من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
پريشاني
نميتوانم كه افكارم را جمع كنم، پريشاني امانم را بريده است، كلمات كنار هم نمينشينند تا جمله معني داري را به خواننده انتقال دهند.
شعر ها جمله ها و كلمه هاي نامربوط در پيش چشمانم و در ذهن كهنسالم رژه ميروند.
در خيابان كه پياده روي ميكنم با اين نقرص كه دردناك است، حال خوشي ندارم و به اطراف مينگرم و مات شده ام ، گوئي آلزايمر هم گرفته ام افكار نامربوط ميآيد و باز ميآيد.
بچه هاي ده ، بيست ساله را ميبينم كه از كلاس هاي درس و موسيقي و زبان و ديگر كلاس ها در آمد و شد هستند و ميخواهم چيزي بگويم با اين جوانان زيبا و دوست داشتني . فقط همين به يادم ميآيد
اينگونه آغاز ميشود انگار، از فروغ است،

هيچ صيادي در جوي حقيري كه به مردابي ميريزد مرواريد صيد نخواهد كرد، شايد هم صيد كند، اصلن مرواريد چيست؟ در اينكه اينها اين بچه ها صياد مرواريدند شك نميكنم . شايد هم اشكال از اين بچه ها باشد. بايد در پي صيد قورباقه باشند. بعضي هم هستند.

چه پريشاني بي حدي يافته ام با اين سال ها كه گذشت و تلاش كردم در پشت دخل اين مغازه كه با اين كسادي بازار مشتري هم ندارد. ديگر مشتري ندارد، هيچ كس تره هم براي اين بساط ما خرد نميكند. اين كسب و كار هم مايه ننگ شد. براي وارثان آن چه ميماند؟ جز بدهكاري و سرشكستگي ، در پي درآمدي بوديم كه اصل سرمايه نيز به باد رفت. همه تقصير اين ركود جهاني بود. نميدانم چرا وقتي چهار تا بانك اون سر عالم وام الكي ميدهند كسب ما در اين خيابان بن بست لنگ در هوا ميشود.

دو تا از اين بچه ها در مورد انتخابات بحث مفصلي دارند، ميخواهم در بحثشان شركت كنم، اما گوششان بدهكار من نيست. اولي ميگويد همين راه كه ميرويم ما را به نتيجه ميرساند ، غافل مشو، ديگري ميگويد نه بد تر از اين هم جا دارد. ميخواهم بگويم كه با تو موافقم ، بد تر از اين هم جا دارد ، اما حرف من شنونده ندارد.
اون بلند گو را خفه كن ببينم چي ميگه اين جوون.
يكي ميگويد من شركت نمي كنم، ديگري اعتراض دارد.
گشت به دختر بچه اي كه با مادرش براي خريد روسري و مانتو نو به بازار رفته است اعتراض دارد من هم اعتراض دارم. مگر اين بچه به تكليف نرسيده است پس چرا مطابق تكليف عمل نميكند؟ انديشه پريشانم به كلمه تكليف خيلي حساسيت پيدا ميكند. راستي تكليف چيست؟ فقط بچه هاي نه ساله به تكليف ميرسند. بزرگتر ها تكليف ندارند؟

در باشتين از شيخ پرسيد تكليف چيست؟ شيخ گفت همان كه بود.

هنوز بحث ادامه دارد،
دومي ميگويد من كه شركت ميكنم راهش همين است، من در گذرم فقط اين قسمت حرفش را ميشنوم كه ميگويد:
شغال خطه مازندران را نگيرد جز سك مازندراني

تا اينجا دانستم كه من هم تكليف دارم كه شركت كنم
2 Comments:
عجب دردی است درد پیری!
زمانی همه چیز بیادم می‌ماند اما الان نام سعدی و حافظ را هم گاهی فراموش می‌کنم. اما این زبان فارسی عجب مخزنی است! درست است «شغال خطه‌ی مازندران را نگيرد جز سگ مازندراني»!
راستی این همان شیوه‌ی اصلاح طلبی نیست؟

Anonymous پویا said...
گرچه بعید می دانم به پیروی از روش اصلاح طلبی سرم را پایین بندازم و باز به سید خندان رأی بدهم ولی انگار که تنها راه جلوگیری از پسرفتمان همان توسل به سگ مازندرانی است از شر شغال مازنی. چی بگم!