وقتي كه بچه بودم براي من يكي آب و هوا بيشتر نبود .
بچگي دنياي زيبائي نبود و داستان هاي آن هم، اگر چه جالب ولي در همان حال دردناك بود.
پنجاه سال پيش پدرم داستاني تعريف فرمودند كه هميشه در محرم به يادم مي آيد : در يك سال محرم شدت عبادت و ايمان چنان بالا گرفت كه مقرر شد همه افراد در مراسم شركت جويند و سينه و قمه و زنجير زدن همه گير گردد. از همه محله ها راه افتاديم و مردم را گردآورديم كه در مراسم با تمام قوا شركت نمايند. يك عده هم به محله جهود ها رفته و با يهوديان وارد مذاكره شدند و يهوديان نيز به اجبار تن در دادند و در مراسم محرم و عاشورا شركت فعال يافتند.
همه كار ها خوب انجام شد و ما هم شادان كه اين امت موسا هم به امر ما درآمد و به مراسم عاشورا گردن نهاد و عظمت اين روز را درك كردند و شايد اين مسير را بروند و از شر آتش جهنم رهائي يابند.
همه دسته ها از مسير هاي گوناگون شعار گويان و گريان در ميدان شهر به هم نزديك شدند و به يكديگر سلام دادند .
در اين ميان دسته جهودان بسيار بيش از ديگران اشك ميريختند كه باعث شادي ديگران شد كه چه صوابي كرديم و چه اشكي از اين چشمان گرفتيم
وقتي كه در بين صداي سنج و طبل بلند به شعار عاشورائي جهودان دقت كرديم آنان با سوز بسيار ميخواندند كه:
نه از دل و نه از جون
حالا كه زوره حسين جان
و اشك ميريختند و زاري ميكردند و ما شاد كه به وظيفه عمل كرديم