من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
فریاد
همه از دست غیر می نالند
سعدی از دست خویشتن فریاد
یادش به خیر قاسم
یادش به خیر قاسم
قبل از اینکه بارگاه اتوبخاری را بنیان گذارم در سال ها پیش چون هشتم به گرو 9 رفته بود و کفگیر به ته دیگ رسیده بود در سال 62 بود که رفتم و تقاضای استخدامی پر کردم در سازمانی که مرتبط بود با تخصصم .

وقتی که در آن سال های استقلال و خود کفائی از پس آزمون های فنی بر آمدم برای انجام مصاحبه عقیدتی سیاسی مقرر شد که نزد فرد معتبری متبحر در این رشته بروم و همان روز قاسم را شناختم.

یادش به خیر قاسم ، وقتی دهانش را باز کرد تا تعداد قطعات البسه آخرت را بپرسد تعجیل جوانی امانم نداد و گفتم بنده مسئول حجاب سفر آخرت خود و دیگران نیستم و این مباحث را بسیار بیگانه ام و برخواستم که بروم پی کار آبرومندی.

یادش به خیر قاسم ، وقتی واکنش من را دید نعره ای از سر درد کشید و گفت : من مدتها است که در پی تو هستم . باید این سئوالات را بپرسم وگرنه معلوم نیست که کارشناسی تحقیقات بازار در این سازمان به دست کدام قبر کنی یا کفن دوزی یا مرده شوری خواهد افتاد.

همان روز با درجه ممتاز استخدام شدم بانی استخدام من همان قاسم بود که خودش قربانی جنگ شده بود ، خانه اش در خوزستان ویران گردید و در تهران آواره شده بود در اون سال شاید 45 سالی داشت و حالا باید بالای هفتاد سال سن داشته باشد. برای اینکه بتواند حقوقی دریافت کند که کفاف زندگی در دربدری جنگ را بدهد ناچار شده بود چهل سال سابقه کار جور کند . یعنی از پنج سالگی کارمیکرده است آن هم در صنعت دارو. همه هم سابقه قاسم را پذیرفته بودند. حالا باید سابقه اش به 65 تا 70 سال رسیده باشد.
یادش به خیر قاسم ، از آن زمان یک ربع قرن گذشته است. قاسم را در پیچ و تاب های زندگی گم کردم او از معلم های من بود در تحمل رنج زیستن در جهانی که نامش جهان سوم است.

یادش به خیر قاسم هر چه میگردم قاسم را نمییابم. اگر کسی قاسم را دید فوری به من خبر دهد . از مشخصات او این است که قبر کن و کفن دوز و مرده شور استخدام نمیکند.
در پی دوست میگردم شاید شما باشید.
من از جمله کسانی هستم که ظاهرن دوست بسیار دارم ولی یا من به درد آنها نمیخورم و یا آنها به درد من نمیخورند. تصمیم گرفتم از این تار نوشت شرایط خود را برای دوستی اعلام کنم تا دوستانی که به درد من میخورند مشخص گردند.
در صورتی که دارای شرایط اعلام شده هستید فورن با من تماس بگیرید. در صورت وجود تعداد زیاد دارندگان شرایط مناسب حق انتخاب برای من محفوظ است

1 دارای امکانات خوب در کیش در حداقل یک یا دو ویلا و امکانات تهیه بلیط رفت و برگشت
2 امکانات ویلائی و تفریحی در شمال کشور با تسهیلات ایاب و ذهاب در کنار دریا در یکی از نقاط که دسترسی خوب به مسیر ماشین رو و یا فرودگاه داشته باشد
3 امکانات در قبرس یا یکی از سواحل دریای مدیترانه چون خانوادگی خیلی هلاک این منطقه هستیم
4 نداشتن فرزندان قد و نیم قد که در جریان تفریح مزاحمت ایجاد نشود
5 جهت سفر های داخل کشور داشتن اتومبیل مناسب سفری الزامی است
6 نداشتن خاله و خانباجی که در جریان گردش ها در پی دوا و دکتر باشیم
7 برخورد خوش و آشنا به مسائل اجتماعی و سیاسی در حد مورد نیاز و تامین جک ها و طنز های مفرح خانوادگی
8 نداشتن حیوان خانگی که به هیچ وجه قابل قبول نیست چون سگ و گربه گاه از بچه و همسر عزیز تر میگردد و عیش ما را منقص میکند
9 در مورد قیافه همین که خیلی فعل نباشد و بشود بین دوستان دیگر درش آورد قابل قبول است
10 علاقه مند به سفر های کوتاه دو روزه و بلند مدت یک هفته ای

راستش خیلی کمبود دوست یک دل دارم . دارندگان شرایط مناسب در تماس تعجیل نمایند
سیاه مثل آفریقای خودم
سیاه پوشیده ام . غم سنگینی بر شانه هایم تلنبار شده است. سال نوی قمری آغاز شده و میدانم که در چنین روزهائی بود که آسمان در غروب برای همیشهء از آن پس سرخ گون شد . نمیدانم این غم این ایام است یا نکند که ناشی از بدهکاری های قصر جدیدی باشد که اندکی قبل از گرانی 40 درصدی مسکن خریده ام که این غم چنین سنگین مینماید.
حکایت حکایت ناکامی های تاریخی ما است که افسانه شده و باز بیادش می افتیم و با ناکامی های مکررمان تکرار میشود.

شاید کاسه شله زرد جانانه ای تسکینی بر این درد جانکاه باشد.
شیرین بهانه بود
بیستون را عشق کند ، شیرین بهانه بود

یادم نمی آید که این جمله از کیست ، نام کتاب کوچکی بود در سال های بی کتابی

گمان ندارم که بی بهانه هم بیستون کنده میشد

هرگاه به این جمله میرسم در ذهن خویش ، به یاد شیرین میافتم . برایم دردناک ترین خاطره شخصی است.
دختر زیبای کوچک بی گناهی در خانه ای که هر سال سقفش چکه میکرد. این تصویر قشنگ شیرین همیشه با من است.
بیش از یک نفرهم تاثیر گم کردن او را بر من نمیداند. اگر بداند.
عروسی هماهنگ با فناوری
ادامه تحقیقات در باب عروسی و ازدواج: اسناد راهنما

همیشه رسم بوده که عروس و داماد هماهنگ با فناوری که همان تکنولوژی است عروسی میکردند. این داستان برمیگردد به زمانی که تازه انرژی برق پا به عرصه روستا های ایران گذاشته بود.

من عروسی هائی دیده ام چند سال پیش یادم میآید که به داماد فکس و کامپیوتر شخصی هدیه داده اند اگرچه داماد سواد درست و حسابی نداشت تا بتواند نوشته های فکس را بخواند . یا اصلن کسی قرار نبود برایش فکس بفرستد. یا تفاوت کامپیوتر را با آب میوه گیری نمیتوانست تشخیص دهد.

به همشهری من گفتند کامپیوتر بلدی ، گفت بله گفتند پس روشنش کن گفت : نه دیگه تا این حد تخصصی بلد نیستم.

حالا این روز ها هم تلفن همراه و کارت الکترونیکی پول هدیه میدهند تا داماد که خستگی شون که از انجام وظایف شرعی در رفت ، بروند و شروع به خرج کنند و دستمزدشون را بگیرند.

هنوز هم در محله ما تهیه جهاز برای دختر از هنگامی شروع میشود که ایشان به دنیا میآیند. بعد باید هر دو سه سالی یک بار جهاز را باز سازی کنند یخچال از مد میآفتد یا لباس شوئی از نوع جدید تری میآید این اقدامات مرتب تکرار میگردد تا یک خواستگار خوشبختی بیاید و عروس را با یک کامیون جنس ببرد . خلاصه همه چیز مطرح هست جز اینکه چه چیزی تضمین خوش بختی این بچه های بیچاره را مینماید.

اما برگردم به داستان مقصود.

در روستا بودیم که قرار بود عروسی پسر کدخدا سر گیرد، تازه برق در بعضی نقاط سر و کله اش پیدا شده بود و باید در عروسی ها هم نمود پیدا میکرد. رسمی بنیان نهاده شده بود که لباس عروس را با چراغ های کوچک رنگین روشن میکردند. شاید همسالان من به خاطر بیاورند عروس با چراغ هائی که مرتبن روشن و خاموش میشد، در مجلس فقط دو تا صندلی بود آن هم برای این دو کبوتر روستائی.

اترژی برق را باطری تراکتور دهکده تامین میکرد. برای شارژ شدن باطری هم هر نیم ساعتی تراکتور را روشن میکردند که در پشت دیوار خانه مستقر بود و با سیم به عروس انرژی میرساند. ترکیب دود تراکتور و عروس در حال روشن و خاموش شدن و داماد منتظر فرصت . این بود تا عروس و داماد به حجله رفتند ساق دوش ها دور و ور عروس را گرفتند یکی هم سیم اتصال را همراه میبرد تا برق عروس قطع نشود و از دهن نیفتد و عروس منور را در داخل حجله تحویل داماد دادند و در رابستند و همه منتظر بودند.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که داماد بی احتیاطی کرده بود در رسیدن به مقصود عجله به خرج داده بود و فریاد زنان از حجله فراری شد.
همه نگران شدند نکند که مسئله از آن نوع بکارت مکارت است که این داماد اینقدر ترسیده اما بعد نگرانی ها رفع شد ، داماد عجله کرده و مثبت و منفی برق را به هم متصل کرده بود و برق ایشان را گرفته بود برق عروس داماد را گرفت به گمانم این ترس برای همیشه کار داماد را ساخته بود .

عروس هنوز روشن و خاموش میشد اما داماد جرئت نزدیک شدن نداشت.
این هم تاثیر فناوری بر ازدواج

این را گفتم تا بدانی که در تله فناوری گرفتار نگردی وگرنه برای همیشه ممکن است ناکار شوی
حجاب چیست ؟
هفدهم دیماه روزی است که رضا شاه امر به کشف حجاب کرد با چماق حجاب را برداشت تا با چماق پنجاه سال بعد حجاب را بر سر زنان بگذارند .
دوستی خواسته بود تا نظرات این کارشناسی را در مورد حجاب بیان کنم و چون نظری نداشتم گشتم دنبال نظر خودم که شایسته طرح باشد. گشتم در متون قدیم و مکتوبات جدید در گفته فلاسفه ونویسندگان، در تابلو های تبلیغ حجاب بعد همه را سر هم کردم و نتیجه این شد که میبینید.

در کتابها هیچ نیافتم اما در گوشه شهر نیشابور مردی را دیدم که به مقبره عطار تکیه کرده بود و هر کس میآمد و چیزی میپرسید و پاسخ میگرفت و راضی میرفت. من هم گفتم این سئوال سخت را از او بپرسم، پرسیدم و پاسخ این شد ایشان گفت:
چرا حیوانت لباس نمیپوشند، لباس مگر موجود را سرماخوردگی حفظ میکند پس چرا حیوانات همه سرما نمیخورند . لباس معنائی دارد ،معنای لباس چیست؟ لباس انسان ها را جذاب تر میکند دلپسند تر میکند این نمایشگاه های لباس چه چیزی را عرضه میکنند؟ مگر نه اینکه جذابیتی را مینمایانند . این جذابیت چیست؟ پاسخ را زنده یاد فروید به ما آموخته است.

مگر شعار مروارید خانم ها در حجاب زیبا تر است را بر در و دیوار شهر ندیده ای؟ گفتم دیده ام.
گفت مگر این شعار را که هر چه دست نیافتنی تر جذاب تر را بر تابلو های شهر ننگریستی گفتم نگریستم
گفت: مگر اینها همان حرف مرحوم فروید نیست. همه از همان جا نشئات نمیگیرد

گفت چادر پوشیده ترین است و صد البته برای خیلی ها جذاب ترین و هوس انگیز ترین نوع پوشش.
سواحل لختی های فلوریدا گمان داری که خیلی جای جالبی است ؟ اگر چنین بود این مغربی های کافر از من و تو که نمیترسند همه جا این قوم بی دین لخت مادر زاد رفت و شد میکردند. اما چنین نمیکنند چون جذابیت فرویدی ندارد.

گفتم پس چرا بعضی کم میپوشند برخی زیاد، چرا تعدادی کوتاه میپوشند تعدادی بلند چرا بعضی قشنگ میپوشند بعضی زشت؟
گفت خاموش که جان کلام را هنوز نگرفته ای . قشنگ برای تو قشنگ است و آن زشت در نظر تو زشت است

گفت : شکل لباس پوشیدن برای هر گروه اجتماع متفاوت است. همین جذابیت فرویدی قضیه را در دیدگاه گروه های مختلف متفاوت میسازد.

تو چون به گروه خاصی از این اجتماع تعلق داری نوع خاصی را میپسندی و آن دیگر نوعی دیگر را .
گفت که هیچ چیز بد یا خوب نیست آنچه تو میپسندی برای تو است و آنچه نمیپسندی از آن تو نیست.
ببین به چه کسانی تعلق داری مانند همان ها هستی همان هنجارهای آنها از آن تو هم هست.

خلاصه آنکه ، هرکس پوشیدگی بیشتر را میپسندد همه هوش و هواسش در این موضوع غرق است برای همین در پی رمز بیشتری است میخواهد که آن رمز جدید را کشف کند. میخواهد برایش تازگی داشته باشد فروید را لعنت میکند اما بیش از هر کس به گفته های او ایمان دارد.
ببخش که کورت کردیم
مرده شوی این فوتبال را ببرند

در بازی دو تیم پرسپولیس و سپاهان پرتاب مواد منفجره باعث نابینا شدن یک سرباز وظیفه شد.

به هیچ وجه علاقه مند نیستم در مورد وقایع روز که میآیند و میروند و نتیجه ای بنیادی ندارند اراجیف ببافم لیک زشتی این یکی حالم را دگرگون کرد.


1- وقتی که بازدهی نیروی کار در کشور های صنعتی افزایش یافت جامعه صنعتی در حال کاهش زمان کار در هفته کارگران یقه سفید و یقه آبی ها بر آمد. کارگر قرار بود که وسیله باشد برای تولید اما وضع عوض شده بود. کارگر از هر مدلش باید نشاط کافی میداشت سرگرمی پیدا میکرد . دوره شیره کارگر را با چوب و فلک کشیدن گذشته بود. تکیه بر دانش کارگر بود و یقه های آبی کم کم سفید میشد.

2- صنعت در طی زمان تغییر شکل داد بود و باید شیوه های جدید از گردش پول ساخته میشد تا اجتماع را در این چرخه نگهدارد و ارزشی را بسازد و به جامعه ارائه دهد و پول بسازد سهام بفروشد و ارزش ایجاد کند ارزش مبادله ، این فعالیت ها باید نقش خویش را در تولید ملی ایفا مینمود باید برای تفریح و وقت گذرانی برنامه داشت. باید باشگاه داشت ، باید مسابقه داشت فوتبال، بسکتبال، اتومبیل رانی و ...... اینها ثروت ایجاد میکند. اینها به اقتصاد کمک میکند.

3- با گردهم آوردن نیروهای اجتماع در هدفی قابل کنترل، مجموعه انسانها هدفی می یافتند هدف دنبال کردن توپی بود که از این سوی میدان به آن سو میرفت بازیکن ها الگو میشدند نشریه ها رونق میگرفت دنبال کردن توپ در زمین بازی ، تصویر تلویزیون و روزنامه و مجله و کلوپ و غیره همه اینها اجتماع را قابل کنترل مینماید یا با کشیدن مردم به کلیسا ها و کنیسه ها و نماز های جمعی این ها هم مدل هائی از انواع کنترل ها است. یا با تشکیل کلوپ و کازینو و اینجور چیز ها همان هدف را دنبال کنیم.

به گمان من این الگوها خود مدلی هائی است قابل قبول و لازم در مهندسی اجتماع ، کاری به خوب بدش هم ندارم جامعه را باید کنترل کرد جامعه را باید سرگرم کرد جامعه را باید به گرداندن پول واداشت باید جامعه را هدایت کرد آن گونه که میخواهیم وگرنه به هم میریزد و مطابق میل ما نخواهد بود.

حالا نگاهی به خودمان کنیم که با این مکانیزم هائی که در بسیاری از نقاط جهان نتیجه مطلوب میدهد چه کرده ایم. نمونه اش فوتبال است.

فوتبال شده یک تعداد باشگاه ضرر ده که مرتب باید خرجش کنیم تا نمیرد. وقتی بازی در استادیوم است باید نگران صندلی های اتوبوس باشیم بعد زد و خورد میشود بر سر سرورته و لنگی ها جدال میشود بعد هم فردوسی پور و بعد پاسخ به ایشان و ادامه ماجرا که هر شب میبینید.

آقایان این صنعت اگر دوزار نتیجه نداشته باشد به چه درد میخورد اینکه نه نتیجه اقتصادی داشت نه نتیجه تفریحی داشت و نه نتیجه کنترلی، بهتر است تا بساطش را جمع کنیم حد اقلش اینکه سرباز بیچاره کور نمیشد .

البته سران باشگاه های دو طرف قرار است به دیدار این سرباز بروند و دلجوئی کنند.
نمیدانم چه خواهند گفت ، شاید بگویند ببخشید که جفتک پرانی های ما و بمب اندازی تماشاچی های ما کورت کرد
که دیگه جهان را نمیبینی
که ما نمیفهمیم چه میکنیم
که بمب انداز هم پشیمان است
بیا این هم دیه چشم هایت ، این هم مزد اینکه دیگر نمیبینی ،
واقعن ببخشید.
این نشان باشگاه ما تقدیم به تو .

مرده شوی این تفریح را ببرند که انسانی را کور میکند و آخرینش هم نخواهد بود

پوزش میخواهم که این داستان هم اینقدر تلخ از آب درآمد
داستان ازدواج حاج حسین CASE STUDY
حاج حسین خیلی زرنگ بود یعنی چندین سال بود توی کار قاچاق بود و خودش هم وافوری چاق میکرد با رفقا البته از مواد درجه یک، داستان به چهل سال پیش تعلق دارد

ازدواج کرده بود و همسرش بچه دار نمیشد یعنی از حاجی بچه دار نمیشد چون قبلن زن حاجی از همسر اولش بچه داشت اسمش هم منوچهر بود اما همه میگفتند ملوچه پسری خوب و دانا

حاجی با همه این احوال معتقد بود که مشکل از خودش نیست و همسرش ایراد دارد . کسی هم به این گفته حاجی اعتراض نداشت مخصوصن همسر حاج آقا که بهش عمه خانم میگفتیم.

حاج حسین جوان که بود صدای خوبی داشت و در بارگاه پدر بزرگ پادشاه ، وقتی که ایشان مست میشدند و دستور به خواندن آواز میدادند ، حسین جوان شروع میکرد به خواندن ، میگویند صدایش هم سنگ صدای تاج اصفهانی بوده است. همین صدای خوش باعث شعله ور شدن عشق پنهان عمه خانم شده بود ، اگرچه معشوق آوازه خوان عمه خانم خیلی جوان تر از ایشان بوده است. من صدای حسین جوان را نشنیده ام، من که وارد گود شدم حاجی در دوره منقل و وافور قرارداشت و در اندیشه ازدواج البته از نوع دومش بود . عمه و حاجی حدود چهل سال با هم زندگی کردند تا اینکه حاجی به نتیجه جدیدی رسید و دلش هوس زن دوم کرد.

خلاصه حاجی زن دوم میخواست تا برایش بچه های قد و نیم قد تولید کند تا وارث تاج و تخت بنا شده بر وافور و لول تریاک و سوخته شوند. و برای انتخاب همسر چه کسی مناسب تر از عمه خانم ، این را میگویند زن فهیم ، چون حاجی بچه میخواست چون حاجی حاجی بود.

عمه خانم قبل از اینکه حاجی لب به سخن بگشاید موضوع را میدانست و شخصن برای انتخاب همسر دوم حاجی اقدامات را آغاز کرد.

خواستگاری اول: از رئیس دادگاهی که بالاخره حاجی را تبرئه کرده بود و نمک گیر بود و دختر خانم بیست و پنج ساله ای داشت وقت گرفتند که یک سر بروند منزلشان و دیداری تازه شود البته به حاجی گفت که برای خواستگاری صحبت کرده ام . رفتند و نشستند و صحبت های در همه موردی شد تا اینکه خود حاجی نتیجه گرفت که نه در آن مورد نباید صحبت شود و بعدن پیش عمه جان مقر آمد و گفت که لقمه دهان ما نیستند، دختره اصلن پختگی کافی را هم ندارد و به کار ما نمیخورد.

خواستگاری دوم : به بهانه ای از پزشک جوانی که تازه مطب باز کرده بود وقت گرفته شد باز هم عمه خانم به حاجی گفت برای خواستگاری میرویم با خانم دکتر صحبت کرده ام. باز همان داستان تکرار شد رفتند و دیدند و دکتر هم از همه جا بیخبر برای حاجی چند تا قرص زیر زبونی تجویز کرد و گفت لازم است در این سن همراه داشته باشید و حاجی هم به روی خودش نیاورد بعدن گفت وصله تن ما نبودند خوب شد که عروسی انجام نشد.

حاجی حسین به عمه خانم گفت میدونی چیه ، زشته که من 58 ساله راه بیفتم دور شهر برای انتخاب همسر و جار بزنم که میخواهم ازدواج مجدد کنم ، خودت فرد مناسبی را پیدا کن من هم نظر تو را میدونم من راضیم.

واین همان بود که عمه خانم میخواست.

بعد از گذشت مدتی عمه خانم کبرا را که شوهرش به رحمت ایزدی پیوسته بود نشان کرد . عمه خانم در مقایسه با کبرا مانند نیکل کید من بود به چالز برونسون
نمیدانم چه وردی خوانده شد که کبرا خانم شد همسر دوم حاجی ، حاجی هم رضایت کامل داشت از آن به بعد هم نه صحبت بچه ای شد که وارث تخت و تاج شود و نه سن و سال عروس کوچیک اجازه همچی صحبتی را میداد و خود حاجی هم که میدانست چند مرده حلاج است و همه خوشحال و راضی بودند.

حاجی زن گرفته بود آن هم از نوع دومش و به مزاجش هم ساخته بود ، حاجی باید دو تا زن داشته باشد ، این یعنی یک حاجی شش دنگ درست و حسابی
عمه خانم هووی بی خطر و هم صحبت برای خودش دست و پا کرده بود
کبرا خانم که غم از دست دادن شوهر اولش فراموشش شده بود میگفت که شوهر زنده را عشق است.

بعد همه مردند
اول عمه خانم عروس اول حاجی فوت کرد
بعد نوبت کبرا خانم عروس کوچیک و سوگلی حاج آقا شد که رسید به آخر خط و آرمید برای همیشه
و آخر دست حاجی حسین در غم از دست دادن معشوقه های باوفایش دق کرد و مرد .

همه چیز قسمت شد ، اموال به ملوچه رسید که لایقش بود و خاطره این جریان عشقی به من رسید تا بنویسم برای شما در این تار نوشت که عبرت شود.

آنها همگی گمان داشتند که خوشبختند شاید هم خوشبخت بودند شاید هم خوشبختی یعنی همین.

البته خودمونیم خیلی هم موضوعیت نداشت چون همه داستان، افراد ، ادوات ، ساخته و پرداخته همین ذهن آشفته بود . البته گاهی فکر میکنم که همه این اتفاقات در بیرون ذهن من هم رخ داده است.