من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
عشق ، ازدواج ، شریک
این مطلب را بنا بر خواسته دوستی مینویسم که از من نظر خواسته است که در مورد ازدواج مطلب بنویسم.
اول تحلیل خود را از این جوان دوست داشتنی بگویم . الیته این ارزیابی من است از شخصی که او را از روی واکنش هایش بر شطحیات پریشان من و نامه های الکترونیکی که برایم ارسال میکند و نوشته های صمیمی خودش میشناسم و نه بیشتر.

این جوان مردی است، تحصیل کرده و بی دروغ که این ذات جوانی است. گم شده در شهر نا کجا آباد این حباب خاک ، که در پی معنائی میگردد و هنوز نمیداند که با معنا ترین بخش این جهان خود اوست لا غیر. به ادبیات این سرزمین پناه میجوید که اگرچه دریای ژرفی است اما باید آموخته های از آن را با زمانه امروز در هم آمیزد.

اما نظر من، ازدواج بی معنا ترین حرکت اجتماعی است که هنوز به لحاظ اجتماعی نیز گریز ناپذیر است.

من از تو میپرسم که چرا باید ازدواج کرد؟ هیچ دلیل عقلانی برای این کار وجود ندارد.

من میگویم که باید عاشق شد ، هزار دلیل غیر عقلانی برای عاشق شدن وجود دارد. من فرمان میدهم که عاشق شوید. این تنها کار ارزشمندی است که انسانی میتواند انجام دهد. بی هیچ شک و شبهه ای. بله عاشق شوید.

اما عشق چیست؟ عشق پیچیدن است و با معشوق یکی شدن است . از تنهائی گریختن است عشق کار گیاه عشقه است که بر دوست خود خود میپیچد و میپیچد تا رشد کند اگر با معشوق یکی نشود رشدی در کار نیست.

اما وای به روزی که عوضی پیچیده باشد امان از آن روز

حالا رمز قضیه را میگویم که هیچ کس نمیداند و اگر میداند جرات گفتنش را نداشته است.

زن ها زیرک ترین موجودات عالم هستند و مرد ها عقب مانده ترین موجودات در جریان تکامل بشری و این زن های زیرک ، ناگزیر از زندگی با همین مردان میباشند اگرچه به ظاهر این قضیه درست به نظر نمیآید.

پس یادت باشد که تو قرار است عاشق موجودی باشی که از تو فهیم تر است دانا تر است آینده نگر تر است و نادانی تو را هرگز به رویت نخواهد آورد . اما به تو محتاج هم هست چون چاره دیگری ندارد بادت باشد نامردی داستان از همین چاره نداشتن آن شریک تو آغاز میشود خیلی مراقب باش.

نقطه ضعف و نیاز زنها فقط یک چیز است شریک زندگی تو اگر زن است تنها یک چیز از تو می خواهد اینکه دوستش داشته باشی و تو هرگز آنقدر با استعداد نیستی که در این مورد بتوانی تظاهر کنی و دروغ بگوئی .

اما تو فقط یک نقطه ضعف را همیشه به همراه خواهی داشت آنکه تو همیشه مانند بچه ها خواهی بود باید مانند بچه ها نوازشت کنند با کمی نوازش تو موجود دست آموز مناسبی برای زندگی خواهی بود.

شریک زندگی همه چیز است آن کسی است که به تو هویت میدهد به تو اجازه ادامه بازی گوشی هایت را میدهد و فقط باید دوستش داشته باشی و وای به روزی که دوستش نداشته باشی ، روزگارت سیاه است.

این برداشت من بود خلاصه از یک معنا که باورم بوده و هست، شاید قابل تعمیم نباشد نمیدانم لیک جان کلام آن بود که گفتم.
بحران پیاز يا من هم در انتخابات شرکت میکنم



امسال وضعیت پیاز آنچنان بود که قیمت به هر کیلو چهل تومن رسیده است ترجمه کنم یعنی 4 سنت. دشت ها پر از پیاز شده که مشتری ندارد.

این یعنی نابودی کشاورزی این یعنی بی ارزشی کار و تولید
کسی برای پیاز طرحی ندارد؟ گمان نمیکنم ، همه برای آزادی و توسعه اجتماعی فرهنگی و انرژی اصلاح طلبی طرح دارند آن هم در محدوده هائی که خودشان تعیین میکنند. نه برای مسایل پیش پا افتاده چون پیاز و نخود و گوشت و مسکن و غیره

یکی به من بگوید چرا باید کار کنیم؟ برای چه هدفی؟

ما ها که از کار کردن خسته شده ایم این روز ها تعدادمان کم نیست
من که خیلی خسته ام دیگر توان کار کردن ندارم باید برای نمایندگی در انتخابات مجلس ثبت نام کنم . سرمایه ای میگذارم که بازگشت خوبی هم دارد

به من رای دهید تا حداقل یک نفر را نجات داده باشید

میخواهم بقیه عمر را در آرامش و رفاه بگذرانم

Labels:

تابلو های یک نمایشگاه


این تصویری از تابلو منزل ما است . شاید این برای کسی جالب نباشد اما برای من و شریکم خیلی دوست داشتنی است این تابلو اصل نیست بلکه از جلد یک آلبوم قدیمی تصویر برداری شده است.

جوان های هم سن من آن آلبوم ها را بیاد دارند

در جوانی شیفته تابلوهای یک نمایشگاه اثر موسورسکی بودم و امروزه هرگاه به این تابلو مینگرم آن موسیقی را میشنوم

نمیدانم این ابتدای جنون است یا انتهای آن؟

Labels:

دوستانی دارم بهتر از برگ درخت
چند روز بود که این تارنوشت دچار مشکل شده بود.
مدیر فنی این تارنوشت مهندس ارشد این بارگاه است این مهندس سیاه است

به او مدیون شدیم به خاطر کاربرد دانش بیکرانش در اصلاح این تارنوشت که به گفته این جوان ناشی از گوگل بود و حرف او در علم برای ما حجت است

اما بدانید که این آزمونی بود برای من ، وقتی که سیاه دل نگران بود با این همه به من قول داد که مشکل را بر طرف میکند ، احساس خیلی خوبی به من دست داد و به روح پر فتوح مرحوم پدرش درود فرستادم که شگفتا ، چه پسری پرورده است شیر آهن کوه مردی

دوستانم ، که دانستم بسیار دوست نادیده دارم از نازی آباد تا برکلی ، از شریف تا مشهد تا سر بالائی نزدیک قطب کانادا تا بنارس هند تا کوچه های آشتی کنان اصفهان در گرداگرد این حباب خاک.

من هیچ یک را ندیده ام ، آنها نیز من را واقعن نمیشناسند لیکن چنان نگرانم بودند که دانستم تنها نیستم . آنها نمیدانند که من که هستم دولت سرایم که امروز چراغانی شب یلدا دارد در کدام خیابان کدام شهر است ، چه شکلی ، چه رفتاری، چه آرزوئی، چه کینه های فروخورده ای، با این همه به دنبالم گشتند و من تازه دانستم که چقدر دوستشان دارم همه را . یک باره همه برایم ارزش واقعیشان روشن شد.

گاهی با آفاق که درد دل میکردیم از تنهائی مان شکوه داشتیم، که دوستان شایسته داشتیم اما کم داشتیم اما میخواهم بگویم به آفاق میگویم که چه دوستانی در این جهان دارم . به آفاق میگویم که ما بسیاریم انگار همان تصاویر و باور های بیست سالگیم زنده شده است ما بیشماریم در هر کناریم

میخواستم از شب یلدا بنویسم که در چنین شبی بوته نیلوفری بارور شد تا در سپیده دم، میترا یا مهر همان خور یا خورشید زائیده شود و مهر نشانه دانائی و صداقت گردد و معنای محبتی که در دل ها گرفتار میشود را یابد. دیدم که یاد دوستانم زیبائی این شب را دوچندان خواهد کرد .

من در شب یلدا به یاد همه دوستان خوبم حافظ خواهم خواند به صدای بلند و برایشان آرزوی گرمی و جاودانگی مهر را مینمایم و این شب را به شما شادباش میگویم . دوستتان دارم

Labels:

از ایمانش مپرسید


شیخ ابوالحسن خرقانی فرمود :
هر کس که بدین درگاه وارد شد نانش دهید و از ایمانش نپرسید

نشسته بودیم در قصرغمی نداشتیم جز دلنگرانی رعیت و در پی تدبیری بودیم
در آن روز جمع ما جمع بود و بزم گرم گرم که ناگه دیدیم در باز شد و شوکت وارد گردید و از همان پای بساط طرب بدو درود گفتیم

رسم ما به عادت شیخ بزرگ، ابوالحسن خرقانی همان است که در مغازه احمد سلمانی به قاب نشسته و ما از آن تصویر برداشته و زینت بخش این تار نوشت نمودیم

چون همیشه به دستور شیخ ابوالحسن خرقانی هنگام ورود شوکت فریاد زدیم که بیا به بزم پادشاه که خوش آمدی و بی تو این سفره ملوکانه را صفائی نیست و بی شوکت است.

اما آنروز گوئی که شوکت خانم نظر بر نشستن بر خوان ما را ندارد و ندا به ما داد که ای جوان من به دین عرب اندرم و ماه روزه است و دست به طعام نمیبرم اگر رخصت دهی و ما گفتیم که با خود هرچه خواهی کن جز زیان به دیگران و شوکت پذیرفت و تا شام برای ما پیاله ریخت اما خویش لب به جام نبرد و ما نیز اصرار را جائز ندانستیم. و ما می نوشیدیم و شوکت دعایمان می کرد و برایمان عمر با عزت طلب کرد از درگاه حق و ما سپاسش گفتیم و شکرگذارش گردیدیم از محبت بیکرانش که همیشه شامل حال ما است.

این داستان گذشت تا روزی دیگردر نزدیکی نوروز باستانی بزم روزانه رونق داشت و گل بس این کهنه سرباز آفاق به رتق و فتق امور قصر مشغول بود اینبار نیز بفرما زدیم و گفتم که ای گل بس ، کار بس کن که در کنارت پیاله برهم زنیم و شادخواری کنیم، اینبار گل بس باز به سخن آمد که اگر اجازه دهی امروز روزه دارم و به آئین من خوردن و نوشیدن جائز نیست که به باب و بها دلبسته ام ، باز ندا دادیم که شیخ ما ابولحسن خرقانی گفت که از ایمانش نپرسیم و ما نیز نپرسیدیم که خود گفتی پس تا شامگاه گل بس لب به پیاله نزد و ما زدیم و رقصیدیم و نوشیدیم. که رسم همیشگی این بارگاه است. و گل بس بسیار دعایمان کرد و از خداوندش برایمان بزرگی طلب کرد و ما از محبتش شرمنده شدیم.

در پیش خود دانستم که انسان را معنائی است که در درون خود به آن میرسد همان گونه که بزرگانی چون شوکت و گل بس رسیدند، بی هیچ تظاهری بی هیچ تقابلی بی هیچ لباس و کلاه و زنار ویژه ای بی زیان به دیگری و عبادت هر دو را تحسین کردم اگر چه در این مقوله با ایشان هم داستان نبودم.

Labels:

گربه طماع در چاه افتاد
چند روزی است که به یاد مادر بزرگم افتاده ام اسمش نازنین بود و به او نازنین بیگم میگفتند و برای ما خانم بزرگ بود. مدتی همه با هم در یک خانه زندگی میکردیم همان خانه ای که داستان کوبه هایش را گفته ام
خانه بزرگ بود و در سه جهت ساختمان داشت در انتهای جنوبی خانه آشپز خانه و چاه آب به نام چاه گابی که همان گاوی بود قرارداشت .

آشپز خانه همه چز داشت از دیگ و سه پایه و اجاق و هیزم هائی که در یک طرف انبار شده بود و چاه گابی که هم آب خوردن و هم آب حوض و آب آفتابه مسی را تامین میکرد هم نقش یخچال را بازی میکرد یعنی سبد گوشت در میان چاه آویزان میشد تا هم خنک بماند و هم دست گربه های محل به گوشت نرسد.

یک روز مشخص شد که گربه ای در چاه افتاده است ، گربه چون به سبد گوشت دست نیافته بود با جهشی به قعر چاه رفت و پس از سر و صدای ضجه مانندی خاموش شد جان را به جان آفرین تسلیم کرد و به خاطر دارم که با چه مشقتی آب حوضی محل که پاچه ها را تا بالای زانو زده بود جسد را از چاه خارج کرد و جسد مورد لعن و نفرین مادر بزرگ و کلکسیون عمه جان ها قرار گرفت که ای ملعون ولد زنا این چه جنایت بود که کردی و آب چاه نجس شد و من آن روز دانستم که برخی گربه ها ولد زنا هستند و برخی حلال زاده و فرزند ازدواجی شرعی ، گفتند چه کنیم چاره کنیم که قرار شد تکه های سنگ نمک در چاه اندازند و با چرخ چاه هم آب را چند ده دلوی بکشند آب پاک و طاهر خواهد شد.

آب حوضی هم برای آنکه دستمزد را کامل بگیرد آب را از چاه کشید و پای درخت توت سیاه ریخت و آب حوض را هم با سطل تخلیه کرد و حوض را شست و دوباره پرآب کرد و از خاطرات حرفه ای که شامل خارج کردن سگ و گربه و دستبند طلا و عبای حاج میرزا از چاه های گابی محل بود داد سخن داد و در آخر هم با خساست نازنین بیگم مواجه شد چون همیشه و گفت تقصیر خودم بود دفعه دیگه اگه گربه و سگ افتاد توی چاه من راخبر نکنید که در نمی آورم شما ها با این دست و دل بازی بهتر است که نجس اندر نجس بمانید و ما هم میخندیدیم و همه میدانستند که اگر الاغ هم در چاه افتد خودش به پای خودش میآید.

Labels:

خانه ای در کوچه سنگ تراش های اصفهان


هرگاه که به دیار اصفهان میروم همه چیز برایم دیدنی میشود واقعن دریاست بدون انتها و این هم عکسی از یک خانه کوچک در منطقه جلفا در کوچه سنگ تراش های این شهر ، چه خوش سلیقه ساخته شده است
دیوار ها کاه گلی است با تیر های چوبی در سقف و در خانه که کوبه های مردانه و زنانه دارد این عکس را حدود دو سال پیش گرفتم
دلم میخواست که میرفتم در میزدم و درون خانه را میدیدم و کسی را که چنین ساختمانی را ساخته است
حتمن هنرمند نازک خیالی است.

اما از این کوبه های در بگویم که به یاد دارم هنگامی را که پسر بچه ای بودم و کوبه مردانه را میزدم و مادر بزرگم در پشت در انگشت اشاره را از کنار دهان به درون لپ ملکه مادری خویش میبرد تا هنگام پاسخ گفتن به کوبه کوب مردانه ، صدای واقعیش شناخته نشود و از گناه صحبت با نامحرم در امان بماند
اما دیگر نه از خانه کوبه دار مادر بزرگ خبری هست و نه از خود مادر بزرگ که گوئی دود شد و رفت به هوا با سن و سالی بیش از صد سال و من در کتاب ها خوانده بودم که به بهشت خواهد رفت و سی ساله خواهد شد اما علامه شهر در کتاب ننوشته بود که آیا در بهشت هم وقتی کوبه مردانه را بکوبم مادر بزرگ سی ساله زیبای من باز هم باید انگشت در لپ بچپاند تا صدایش را نامحرم نشنود؟

ببین نازکی خیال سازنده این خانه کاه گل شده با سقف چوب کبوده ، مرا تا دروازه بهشتی که مادر بزرگم در پشت در آن صدایش را عوض کرده است برد.

Labels:

خانه ای در کوچه سنگ تراش های اصفهان



هرگاه که به دریای اصفهان میروم همه چیز برایم دیدنی میشود واقعن دریاست بدون انتها و این هم عکسی از یک خانه کوچک در منطقه جلفا در کوچه سنگ تراش های این شهر ، چه خوش سلیقه ساخته شده است
دیوار ها کاه گلی است با تیر های چوبی در سقف و در خانه که کوبه های مردانه و زنانه دارد این عکس را حدود دو سال پیش گرفتم
دلم میخواست که میرفتم در میزدم و درون خانه را میدیدم و میدیدم کسی را که چنین ساختمانی را ساخته است
حتمن هنرمند نازک خیالی است.

اما از این کوبه های در بگویم که به یاد دارم هنگامی را که پسر بچه ای بودم و کوبه مردانه را میزدم و مادر بزرگم در پشت در انگشت اشاره را از کنار دهان به درون لپ ملکه مادری خویش میبرد تا هنگام پاسخ گفتن به کوبه کوب مردانه ، صدای واقعیش شناخته نشود و از گناه صحبت با نامحرم با صدای اصلی در امان بماند
اما دیگر نه از خانه کوبه دار مادر بزرگ خبری هست و نه از خود مادر بزرگ که گوئی دود شد و رفت به هوا با سن و سالی بیش از صد سال و من در کتاب ها خوانده بودم که به بهشت خواهد رفت و سی ساله خواهد شد اما علامه شهر در کتاب ننوشته بود که آیا در بهشت هم وقتی کوبه مردانه را بکوبم مادر بزرگ سی ساله زیبای من باز هم باید انگشت در لپ بچپاند تا صدایش را نامحرم نشنود؟

ببین نازکی خیال سازنده این خانه کاه گل شده با سقف چوب کبوده ، مرا تا دروازه بهشتی که مادر بزرگم در پشت در آن صدایش را عوض کرده است برد.

Labels:

ما کم سواد های ناشناخته را هم دریابید
در خبر ها آمده که کارشناسان کم سواد در برخی از سازمان ها شناسائی میشوند .
خواهشمندم شرایطی را فراهم کنند که این افراد بتوانند به محل مشخصی مراجعه و خود را معرفی نمایند .

هنوز دقیقن مشخص نیست که میخواهند با این کم سواد ها چه کنند ولی من گمان دارم که پست هائی خالی در سازمان ها بدون مدیر و سرپرست و مدیر کل و غیره مانده است و این شناسائی به منظور تکمیل ظرفیت این پست ها است.

خواهش دارم که من را هم فوری شناسائی کنید قول میدهم که کم سوادم و کم سواد بمانم و با سخنرانی های اساسی در کلیه نشست ها ، مذاکرات ، مراسم رسمی و غیر رسمی این مورد را به همه جهانیان ثابت خواهم کرد.

یک عمر در حسرت پست دولتی سوختم و ساختم . دلم برای کار مدیریتی لک زده است. خسته شدم از اینکه همیشه برای ساده ترین کار های اجرائی فکر کردم ، مطالعه کردم و کار کردم. خسته شدم. ما کم سواد های ناشناخته را هم دریابید.

Labels: