در افسانه ها آمده است كه خداوند عالم پس از ارسال يكصد وبيست و چهار هزار نماينده بر روي زمين به مميزي كار خويش اقدام نمود. به هر گوشه و كناري سر كشيد و اوضاع را بررسي كرد كه نكند در اين عالم كه خلق كرده خداي ناكرده ظلمي بر موجودي رفته باشد.
پس از بررسي زياد در بيايان كويري كه همه چيز داشت و هيچ چيز نداشت ناگاه نگاه پر مهر خداوندي با نگاه شتري به هم تلاقي يافت.
شتر چپ چپ خداوند عالم را مينگريست و خداوند با عطوفت نگاهش كرد.
از سر مهر، دردي را در چشمان شتر شناخت و وظيفه خداوندي خويش دانست كه در شناسائي و رفع آن بكوشد.
شتر عزيزم چرا غمزده اي ، خداي ناكرده نكند از من دلخوري كه اينگونه نگاهت پر معنا است، نكند كه مشكلي داري. با من بگو كه من خداوند تو هستم و ميبايد كه علت را بدانم كه چيست؟ تا در درمان آن بكوشم.
شتر گفت نه چيز مهمي نيست.
خداوند گفت آيا وفاي به عهد نكردم و روزي تو را نرساندم آيا سختي كشيدي.
شتر آهي كشيد و سر درد دلش باز شد. و همه آنچه در دل داشت را به يكباره عيان نمود.
اي خداوند عالم بدان كه :
اگر كه خوراكم را خار بيابان مقرر كردي كه با هر لقمه هزاران خار را بايد ميبلعيدم با همه سختي دلخوري ندارم.
اگر مرا به كار بار كشي گماردي با بار هاي سنگين كه كمر هر بنده خدائي را ميشكست رنج بردم هيچ دلخوري ندارم.
اگر مسيرم را در بيابان بي انتها تعيين كردي كه انتهاي آن ناپيدا است گله اي نداشته ام.
اگر قيافه ام را كريه آفريدي با لبهائي بي قواره و هيكلي بد ريخت مهم نيست.
اگر آواره ام در اين حباب خاك، اگر بيخانه ام باكي نيست، صبورم.
و اگر هزار رفتاري كه شايسته من و نژاد من نبود با اين قوم كردي تحمل كردم و دم برنياوردم
خداوند از اين صبر بنده خويش دلشاد شد اما شتر باز به سخن ادامه داد.
شتر آهي كشيد و گفت ،اما كاري كردي كه با هيچ داروئي درمان پذير نيست . اين درد بزرگ را بر دلم گذاشتي كه عين بي عدالتي است.
خداوند پرسيد مگر چه كرده ام زود بگو تا بدانم، من و بي عدالتي محال است محال
شتر گفت هيچ دلخوري نيافتم ، مگر آنروز كه پذيرفتي كه افسارم به دم الاغي بسته شود خداوندا بياد ميآوري آنروز كه در برهوتي گم شده بودم و در پي راه خلاصي از گمگشتگي بودم، او راهنماي من شد . اين كه پذيرفتي چنين موجودي راهنمايم گردد چنان برايم گران تمام شد كه با هيچ عذر و بهانه اي قابل جبران نيست. اين ننگ براي هميشه بر پيشاني من باقي خواهد ماند و در اين پهن دشت، مسخره و مزحكه گرگ و روباه و شغال و حتا مارمولك ها شدم. براي اين خفت هيچ بهانه اي را نميپذيرم.
اشك در چشمان خداوند حلقه زد و از كرده خويش پشيمان شد اما ميدانست كه شتر به درستي درد دل آشكار كرده كه براي هميشه در تاريخ باقي خواهد ماند و به هيچ روي از خاطره ها نخواهد رفت.
خداوند گفت اي مخلوق من اكنون برايت چه كنم تا تسكين دردت گردد؟
شتر گفت اين ننگ را اگر ميتواني از حافظه تاريخي و خاطره دشمنانم پاك كن.
نميدانم اين مسئله را چگونه حل خواهد كرد؟
Labels: خصوصي