در 17 ارديبهشت ماه جلالي ،ساعت 9 شب بود كه در ترمينال مسافر بري از اتوبوس پياده شدم در پي تاكسي بودم و راننده تاكسي ها از 6 جهت مرا ميكشيدند و من از اين همه محبت شرمنده شده بودم و مقاومت ميكردم.
تا اينكه يك آدم خيلي گنده بد هيبت كنار گوشم گفت تو را قسم به حضرت عباس بيا با من برويم كه خيلي احتياج دارم. بعد از چك و چونه ، به دو هزار و پونصد تومن طرفين قبول كرديم و من هم به احترام مرحوم پدر بزرگم كه در دين فقط دو نفر را قبول داشت كه يكي حضرت عباس بود و مقاومت من شكسته شد و در معيت ايشان به سوي محل پارك ماشين رفتيم. من تا آن تاريخ حسابدار قسم خورده، كارشناس قسم خورده و پزشك قسم خورده ديده بودم اما مسافر كش قسم خورده نديده بودم.
مرا به ياد رنوي سرمه اي رنگ مدل 60 خودم انداخت كه كف اطاقش پوسيده بود و خيابان را ميديديم .
ماشين راننده استارت نداشت و براي شروع سفر درون شهري شروع به هل دادن كرديم كه روشن شد و خنده بر لبان اين غول خفت افتاده در رنو ظاهر شد و در مورد تعمير استارت و هزينه پنج هزار تومني كه روي دستش مانده شرح داد . تعمير كار ماشين را درست و حسابي تعمير نكرده بود.
حالا هفت هزار تومن كم داشت تا استارت درست درست شود.
از شريكش گفت كه در واردات ريسيور از دوبي پول هايش را بالاكشيده بود. خلاصه كنم طرف فراركرده بود به دوبي و شكايت كه به دادگاه رفت قاضي گفت هيچي دستت نيست صبر كن پدر متهم كه مرد از ماترك سهم تو را ميدهند و به طلبت ميرسي.
فضاي باقيمانده در رنو قراضه پر شد از دعا جهت فوت هرچه زودتر پدر متهم و من هم دعا كردم كه انشالله هرچه زود تر پدر از قيد حيات آزاد گردد و ارث و ميراث به راننده رنو برسد .
گفت از پسرم خيلي خجالت ميكشم، مبايل و ام پي 3 و كامپيوتر ميخواهد و من ندارم پس اين مرتيكه كي ميميره؟
ياد اون روزي افتادم كه با رنو سرمه اي كه پسرم ماسيس را از مدرسه بياورم و پسرم گفت پدر خواهش ميكنم ديگه دنبال من نيا. مسافر كش اميدي به مردن پدر بدهكار داشت اما اون روز مرده و زنده همه افراد غير از خانواده خودم هيچ تاثيري در مدل ماشين و كف سوراخش نداشت.
من ديگه سراغش نرفتم و اون هم منتظر من هرگز نشد.
نتيجه اخلاقي : سوار ماشين مسافر كش هرگز نبايد شد خاطره هاي تلخي را به ياد مي آورد.
Labels: اقتصادي