من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
شيراز معدن لب لعل است


باز گردش روزگار براي سومين بار در اين سال مرا به ملكوت شيراز برد.
وقتي كه به شيراز ميرسم مست ميشوم، آنچنان كه گم ميشوم در پيچ و خم هاي بازار وكيل كه پر است از پارچه هاي رنگارنگ لباس هاي قشقائي و زين اسب سواران كه هنوز در دشت هاي فارس هستند با قطار فشنگ هايشان با غرور ايل .
سيني هاي معجون ساخته شده از كنجد و شكر و مسقطي هاي وسوسه برانگيز و مينا هاي آبي در سراي مشير .

به حافظ كه رسيدم بنا به رسم اين ديار غزلي از حافظ را خواندم كه ميگفت مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ كه سخت براشفتم چرا كه در اين سن و سال سخت ميچسبد و چقدر با خواجه هم نظر بودم.

به زيارت سعدي كه رفتم براي چندمين بار غزل زيبايش را بر ديواره غربي خواندم كه

خوشست عمر دريغا كه جاوداني نيست

از پله هاي كاريز سعدي كه پائين رفتم تا ماهي هاي قنات را بيابم كه دختر و پسر جواني روي در هم و دست در دست داشتند انگار كه من نبودم و همه، آنها بودند و اين شعربيادم آمد كه شيخ ميفرمايد

هرگز حسد نبردم و حسرت نخورده ام
جز بر دو روي يار موافق كه درهم است

و من هم چون شيخ حسرت خوردم ، من ماهي ديدم و او ماه ميديد ، ميپنداشت كه ما نيستيم و ما نبوديم همه آنها بودند و يكي بودند.

آرام نيست در همه عالم به اتفاق
ور هست در مجاورت يار محرم است

دو عكس ميماند از اين سفر براي هميشه به يادگار، اين هم براي دوستانم

اينها معناي زندگي است ،همه اينها برايم معناي ژرفي دارد نميدانم كساني ديگر در اين معنا ما من هم نظرند يا نه؟

3 Comments:
Anonymous nameh said...
! Monk آقای
ابه زروزشدنت خوشحال شدم !دیگه داشتم نگران می شدم. معلومه درشهر عشق و شعروشرا...شیراز(که اکنون درکشورهای دیگه به سلامیتی هم مینوشند) بهت خوش گذشته.همشه سلامت ومثل سعدی درسفر باشی !!ا

Anonymous پویا said...
آن بیتی که از سعدی گفتید مرا یاد این غزل او انداخت که ابیاتش یک از یک درخشانتر و زلال ترند:

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی

دانی کدام دولت در وصف می نیاید؟
چشمی که باز باشد هر لحظه بر جمالی

خرم تنی که محبوب از در فرازش آید
چون رزق نیکبختان بی محنت سؤالی
...

Anonymous افشين said...
من و حافظ هم در اين معنا با شما هم نظريم.