من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
خالق كفش قيصري
با غم هاي خودم قدم ميزدم و بر عمر رفته انديشه ميكردم كه آقاي قاسمي ندا داد كه بيا تا كفش هايت را واكس زنم گفتم بگذار تا بي واكس امشب را نيز سر به بالين گذارم و رضايت نداد
آقاي قاسمي 46 سال دارد 16 ساله ازدواج كرده ، هرگز نميگويد چند فرزند دارد ولي ميگويد كه پسرش 18 ساله است و سه داماد دارد و نوه هم دارد .
خيلي جانماز آب نميكشد اما به اصولي پايبند است.
با همسرش تا كنون در اين سي ساله كه با هم زيسته اند بلند صحبت نكرده است. خودش اينگونه ميگويد.

اجاره كفاشي اش 150 هزار تومن با پيش پرداخت 2 ميليون تومان است حساب كه ميكند به نرخ امروز ميشود ماهي سيصدهزار تومن

قبلن كفاش واقعي بوده كفاشي هم داشته است كفش توليد ميكرده به قول خودش كفش قيصري توليد ميكرده مغازه هم از خودش بوده است.

مرد ها فريب زن ها را ميخورند قاسمي فريب 700 جفت كفش زنانه را خورد واقعن مرد استثنائي است. با همين خريد كفش ها بود كه مغازه را از دست داد ، بعد شاگرد شد و حالا دو باره دارد اوج ميگيرد

ميگويد كاش وضع همه خوب شود همه كفش نو داشته باشند
بهش گفتم اخه رفيق جون كسب تو در پاره پوشي مردم است. نگاه كن به دور و برت اينها كه براي تعمير پيش تو ميايد بيشتر به سماخپالان ميماند تا كفش
ميگويد يعني كه بدبختي اين عوام براي ما نان شب است گفتم به گمانم براي خيلي ها چنين است.
ميگويد بگذريم من اهل سياست نيستم ، واكس كفش پايان يافته است و ميگذريم.

Labels:

خدا خودت و پدرت را بيامرزد
داستان از آنجا آغاز گشت كه براي پاسخ به نفس اماره و خواست هاي دنيوي نياز به وام داشتم و مدتي در پي آن بودم.
به همه بانك هاي معتبر و نيمه معتبر و غير انتفاعي و قرض الحسنه و خيريه و بنياد ازدواج و توسعه صادرات و حمايت از كارآفرينان و مراكز پشتيباني از سرمايه گزاران مخاطره جو و غيره سر كشيدم و پاسخ هائي دريافت كردم .

بانك مسكن: آقاجان سپرده بگذار براي شش ماه معادل سپرده وام ميدهيم . گفتم كه ولي من حالا ميخواهم گفت: اين كه ميگويم در صورت تصويب بسته پيشنهادي بانك مركزي است همين كه گفتم فقط براي ساخت مسكن است و ديگر هيچ.

بانك كارآفرين: وام ميدهيم با نرخ 24 درصد براي سه ماه قابل تمديد هم هست ولي تا بسته پيشتهادي تصويب نشود راه ديگري نيست

بانك پارسيان: اين مدارك را آماده كن سند گرو بگذار برات يك وام تعمير تا 50 تا جور ميكنم 24 درصد يكي دو در صد هم بالا تر ميشه . يك مرتبه رئيس بانك ظاهر شد و گفت آقاي كارمند قولي به مردم نده ما كه بنگاه خيريه نيستيم البته بسته به دستور مقامات دارد تا بسته تصويب نشود كه كار جدي نميتوانيم بكنيم .

بانك اقتصاد نوين : خيلي محترمانه همين حرف ها را زد نرخ 24 است ولي دستور هنوز نرسيده

بانك ملي و صادرات و تجارت و رفاه ...... سر زدم و داستان همين بود بلكه بد تر انگار نه انگار كه اينها بانك هستند.

راديو را گوش ميدادم تا با دلي دلي آن غم هايم را فراموش كنم صداي يكي از مقامات را شنيدم كه ميگفت چه كسي از قول من ميگويد بهره بانكي 10 درصد است بايد كمتر باشد بايد مشكلات مردم را درك كنيد جلوي هر سو استفاده را ميگيرم

يادم ميآيد پنجاه سال پيش ، در شهر ما يك يهودي بود كه صرافي داشت و من كه بچه بودم آنقدر در باب نزول خور بودن او شنيده بودم كه از مقابل مغازه اش با ترس رد ميشدم. خودش ميگفت كه كار مردم را راه مي اندازد و مورد لعن و نفرين همه بود و هر كس نياز جدي داشت با طلائي چيزي كه به گرو ميگذاشت پول نزولي دريافت ميكرد البته به 24 درصد هرگز نميرسيد.

اي مرحوم يهودي خدا خودت و پدرت را بيامرزد كاش بودي و مرا از شر بهره كمتر از 10 در صد ميرهانيدي.
مسافرت درون شهري
در 17 ارديبهشت ماه جلالي ،ساعت 9 شب بود كه در ترمينال مسافر بري از اتوبوس پياده شدم در پي تاكسي بودم و راننده تاكسي ها از 6 جهت مرا ميكشيدند و من از اين همه محبت شرمنده شده بودم و مقاومت ميكردم.

تا اينكه يك آدم خيلي گنده بد هيبت كنار گوشم گفت تو را قسم به حضرت عباس بيا با من برويم كه خيلي احتياج دارم. بعد از چك و چونه ، به دو هزار و پونصد تومن طرفين قبول كرديم و من هم به احترام مرحوم پدر بزرگم كه در دين فقط دو نفر را قبول داشت كه يكي حضرت عباس بود و مقاومت من شكسته شد و در معيت ايشان به سوي محل پارك ماشين رفتيم. من تا آن تاريخ حسابدار قسم خورده، كارشناس قسم خورده و پزشك قسم خورده ديده بودم اما مسافر كش قسم خورده نديده بودم.
مرا به ياد رنوي سرمه اي رنگ مدل 60 خودم انداخت كه كف اطاقش پوسيده بود و خيابان را ميديديم .
ماشين راننده استارت نداشت و براي شروع سفر درون شهري شروع به هل دادن كرديم كه روشن شد و خنده بر لبان اين غول خفت افتاده در رنو ظاهر شد و در مورد تعمير استارت و هزينه پنج هزار تومني كه روي دستش مانده شرح داد . تعمير كار ماشين را درست و حسابي تعمير نكرده بود.
حالا هفت هزار تومن كم داشت تا استارت درست درست شود.
از شريكش گفت كه در واردات ريسيور از دوبي پول هايش را بالاكشيده بود. خلاصه كنم طرف فراركرده بود به دوبي و شكايت كه به دادگاه رفت قاضي گفت هيچي دستت نيست صبر كن پدر متهم كه مرد از ماترك سهم تو را ميدهند و به طلبت ميرسي.
فضاي باقيمانده در رنو قراضه پر شد از دعا جهت فوت هرچه زودتر پدر متهم و من هم دعا كردم كه انشالله هرچه زود تر پدر از قيد حيات آزاد گردد و ارث و ميراث به راننده رنو برسد .
گفت از پسرم خيلي خجالت ميكشم، مبايل و ام پي 3 و كامپيوتر ميخواهد و من ندارم پس اين مرتيكه كي ميميره؟
ياد اون روزي افتادم كه با رنو سرمه اي كه پسرم ماسيس را از مدرسه بياورم و پسرم گفت پدر خواهش ميكنم ديگه دنبال من نيا. مسافر كش اميدي به مردن پدر بدهكار داشت اما اون روز مرده و زنده همه افراد غير از خانواده خودم هيچ تاثيري در مدل ماشين و كف سوراخش نداشت.
من ديگه سراغش نرفتم و اون هم منتظر من هرگز نشد.
نتيجه اخلاقي : سوار ماشين مسافر كش هرگز نبايد شد خاطره هاي تلخي را به ياد مي آورد.

Labels:

به نفع همه ما شده خودمان خبر نداشتیم
باور داشته باشید که من هرچه بنویسم دروغ محض است.

فقط کسانی که توان خرید خانه دارند مطالعه کنند.

در سر پیچ کوچه محل ما خانه ایست که یکی از کارمندان ثبت لانه دارد. همه افراد محل عرض ارادت خدمت ایشان دارند چرا که میدانند گذر پوست شاید به دباغ خانه هم شاید بیفتد. بیش از همه بساز و بفروش محترمی که با ایشان بسیار اخت است.
ما هم همیشه سعی در تمیزی ایشان و بساز و بفروش و بقیه هم محله ای ها از کاسب و کارمند و وزیر و وکیل و .. تلاش داشته ایم لیک اعتراف کنم که در این امر خیر موفق نبوده ایم که هیچ پاک شکست خورده محسوب میشویم.
اما جان کلام

گفتم : خانه خریدی
گفت : یک منهای شصت 80 متری
گفتم : متری چند
گفت : متری یک و هشتصد از همین آقای عدالتی بساز و بفروش خریدم، میگه موقع انتقال سند یک تومنش را هم تو نده، از مرامت خوشم اومده.
گفتم : نقشه تفکیکی را حساب کنی میشود 75 متر، ببین این طول این عرض این مشاع این راه پله میشود 75 متر

خلاصه داستان کش پیدا کرد به آقای عدالتی که گفتیم اظهار فرمودند اول که حالا بعد از یکسال قیمت خیلی بالا رفته و من کلی ضررش را داده ام دوم اینکه 5 متر بالا تر در سندت باشه که خوبه پیش خانواده سربلند میشوی، تو هم یک روز میخواهی خونه را بفروشی چه بهتر که بیشتر باشه درامد خودت بیشتر میشه، این کجاش بده؟

ته و توی قضیه را که در آوردم جناب ثبتی پنج در صد خونه را بیشتر محاسبه میکنه و از عدالتی سهم خودش را میگیره آقای عدالتی هدفش خدمت به مردمه تا خونه هاشون بزرگتر از اون چه که هست به نظر بیاد مخصوصا" هنگام فروش ، مشتری هم یا نمیفهمد یا اگر بفهمد هم برایش استدلال میکنند که برای خودش خوب است.

باز خوبه برای کاری که به نفع همه است پول چائی رد و بدل میشه

نتیجه اخلاقی: بروید و نقشه غار هائی را که محل سکونت شما است بررسی کنید و مساحت را خودتان محاسبه کنید تا ببینید کارشناس ثبت و بساز و بفروش که خرج رضازاده قهرمان ملی ما را میدهند، چقدر به ارزش افزوده این سرزمین اهورائی یاری رسانده اند و چقدر به نفع شما کار کرده اند.

Labels: