من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
براي دوستانم در يزد

به دوستانم در يزد مديونم نه تنها از آن جهت كه هرگاه چيزي مينويسم تعداد دوستان خواننده يزديم بسيارند بلكه به آن سبب كه هر از چند گاهي زيبائي هاي شهرشان، كويرشان، كوي و برزن و بازارشان را با من قسمت ميكنند.

در 60 كيلومتري يزد به سوي كرمان كاروانسرائي هست به نام زين الدين كه سالي پيش شبي را در آن گذراندم با رفيقان يك دل و چقدر خوش گذشت چرا كه به آسمان خيلي نزيك بود انگار ميان ستاره ها بوديم
اين كاروانسرا در زمان صفويه مكان آرميدني بوده در جاده بلند ابريشم. اكنون مكاني است براي نگريستن به آسمان نزديك و يافتن گمشده هايت شايد، در ميان ستاره ها.

اگر فرصتي يافتيد به اين سوي رويد و به ياد ما هم جرعه اي بر خاك ريزيد.

يزد پر از جواهر است ،آب انبار هايش، كاروان سرا هايش ، مردمش ،دوچرخه هايش، بازارش، آتشكده و امير چخماقش و حتا دخمه اش با آرزوهاي ايستاده خاك شده اش.
زيبا ترين هاي يزد مردمش هستند شهره به تلاش براي آب و نان و انسان ماندن
يزد معناي شهر را به انسان مي آموزد.

عكس را سرقت كرده ام
ارحام صدر جاودانه شد
ارحام صدر جاودانه شد

ارحام صدر درگذشت تا به حافظه تاريخي مردمش بپيوندد

وقتي كه فيلم شب نشيني در جهنم را به ياد ميآورم ياد آن حاجي نزول خور را با نوكري طناز كه با نشان دادن واقعيت ها، وقايع اجتماع اطرافمان را تصوير ميكرد آن نوكر زيرك ارحام صدر بود. در نقش هاي ديگرش در تاتر ارحام و يا فيلم هائي كه نوكري عاشقانه شيفته كلفتي زيبا ميشد كلفت هائي كه بسيار دلچسب تراز خانم خانه بودند و نوكري كه محور حقيقت و پاكي محض بود.

اما ارحام صدر واقعي كه معمولن سالي چند بار او را ميديدم بسيار فراتر از اين نقش ها را بازي ميكرد.

شايد كمتر كسي بداند كه ارحام صدر از مديران عالي بيمه ايران بود در شهر اصفهان و او بود كه در ساختن هتل شاه عباس كه براي هميشه يكي از آثار ديدني شهر اصفهان است نقش پر رنگ داشت. او فردي تحصيل كرده بود. نقش اجتماعي خودش را در بيرون از تاتر خوب بازي ميكرد . مردم برايش بسيار احترام قايل بودند و دوستش داشتند و از خودشان بود. مثل خودشان بود.او به مردم تكيه داشت و اعتبارش همين بود او زبان طنز ظريف مردمش بود.

هستند كساني كه هنوز به ياد دارند هنگامي را در 28 مرداد تا آخرين لحظه گوينده راديو اصفهان از حكومت دكتر مصدق پشتيباني ميكرد و آخرين سنگري را كه كودتاچيان تسخير كردند راديو بود. وقتي كودتاچيان به راديو ريختند گوينده راديو پرسيد چه خبر شده گفتند كودتا شده شاه برگشته و ارحام اعتراض كرد كه پس چرا زودتر نگفتين.

گوينده آنروز راديو جوان سي ساله به نام رضا ارحام صدر بود.

او صداقت و اعتبار هنري و اجتماعي شهر و فراتر از آن بود.

وقتي كه در سي سال پيش انقلاب شد تازه حاكمان جديد پي بردند كه در قوم ما چه عناصر ضاله اي وجود داشتند و در آن روز ها بود كه فهميديم كه كساني چون كسائي با ني جادوئي اش و تاج اصفهاني با صداي آسماني اش چقدر براي انقلاب جديد خطر ناك بوده اند و ما تا آنروز نميدانستيم و تعدادشان كم هم نبود.

و يكي از اين خطرناك ها ارحام صدر بود. پيگرد ها آغاز شد.بايد عوامل رژيم گذشته پاسخ ميدادند.

در بين مردم شايع بود كه در همان سال هاي اول به خانه اش ريختند

ارحام با لهجه همشهري هايش پرسيد: دنبالي چي چي ميگردين؟

خيلي جدي و بي تعارف گفتند دنبال طلا هائي كه در رژيم منحوس به دست آورده اي آنها متعلق به محرومين و رنج كشيدگان است. زود بگو كجا پنهان كرده اي ؟ طلا ها كجاست؟ زود اطلاع بده؟

و ارحام ناچار به اعتراف شد و گفت : اين داستاني طلا به سال هاي خيلي قديم برميگردد وقتي كه بچه بودم هميشه ننم براي صدازدنم ميگفت دودول طلا كجائي ؟ حالا خود دانيد.

و ارحام صدر فراتر از باور مادر خدابيامرزش طلائي بود همه چيز او طلائي بود اما گزمه ها هرگز اينرا نفهميدند و سهمشان همان بود كه مادر ارحام نشاني داده بود
مكالمه تلفني ديروز يا اينجا تعطيل است
ميگويم ،امروز اينجا تعطيل است
ميگويد ، ولي اينجا فقط يك روز تعطيل داريم
ميگويم، اينجا هميشه تعطيل است، يعني با تعطيل تفاوت ندارد
ميگويد ، خوش به حالت، دلم لك زده براي تعطيلي
ميگويم ، ا گر چنين ميپنداري، برگرد و بيا
ميگويد، نميتوانم، كار دارم بعد مي آيم هروقت فرصت كردم
ميگويم عمر من درتعطيلي و شب گذشت
ديگر نميگويد خوش به حالت

بحث را عوض ميكنيم، از آب و هوا ميپرسم، بعد دو تا جوك روز را ميگويم ، خودم از خنده روده بر ميشوم براي چندمين بار ،4 مرتبه دريافت پيامك و با تلفن هم به تعداد زياد . دوستانم در دولت سرا، در بقالي و نانوائي و سلماني و كنار همين اتوبخار ، همه با اين كلمات غش كرده ايم از خنده، ولي او نميخندد

ميگويم ، با خودم ميگويم حتمن در اين فكر است كه چقدر بيچاره اند، نميخواهم بگويد چه بدبختند.
سرقت صندوق صدقات
ديروز صندوق صدقات مقابل مغازه آقاي كبيري به سرقت رفت
همه افراد محله براي حل مشكل زندگي و دريافت نتيجه هر روز اين صندوق را شارژ ميكنند
همه پول ميريزيم كه بلايا دور گردد و مرگ بد دور شود. طبق استاندارد مشخص شده بر روي آن اين صندوق ما ميتوانست از 72 نوع بلا پيشگيري كند
حالا اين صندوق به همراه پايه بلند يك متري اش ، توسط دو نفر موتور سوار در روز روشن درسته به سرقت رفته است
اين صندوق كه قرار بود همه ما را محافظت كند خودش را نتوانست حفظ كند شايد هم مخصوصن خودش را در اختيار سارق گذاشته است يك حكمتي در كار بوده است
افراد محل نگران سرقت بودند، وسئوال هاي زيادي از من داشتند

آيا سارق ثواب ذخيره شده افراد در صندوق را نيز سرقت كرده است. كه من نيز به عنوان ريش سفيد محله برايشان توضيح دادم
ما كه از تاثير گناهان كوچكمان نگران ميشويم و به صندوق پناه مي آوريم وقتي پول را به صندوق تحويل ميدهيم وظيفه ما تمام است . هدف ما حفظ خويشتن است نه بيشتر، مگر نه چنين است؟
سرقت دزد ، نوع توزيع صدقه است بين مستحق ها كه ديگر به من و تو مربوط نيست ، مگر آن روز هائي كه موتور سوار دو تركه، صندوق را سرقت نكرده بود شما مردم به دنبالش ميرفتيد كه ببينيد صدقات به دست چه كسي ميرسد
اين خود صندوق است كه تعيين ميكند چه كسي محتاج تر است
چه كسي ميتواند ادعا كند كه توزيع صدقات اين مرتبه ناعادلانه تر از دفعات قبل بوده است

اگر به صندوق اعتماد ميكنيد به رفتاري هم كه صندوق دارد اعتماد كنيد . وگرنه كل قضيه زير سئوال ميرود
جهان طعم شراب كهنه دارد به لبهايت چشيدن را بياموز
از خواندن اين شعر لذت بسيار برده ام ، شما هم با من شريك شويد
يياموز( از کتاب به همين سادگي)

گلم از خود رهيدن را بياموز به سرمنزل رسيدن را بياموز
مجال تنگ و راهي دور در پيش به پاهايت دويدن را بياموز
زمين بي عشق خاكي سرد و مرده است به قلب خود تپيدن را بياموز
جهان جولانگهي همواره زيباست به چشمت خوب ديدن را بياموز
بياموز، آفريدندت توانا توانا، آفريدن را بياموز
جهان طعم شراب كهنه دارد به لبهايت چشيدن را بياموز
تو اهل آسماني اي زميني به بال خود پريدن را بياموز
صدايت مي كنند از عالم عشق به گوش جان شنيدن را بياموز
نسيمي باش و از باد بهاري سحرگاهان وزيدن را بياموز
تو ابر رحمتي گاهي فرو ريز زاشك خود چكيدن را بياموز
گذارت گر ز راهي پرگل افتاد به دست خود نچيدن را بياموز
به عاشق غمزه و غم مي فروشند تو از اول خريدن را بياموز
سبك همواره بار زندگي نيست به دوش خود كشيدن را بياموز
كمانت مي كند اين بار سنگين تو پيش از آن خميدن را بياموز
جهان از هردو دارد، شادي و غم شكيب داغ ديدن را بياموز
به دنيا دل سپردن نيست دشوار زدنيا دل بريدن را بياموز
نياسودن به دوران جواني به پايان آرميدن را بياموز
به جولان در سخن سالك مپرداز دمي در خود خزيدن را بياموز
سراينده: مجتبي كاشاني