حاج حسین خیلی زرنگ بود یعنی چندین سال بود توی کار قاچاق بود و خودش هم وافوری چاق میکرد با رفقا البته از مواد درجه یک، داستان به چهل سال پیش تعلق دارد
ازدواج کرده بود و همسرش بچه دار نمیشد یعنی از حاجی بچه دار نمیشد چون قبلن زن حاجی از همسر اولش بچه داشت اسمش هم منوچهر بود اما همه میگفتند ملوچه پسری خوب و دانا
حاجی با همه این احوال معتقد بود که مشکل از خودش نیست و همسرش ایراد دارد . کسی هم به این گفته حاجی اعتراض نداشت مخصوصن همسر حاج آقا که بهش عمه خانم میگفتیم.
حاج حسین جوان که بود صدای خوبی داشت و در بارگاه پدر بزرگ پادشاه ، وقتی که ایشان مست میشدند و دستور به خواندن آواز میدادند ، حسین جوان شروع میکرد به خواندن ، میگویند صدایش هم سنگ صدای تاج اصفهانی بوده است. همین صدای خوش باعث شعله ور شدن عشق پنهان عمه خانم شده بود ، اگرچه معشوق آوازه خوان عمه خانم خیلی جوان تر از ایشان بوده است. من صدای حسین جوان را نشنیده ام، من که وارد گود شدم حاجی در دوره منقل و وافور قرارداشت و در اندیشه ازدواج البته از نوع دومش بود . عمه و حاجی حدود چهل سال با هم زندگی کردند تا اینکه حاجی به نتیجه جدیدی رسید و دلش هوس زن دوم کرد.
خلاصه حاجی زن دوم میخواست تا برایش بچه های قد و نیم قد تولید کند تا وارث تاج و تخت بنا شده بر وافور و لول تریاک و سوخته شوند. و برای انتخاب همسر چه کسی مناسب تر از عمه خانم ، این را میگویند زن فهیم ، چون حاجی بچه میخواست چون حاجی حاجی بود.
عمه خانم قبل از اینکه حاجی لب به سخن بگشاید موضوع را میدانست و شخصن برای انتخاب همسر دوم حاجی اقدامات را آغاز کرد.
خواستگاری اول: از رئیس دادگاهی که بالاخره حاجی را تبرئه کرده بود و نمک گیر بود و دختر خانم بیست و پنج ساله ای داشت وقت گرفتند که یک سر بروند منزلشان و دیداری تازه شود البته به حاجی گفت که برای خواستگاری صحبت کرده ام . رفتند و نشستند و صحبت های در همه موردی شد تا اینکه خود حاجی نتیجه گرفت که نه در آن مورد نباید صحبت شود و بعدن پیش عمه جان مقر آمد و گفت که لقمه دهان ما نیستند، دختره اصلن پختگی کافی را هم ندارد و به کار ما نمیخورد.
خواستگاری دوم : به بهانه ای از پزشک جوانی که تازه مطب باز کرده بود وقت گرفته شد باز هم عمه خانم به حاجی گفت برای خواستگاری میرویم با خانم دکتر صحبت کرده ام. باز همان داستان تکرار شد رفتند و دیدند و دکتر هم از همه جا بیخبر برای حاجی چند تا قرص زیر زبونی تجویز کرد و گفت لازم است در این سن همراه داشته باشید و حاجی هم به روی خودش نیاورد بعدن گفت وصله تن ما نبودند خوب شد که عروسی انجام نشد.
حاجی حسین به عمه خانم گفت میدونی چیه ، زشته که من 58 ساله راه بیفتم دور شهر برای انتخاب همسر و جار بزنم که میخواهم ازدواج مجدد کنم ، خودت فرد مناسبی را پیدا کن من هم نظر تو را میدونم من راضیم.
واین همان بود که عمه خانم میخواست.
بعد از گذشت مدتی عمه خانم کبرا را که شوهرش به رحمت ایزدی پیوسته بود نشان کرد . عمه خانم در مقایسه با کبرا مانند نیکل کید من بود به چالز برونسون
نمیدانم چه وردی خوانده شد که کبرا خانم شد همسر دوم حاجی ، حاجی هم رضایت کامل داشت از آن به بعد هم نه صحبت بچه ای شد که وارث تخت و تاج شود و نه سن و سال عروس کوچیک اجازه همچی صحبتی را میداد و خود حاجی هم که میدانست چند مرده حلاج است و همه خوشحال و راضی بودند.
حاجی زن گرفته بود آن هم از نوع دومش و به مزاجش هم ساخته بود ، حاجی باید دو تا زن داشته باشد ، این یعنی یک حاجی شش دنگ درست و حسابی
عمه خانم هووی بی خطر و هم صحبت برای خودش دست و پا کرده بود
کبرا خانم که غم از دست دادن شوهر اولش فراموشش شده بود میگفت که شوهر زنده را عشق است.
بعد همه مردند
اول عمه خانم عروس اول حاجی فوت کرد
بعد نوبت کبرا خانم عروس کوچیک و سوگلی حاج آقا شد که رسید به آخر خط و آرمید برای همیشه
و آخر دست حاجی حسین در غم از دست دادن معشوقه های باوفایش دق کرد و مرد .
همه چیز قسمت شد ، اموال به ملوچه رسید که لایقش بود و خاطره این جریان عشقی به من رسید تا بنویسم برای شما در این تار نوشت که عبرت شود.
آنها همگی گمان داشتند که خوشبختند شاید هم خوشبخت بودند شاید هم خوشبختی یعنی همین.
البته خودمونیم خیلی هم موضوعیت نداشت چون همه داستان، افراد ، ادوات ، ساخته و پرداخته همین ذهن آشفته بود . البته گاهی فکر میکنم که همه این اتفاقات در بیرون ذهن من هم رخ داده است.