من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
داستان پدرم از محرم
وقتي كه بچه بودم براي من يكي آب و هوا بيشتر نبود .
بچگي دنياي زيبائي نبود و داستان هاي آن هم، اگر چه جالب ولي در همان حال دردناك بود.

پنجاه سال پيش پدرم داستاني تعريف فرمودند كه هميشه در محرم به يادم مي آيد : در يك سال محرم شدت عبادت و ايمان چنان بالا گرفت كه مقرر شد همه افراد در مراسم شركت جويند و سينه و قمه و زنجير زدن همه گير گردد. از همه محله ها راه افتاديم و مردم را گردآورديم كه در مراسم با تمام قوا شركت نمايند. يك عده هم به محله جهود ها رفته و با يهوديان وارد مذاكره شدند و يهوديان نيز به اجبار تن در دادند و در مراسم محرم و عاشورا شركت فعال يافتند.

همه كار ها خوب انجام شد و ما هم شادان كه اين امت موسا هم به امر ما درآمد و به مراسم عاشورا گردن نهاد و عظمت اين روز را درك كردند و شايد اين مسير را بروند و از شر آتش جهنم رهائي يابند.
همه دسته ها از مسير هاي گوناگون شعار گويان و گريان در ميدان شهر به هم نزديك شدند و به يكديگر سلام دادند .

در اين ميان دسته جهودان بسيار بيش از ديگران اشك ميريختند كه باعث شادي ديگران شد كه چه صوابي كرديم و چه اشكي از اين چشمان گرفتيم

وقتي كه در بين صداي سنج و طبل بلند به شعار عاشورائي جهودان دقت كرديم آنان با سوز بسيار ميخواندند كه:
نه از دل و نه از جون
حالا كه زوره حسين جان

و اشك ميريختند و زاري ميكردند و ما شاد كه به وظيفه عمل كرديم
4 Comments:
Blogger NeghNeghoo said...
ثواب زورکی هم عالمی دارد

Anonymous niki said...
khaili ba hal bod

Anonymous Tahmoores said...
In Jew ha ham ke harchi maa mikhaim ie savabi beheshoon beresoonim khodeshoon nemizaran

داستان مسلمانی بسیاری از ما بی‌شباهت به شرکت اجباری جهودان بخت‌برگشته‌ی مجبور در عزای حسینی نیست