناسي است. در همين هنگام و در ميان صحبت دكتر چهرازي استوار فرياد كشيد كه:

خفه شو، رضا شاهت صحبت ميكند چقدر بي شعوري، خفه شو.

حالا داستان ماست كه استواري به همه ملت ميگويد خفه شويد كه رضا شاه صحبت ميكند.

نصيحت: صداي اصلاحات را بشنويد برخلاف نظر اين آقا مردم بزغاله نيستند اگرچه اين شخص توان و درايت چوپاني بزغاله ها را هم ندارد.

بياد آريد غزل زيباي سيف فرقاني را كه در هنگام حمله مغول ها سروده است و بيتي از آن چنين است:

آنكس كه اسب داشت غبارش فرو نشست- گرد سم خران شما نيز بگذرد