من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
تعریف شایستگی
جوانی را دیدم شایسته ، بانشاط ، با کوله بار پری از آرزو های بزرگ و توانائی های بیکران، سخت کوش و مصصم

گفتم : آفرین بر تو جوان ، باعث افتخاری، همیشه از خودت شایستگی نشان داده ای ، کار های بزرگی کرده ای
گفت : متشکرم از نطرت
گفتم : امیدوارم روزی خیلی به درد این ملت بخوری تلاش کن تا شایسته تر شوی
گفت: همه تلاشم را میکنم
گفتم: شاید روزی در این کشور وزیر شوی، وکیل شوی، شاید هم رئیس جمهور شوی
گفت: من گمان میکردم که من را تشویق میکنی!
گفتم : پوزش میخواهم، امیدوارم روزی به درد این ملت بخوری
گفت : اگر روزی خواست، حتمن

از گفته ام اندکی دلگیر شد و رفت تا آن شود که میخواهد و من شرمنده که هر کلامی که به ذهن میآید بی مزمزه رها میکنم

یک لحظه کلام سعدی را فراموش کرده بودم که میفرماید:

زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم
به از کسیکه نباشد زبانش اندر حکم
راز چشمان آبي
اين خواب لعنتي دست از سر من برنميدارد.
خواب ديدم ، همه آرزوهايم محقق شده بود و همه کشور ها و دولت ها و استکبار هاي جهان به يک باره گوئي دود شدند و به هوا رفتند .

نگاه کردم و ديدم دیگر هیچ کس غیر از خودمان نیست.

اولش خیلی کیف کردم، گفتم حالا دیگه این رئیس سندیکای صنعت اتو بخار به نظرات ما احترام میگذارد. دیگه میتونیم خودمان باشیم. حالا وقت آن است که خودم همه مسائل را به روش خودم حل کنم.

فریاد رئیس بلند شد که خاک بر سرمان شد حالا کجا
Benchmark
کنیم ، حالا دیگر
Best Practice
ها را از کجا بیاوریم . چه کسی برایمان
Ref. Manual و User’s Guide
تهیه کند . دستور فرمودند که چون همه دشمنان به درک اسفل گسیل شده اند ببین با موتور های جستجو میتوانی با مرکز اسناد جهنم و بانک های اطلاعاتی آنجا تماس بگیری و
Knowhow
صنعت اتوبخار را بيابي .

با سایت جهنم تماس بگیر ببین میتوانند از همانجا کارشناس بفرستند ، با این وضعیت تا روزی دوهزار دلار قرارداد را ببند، دیگر با دستمزد روزی هزار و پانصد دلار
Expert
گیرمان نمی آید، اگر بشود به صورت
Teleconferencing
هم شد ایرادی نیست مسائل اساسی را باید ریشه ای حل کرد.

من هم فورن دستور را اجرا کردم ، دیدم این هندی ها که دیر پز هستند و به سختی های جهنم عادت دارند در دسترس هستند، به رئیس اطلاع دادم و ایشان گفتند که اقدام کن، با طرف هندی وارد مذاکره شدم ، هندی نیم سوخته برای ما طاقچه بالا میگذاشت، میگفت ما دفتری در دبی داریم و باید همگی با هم باشیم تا بشود کار را دقیق پیش برد. در ضمن هزینه رفت و آمد و اقامت و ناس و بنگ و عیال و تفریح و غیره هم با کارفرما است .

فریاد بلندی همچون فریاد نادرشاه کبیر هنگام قتل عام اجداد این کارشناس هندی بر سر هندی نیم سوخته طرف مذاکره کشیدم که ناگاه از خواب پریدم ، خوشبختانه همه چیز به حالت اولش برگشته بود بسیار باعث شادی شد که آن فقط خواب بود

صبح با کمال آرامش مذاکره با کارشناسان چشم آبی آلمانی و ایتالیائی و انگلیسی و آفریقای چنوبی را آغاز کردیم و همه مسایل صنعت قابل حل شد و من هم دیگر اظهار نظری نداشتم و نمیتوانستم داشته باشم و ایمان آوردم که حق با رئیس صنف است.

مذاکرات چانه زنی با خمیر گیر و شاطر و نعلبند و درشکه چی و پاکوزه دار اروپائی چشم آبی، به شدت ادامه داشت و ما به هیچ وجه حاضر نبودیم از کیفیت کار زده شود و من میدانم که این متخصصین ناچار تن به همکاری خواهند داد و همه دانش فنی خود را در اختیار ما میگذارند

Labels:

بر باد رفته
22 بهمن
انگار که همین دیروز بود
اما وقتی به آئینه مینگرم آن جوان بیست و چهار ساله دیگر برای یافتن موی سیاه در سر باید بسیار جستجو کند. گوئی هزار سال پیش بود.

جوانکی امروز متهمم میکند که نسل تو بود که چنین کرد میگویم تو هم اگر بودی جز آنچه نسل من کرد نمیکردی. امروز همه یکدیگر را متهم میکنند که تو بودی و من نبودم .
من امروز اعتراف میکنم که من بودم و شما ها هم، همه بودیم و با هم بودیم .

میشمارم، در صد ساله قرن بیستم این سومین مرتبه از چهار بار بود که این ملت با همه کج و کولگی هایش، بیسوادی هایش ، عقده هایش و آرزوهایش برمیخواست تا به آزادی برسد.

بار اول در انقلاب مشروطیت ، کسروی همه داستان را نوشته بود و نسل من همه را از بر داشت . همه برخواستند برای آزادی و از درونش رضا خان میر پنج ظاهر شد با چکمه هایش و با بی حجابی زوریش ، با ترور عشقی و مدرس و اعدام ارانی تا رسید به کشته شدن کسروی در دادگاه ، همان راوی سرگذشت انقلاب مشروطیت ، و قاتل افتخاری یافت

بار دوم با ملی شدن نفت آغاز گشت داستان را از پدر بزرگم شنیدم بعد اختلاف، بعد کودتا، بعد ساواکی که خودی ها را میگرفت و شکست یک ملت ، بعد انقلاب سفید را که مایه خنده و مزاح شد و جشنهای 2500 ساله و رسید به دروازه های تمدن بزرگ و حزب رستاخیر و جمع دلقک هائی که نمیتوانستند رفتن خویش را باور کنند. یادت باشد که سرود ای ایران را همان بزرگ ارتشداران که نگران خواب کورش در پاسارگاد بود ممنوع ساخت. ما ای ایران را در پستوی خانه هایمان میخواندیم تا در رویایمان باور کنیم که هویتی داریم.

بار سوم را خودم شاهد بودم، با آرزوی استقلال و آزادی آغاز گشت ، سرود خواندیم :
بهار دلپذیر شد گل از خاک بردمید پرستو به بازگشت زد نغمه امید

یا

من به خاک افتادم تو بگذر
بهر ایجاد دنیای بهتر

بعد همه کتاب هائی را که شاه ممنوع کرده بود یک شبه خواندیم و پایان دیکتاتور را جشن گرفتیم .

بعد شعار یا رو سری یا تو سری شد شعار این انقلاب
آن روز فهمیدم که ما برای تو سری زدن به زن هایمان قیام کرده ایم، بعد اخراج ها، تصفیه ها،توبه ها ، بعد جنگ، بعد کشته و این ها همه جمع شد تا بدانیم ، این هم آرزوی بر باد رفته دیگری .

من هنوز در روز 22 بهمن با موهای سپید در نهان بارگاه خویش جشن میگیرم ، بیاد آن روزی که خواستیم آزادی در این سرزمین جایگاه والا داشته باشد. بیاد روزی که همه با هم زشتی دیکتاتور را عریان ساختیم.

تلفن همراه یکی از دوستانم زنگ میزند ، صدای زنگش سرود ای ایران است و میگذارد که حسابی صدای زنگش بلند شود به من لبخند میزند و میگوید من از هیچ کس نمیترسم و هنوز سرود ای ایران را گوش میکنم و من میترسم نکند که کار دست خودش و من دهد.

میگویم زودتر تلفن را جواب بده ،اینجا محل کسب است و جای بحث سیاسی نیست
مردم بی چرا
پرسیدم چرا ؟
دیدم که با این معنا همه بیگانه بودند. انگشت نما شدم !
لب به تحسین گشودم ، همه در ها به رویم گشوده شد و احترام یافتم
همه چرا ها را پنهان کردم تا به جرم جهل، مسخره جهال نگردم
جمع این همه در سینه ام بیتابی میکند.
در تنهائی میپرسم چرا؟