من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
SOS کمکم کنید



به سفر رفته بودم که بسیار چسبید و لذت بردم و چیز های شگفت دیدم و در اندیشه فرو رفتم و رمز ها پیش آمد که همه را گشودم
اما
معنی این یکی را نفهمیدم که نفهمیدم مخصوصن جمله آخر را که :

خدایا تو را شکر از ما بپذیر ، ما را دوست بدار و خودت طرح ها را اجرا کن

این نوشته با هیچ یک از دیدگاه های موجود که بنده میشناسم مربوط نیست . شاید نکته ای دارد که برای من قابل درک نیست ، لطفن کمکم کنید.

شاید از شما کسی رمز این معما بگشاید

Labels:

دیدار از یک نمایشگاه در کنار کوه سنگی مشهد










**********************************

خیلی جالب بود همه چیز داشت از تاریخ شهر مشهد تا مرغ خروس و مازی که در آن باید سعی کنی زورکی خود را گم کنی و اطاق شیشه ای و یک عکس هم از خودم و شریکم گرفتم به یادگار.
جای همه دوستانم خالی بود البته نه در قفس
پارک شاهنشاهی یا پارک ملت



















این پارک زیبائی پائیزش خیلی دوست داشتنی است. فقط من بودم و پائیز در آن غروب دل انگیز و آنرا با شما ها قسمت میکنم.
یا پائیز خیلی زیباست یا من خوب عکس میگیرم
یا هردو
تهران TEHRAN

Labels:

سه گانه عدالت – قسمت سوم – شنیدن صدای محمود تنها دستمزد شوکت

شوکت هم سن و سال من است اما نگاهش که میکنی هزار ساله به نظر میرسد. مادرش کارگر کارخانه بود و بازنشسته شده بود. شوکت با مادرش زندگی میکرد به حقوق بازنشستگی مادر سه تائی مادر و شوکت محمود همه با هم در همین جائی که میبینی زندگی میکردند تا اینکه مادر مرد او هم در همین جا .

وقتی شوکت ازدواج کرد سه تا بچه حاصل این ازدواج با یک مرد معتاد بود و بعد هم جدا شدند ، به همین سادگی . رسوم حکم میکرد چون زن نصف مرد است سرپرست میخواهد و باز هم ازدواج کرد این دومی از اولی هم افتضاح تر بود، حاصل این همکاری شبانه خوش بختانه بیش از یک پسر به نام محمود نبود.

شوکت با مادرش زندگی میکرد حقوق بازنشستگی کفاف میداد برای نمردن، با این همه مادر شوکت مرد و رفت به ناکجا آباد مادر فراموش کرده بود که روزی میمیرد و کسی خبر نخواهد شد که شوکت شریک حقوق بازنشستگی مادرش بوده است. حالا شوکت بود و یک جوان 15 ساله و دریای گریه خونین شوکت. شوکت هیچ نداشت که با آن گذران زندگی کند.

تا حالا فکرش را کردی یا میتونی فکرش را بکنی ؟ هیچ نداشت

از مادر شوکت خانه ای ماند که به شوکت رسید پنج متر عرض و حدود دوازده متر طول ، یک حیاط دارد و یک اتاق این تصویر که میبینی همه زندگی شوکت است با پسرش

آفاق خیلی کمکش کرد تا شوکت از غصه نمیرد و از همان زمان شوکت در تله محبت آفاق افتاد برای همیشه که نه، بلکه تا وقتی که رماتیسم اون رو از پا در بیاره و ببره پیش مادرش

حالا وضع شوکت روبراه شده 180 هزار تومن مستمری میگیرد که 100 هزار تومن آنرا بدهکار است برای قسط تلویزیون و گیتار محمود و اقساط دانشگاه آزاد . میماند 80 هزار تومن که باید یک ماه لباس و خوراک و هزینه برق و آب و گاز و تفریح و سبزی خونه ما را تامین کند

کف خونه شوکت در حال فرو نشستن است و تاق هر لحظه ممکن است فرو ریزد درست کردن خونه 4 تا 5 میلیون تومان خرج دارد. اوضاع خانه اش خیلی فجیع است.

شوهر های شوکت باز هم زن گرفتند همگی لولیدند در هم و بچه ساختند و فرستادند توی کوچه و خیابان تا تربیت بشوند تا مرد بار بیایند تا مثل باباهاشون بشوند . شوکت بچه پسرش را بزرگ کرد و از بچه های دیگرش خیلی کم حرف میزد. پسر شوکت با قرض و قوله و مشکلات فقر بالاخره شد لیسانس از دانشگاه آزاد با آن شهریه ها ، و حالا داره در فروشگاه تلفن همراه کار میکند و قرار است که بعدن ماهی صد هزار تومن دستمزد بگیره .

محمود گاهی آواز میخواند صدای قشنگی هم دارد و کاست صدای محمود همیشه همراه شوکت است و آرزو دارد خواننده شود چه سوز ناک هم میخواند انگار که سرگذشت همه طبقه اش را فریاد میزند.
قبلن در مسجد قاری قران بود.

شوکت از سرداران بزرگ لشگر آفاق است هر یک ماه یا دو ماهی پیدایش میشود با دیگ بزرگ سبزی قورمه سبزی یا کوکو خرد شده و آماده خودش لنگ لنگان می آید به دربار تا وقتی که شوکت در منزل است اختیار همه چیز با اوست. آشپز خانه را تمیز میکند ، ظرف ها را میشوید و حرف میزند از آرزوهایش برای محمود و از درد هایش ناشی از زانو درد مزمنش میگوید.

شوکت طبع بلندی دارد هیچ چیز از کسی قبول نمیکند هنوز آفاق نتوانسته پول سبزی هائی را که سال ها است می آورد به شوکت بدهد. شخصیت عجیبی است.

به چائی که میخوریم من به شوکت میگویم شوکت خانم پس کاست محمود را بده گوش کنیم و چشمان شوکت برق میزند انگار حاکم همه جهان است و منتظر هم بوده است و خوشحال میشود از کیفش پخش صوت کوچک را در می آورد و روشن میکند و صدای محمود با آهنگی قدیمی از عارف خانه را تسخیر میکند. این تنها دستمزد شوکت است برای آن همه سبزی خشک ها و خرد شده ها ، که میتوانیم به او بدهیم.

شوکت میرود و میدانم اگر تاق برسرش فرو نریزد، یکی دو ماه دیگر اینجاست و من باید باز هم بگویم :
شوکت خانم پس کاست محمود را بده گوش کنیم و اوکیف کند
سه گانه عدالت- قسمت دوم لشگر آفاق
قسمت دوم لشگر آفاق
قسمت اول قبلن منتشر شده است
در خانه دوستی دارم که نامش آفاق قبچاقی است و دوستی او را در نبردی سخت در گرجستان به دست آوردم. بگویم که در یگانه ای است بی همتا. ضریب نفوذش بسیار بالا است و هرچه که این پادشاهی اعتبار دارد به دلیل حضور او در این دربار است.

آفاق برای خودش لشگری دارد به تعداد زیاد و بدون هیچ سلاحی بدون هیچ امیدی و گاه بدون حتا کینه ای برای انتقام .
هریک از افراد این لشگر در گذرگاهی در گذر زندگیشان گمان میکنند که چیز با ارزشی را به آفاق ما بدهکارند چرا که آفاق کمکشان کرده که در چارچوب قوانین به چیزی حتا چیزی کمتر از حداقل هایشان دست یابند.

حرکت این لشگر بسیار دیدنی است.

یکی از شدت درد پا که نامش رماتیسم مزمن است توان راه رفتن به شکل طبیعی را ندارد.
آن دیگری برای چندمین بار قلبش را بالن زده است و هنوز نیمی از هزینه پزشک و بیمارستان را بدهکار است و دکتر گفت که این آخرین بار بود سعی کن باهاش کنار بیائی دیگه نمیشه بالن زد تمومه.

سومی فرزندی دارد که تاکنون شغل های شاگردی لحاف دوزی، توزیع بستنی سنتی، پرده دوزی، مسافر کشی با موتورسیکلت، فروش ذغال اخته روی گاری ، خمیرگیری ، سبزی خرد کنی و کار های دیگری را که من یادم نمی آید تجربه کرده است.

یکی از شوهرش جدا شده چون معتاد بوده است و حالا برای همان شوهر کمک نقدی میبرد . شاید به یاد شراکت نافرجامشان.

یکی هم زن جوانی است که شوهرش راننده تریلی بود که در سر پیچی فراموش کرده بود که بیدار بماند و برای همیشه خوابید و تنها پناهگاهش گمان میکند که آفاق ما است.

لشگری است غریب ، اما همین کج و کوله ها مانند "بچه های نیمه شب" نوشته آن از خدا بی خبر که خونش مباح است و واجب القتل ، هر کدام توانائی دارند که شگفت انگیز است.

تنها کسی که از این توانائی ها آگاه است و بهره میبرد کسی نیست جز آفاق قبچاقی که نقطه اشتراک و اتصال همه این لشگر معلول از دست رفته است.

آفاق با آنها مینشیند برای ایشان از ساده ترین رفتار های انسانی میگوید و آنها چه شرافتمندانه پاسخ میدهند . این قوم جز جرم و خلاف و فقر معلم و مربی نداشته اند.

اینها اگرچه از اعماق جرم و خلاف می آیند ولی نسبت به آفاق خود را مدیون میشمارند. هر وقت که پیدایشان میشود هر یک هدیه ای در دست دارند بدون چشمداشتی برای تنها کسی که با آنها مانند انسان برخورد کرده است. میبینم که همین ها چقدر بزرگوارند با آفاق و به سبب وی با من .

آفاق هویت این لشگر عجیب شده است اعتبارشان شده او رابط این قوم است با دنیائی که هیچ کدام پیش از این تجربه نکرده بودند .

سال ها است که این لشگر جزئی از زندگی ما شده است.

پایان قسمت دوم
سه گانه عدالت ، قسمت یک – خانه پیر زن نشان عدالت است
در تاریخ میباید مینوشتند ولی آنها هم ترسیدند و ننوشتند و من مجبور شدم که بنویسم:

هنگام ساختن طاق کسرا انوشیروان هنوز عادل نام نگرفته بود و اصرار که من عادل هستم و
باید کاری کنم تا بقیه بدانند که انوشیروان عادل است.

وقتی خانه های مردم را میگرفتند و به نرخ شهرداری پولش را میدادند تا فضای کافی برای ساخت کاخ فراهم گردد. اما خانه پیرزن داستان ما را کنار کاخ نگه داشتند چونکه شاه
میخواست سندی برای عدالتش داشته باشد.

هنگامی که پادشاه ساسانی از پیرزن پرسید آیا رضایت کامل داری که خانه ات را واگذاری با دربار و منتظر پاسخ پیرزن بود که از بخت خوش جرئت کرد که بگوید نه راضی نیستم و این همان بود که انوشیروان میخواست تا سند عدالتش باشد.

ایوان کسرا ساخته شد و خانه پیرزن ماند به همان شکل خرابه اش تا همگان بدانند که شاه خانه پیرزن را بدون رضایت نمیگیرد.
اما بشنو که پیرزن هرچه التماس کرد که غلط کردم پوزش میخواهم، حرکت بلدوزر های دولتی پایه های خانه ام را لرزان کرده است
هرچه پیرزن فریاد کشید قیمت نان و گوشت و میوه و تره بار بسیار در این محله پادشاهی گران است و من تحمل هزینه را ندارم اثر نداشت
هرچه گفت این دور شو کور شو های دربار خسته ام کردند افاقه نکرد که نکرد

و همه به عدالت پادشاه آفرین گفتند و همه کانال های تبلیغاتی پر شد از تحسین شدت عدالت شاهانه و قرار شد که هرکه عدالت پادشاه را باور ندارد و به حزب یگانه ایشان نمی پیوندد از سرزمین پارس برود

هر چه پیرزن بلند تر فریاد میکشید که ای شاه عدالت گستر ذله شدم ، آنچنان صدای هیاهو و گرمب و گرمب طبل شاهی بلند بود که همگان گمان کردند که پیر زن بر جان شاه دعا میکند و بر جهانخواران که شدت عدل را نمیشناسند نفرین مینماید

این را هم بگویم که در دروازه کاخ زنجیری آویزان کردند تا هرکس در سرزمین پارس بر وی رنجی رسید و ظلمی شد زنجیر را بکشد تا ناقوسی که به زنجیر متصل بود به صدا در آید تا همه عدالت بانان پادشاه آگاه شده و آن را برطرف نمایند.

سال ها از ناقوس هیچ صدائی شنیده نشد که خود دلیل متقنی بر گستره عظیم عدل بود در این سرزمین .تا آنکه روزی الاغ بیچاره ای در بعد از ظهری که پادشاه در خواب قیلوله مشرف شده بودند به خارش تن دچار شد و خود را سخت به زنجیر میمالید و صدای ناقوس عدل گوش فلک را کر کرد.

پادشاه انوشیروان عادل از خواب پرید و فریاد زد کدام پدر سوخته ای گمان دارد که در این سرزمین اهورائی ظلم هست، او را دستگیر کنید و به سزای عملش برسانید. او را ازسرزمین پارس اخراج کنید و جمله معروف مه فشاند نور و سگ عو عو کند را در همان لحظه ابراز داشت.

چون گزمه ها به در ورودی رسیدند و الاغ را در آن وضعیت دیدند به پادشاه خبر دادند و ایشان خیالش راحت شد که نه ظلم به هیچ وجه در این سرزمین جائی ندارد و فرمود اخراج لازم نیست و عدالت کامل است و برویم راحت بخوابیم


و بدینسان پادشاه ساسانی شد نشانه عدل و داد در جهان برای همیشه
کاشان زیبا













چای خانه
چقدر این شهر کاشان را دوست دارم شهری با سابقه ای طولانی با زیگورات افسانه ای اش که
قدمتی دارد به روایتی از تاریخ شناسان هفت هزار سال .
با باغ زیبای فین با خانه هایش که بسیار زیباست . بدانید که من هیچ کاری با کشته شدن امیر کبیر ندارم و زیبائی باغ برایم مهمتر است تا دیگر مسایل در این باغ.
در سال های اخیر هر ساله به این شهر رفته ام
این عکس چای خانه باغ فین است جالب است بدانید که در زمان قجر ها این قسمت از باغ محل آب بازی خانم های دربار بوده است. چقدر دیدنی بوده است غبغب های دوطبقه و هیکل های گنده گوشت آلود و آب بازی

چقدر هم خوش گذشت در این شهر جای همه دوستانم خالی بود
همه فرزندان ابوعلی سینا


همه فرزندان بوعلی سینا

(به سبک نمایشنامه های برشت خوانده شود
صحنه جدای از تماشاگران نیست همه در هم میلولند ، تبلیغات چی با موتور گازی که روغن سوزی دارد در بین جمعیت حرکت میکند و حرف هایش را میزند. از دور صدای طبل می آید و کسی از این نزدیکی با صدای طبل پاسخش را میدهد تماشاگران انگار که صدای طبل را نمیشنوند تماشاگران و بازیگران قابل تشخیص از یکدیگر نیستند بازیگران و تماشاگران در حال حرکتی درهم برهم هستند ، گاهی صف تشکیل میدهند که بیشتر به پیچ ارشمیدس شبیه است ، هر تماشاگری ممکن است بازیگر باشد موزیک متن همان صدای طبل از دور و پاسخ آن از نزدیک است)

راوی: آنقدر عشق به علم و دانش در من ریشه دوانده است که هم برای خودم و پدر و مادر، برادر ها و خواهر ها خویشان نسبی و سببی و غیره پایان نامه تحصیلی تهیه میکنم و هم برای دیگران . ما همه به علم و دانش ایمان داریم

همهمه متقاضیان به گوش میرسد و افزایش می یابد

راوی: توجه شود فعلن فقط پایان نامه های روانشناسی و علوم اجتماعی و برق و قدرت موجود داریم
قیمت توافقی است کار تضمین میشود

تبلیغات چی بلند گو بدست سوار بر موتور گازی (دود موتور فراموش نشود):
طراحی کواسشنیر و دی تا گدرینگ و استتیستیکال آنالیزیس و سرچ در سرچ اینجین های معتبر پذیرفته میشود

صدائی میگوید : بابا توافق کرده بودیم حالا میخواهی جر بزنی و پول موسسه فرهنگی را بخوری

راوی: در آینده ای نه چندان دور، پایان نامه تضمینی توافقی در رشته های مکانیک و پاتوبیولوژی، تاتر و همچنین زبان شناسی و ایمنی فنی به انضمام حقوق و علوم سیاسی و دفع آفات نباتی و سیم کشی ساختمان آماده ارائه خواهد بود.

تبلیغات چی بلند گو بدست سوار بر موتور گازی (درحالی که دود میکند) : برای رفاه اهالی در آینده ای نزدیک انجام اختراعات و ابداعات خود را با نرخ تضمینی به ما بسپارید.

یکی در وسط صف فریاد میزند : آقا نوبت را رعایت کن اینجا محل فرهنگی است. ما هم مثل تو یدونه میخواهیم ، توی صف نزن

رئیس دانشگاه : جناب دکتر پایان نامه را تقدیم حضور میکنم ، لطفن از آن دفاع کنید .
دکتر: متشکرم و از آن دفاع میکنم چه جورهم دفاع میکنم حالا خیالتان راحت شد؟
مبارک باشد . شیرینی اش را جناب دکتر ؟
تشریف بیاورید دفتر، من از خجالتتون در می آیم.راستی برای چه اجناسی موافقت اصولی میخواستید ؟
جناب دکتر هرجور که صلاح میدانید.
بسیار خوب تشریف بیاورید پنجاه پنجاه یک کاریش میکنیم. به جان دکتر اگر نیائی ناراحت میشوم

صدائی شنیده میشود به همراه دعا کردن : این آقای پایان نامه فروش دستش شفا است یکی که پنج سال پیش ازش پایان نامه عمران خریداری کرده بود در دولت اصلاحات مدیر کل اقتصاد شد و در ارشاد هم به نشر کتب خیلی کمک کرد این همه کتاب خوان و روزنامه خوان را از ایشان داریم.
موسسه فرهنگی اگر برای زحمتی که میکشه پول خوب میگیره حقشه، چون کار مردم را راه می اندازه.


اکرم خانم شما هم پایان نامه دکترای مدیریت فن آوری دانشگاه هاوائی حاج آقا سید دکتر تیمسار را از همین موسسه خریداری کردید؟ نه کبرا خانم اون دکترا پیوسته بود خودشون پایان نامه را هم به همراه مدرک از کیش میفرستادند درخونه ، حاج دکتر اصلن فرصت تو صف ایستادن را ندارند آخه خیلی کار داشتند همه اش مشغول کار فرهنگی و مطبوعاتی هستند.


<< صدائی میگوید : این ها کارشان درسته . همین خدمات این جوانها بود که من از استاد یاری به دانشیاری رسیدم چه مقاله هائی چاپ کردم. من که خیلی دعاشون میکنم. >>

یکی از بین تماشاگران : باز خدا پدر اون وزیر دهه شصت را بیامرزد که با معلم (استاد ) سرخونه فوق لیسانس حقوق می گرفت. چقدر افشاگری کردیم . بابا باید رو چشمامون میگذاشتیمش


راوی: بالا رفتیم ماست بود پائین اومدیم دوغ بود قصه ما دروغ بود.
خواهشمندم به کسی برنخورد من فقط داستانی را ساختم که همه اش چرند است و فقط یک عکس تبلیغاتی که آنهم احتمالن تقلبی است و عکاسش هم خودم هستم و اعتراف میکنم که تقلبی بوده که همه جا جسبانده اند ، باعث ساختن این قصه شد وگرنه ما همه میدانیم که عالیجنابان تحصیل کرده همه از برکلی و استانفورد و جورجیا تک و دانشگاه تهران و شریف فارغ تحصیل شده اند و هیچ یک مدرک از دانشگاه هاوائی وتقلبی و مشابه ندارند. همه نظریه پرداز هستند. و برایشان اسفند دود میکنیم تا کسی خدای نکرده چشمشان نزند.


صدائی مذاکره ای بلند شنیده میشود: آقا اگر دو تا لیسانس بخواهیم چقدر تخفیف میدی
قابل شما را نداره اصلن شما پول ندین
همین مرامت من را کشته
صفای هرچی مرده
قربون آقا
بفرمائید این دوتا لیسانس و این کارشناسی ارشد را هم مهمون ما باش
بابا تو دیگه کی هستی ؟

Labels:

وطن چیست؟ دیگر نمیدانم
وطن را باید دوست داشت،
انوشه انصاری که در بچگی آرمان بزرگی داشت وقتی رفت به فضا گفت جهان از این بالا زیبا تر است تا از اون پائین . من هم میگویم که وطن من هم همین حالت را دارد. از دور دست وطن زیبا تر به نظر میرسد من هم اگر در آن سوی جهان پناهگاهی ساخته بودم حتمن وطن پرست تر از شما میشدم .

وطن چیست؟ وقتی که کارتو حاصل ندارد و در خیل جمعی گم شده در پی نخود سیاه هستی در پی کارت الکترونیک بنزین. در پی امنیتی حد اقل. در پی آبروئی که شاید نریزد.

وقتی پسر همسایه مدرک پزشکی اش 28 سال طول میکشد چون که در 18 سالگی به کسی گفته بالای چشمت ابروست. وطن چیست؟ چه معنائی دارد؟ دیگر نمیدانم

وطن چیست وقتی بچه های این سرزمین از پلیس میترسند؟ پلیس میباید یاری رسان فرزندمان باشد من اینچنین باور داشتم ، اما انگار این دیگر باور همه نیست

وقتی که در اینجا و بهترین نقطه جهان هستی ، خوشحالی که در وطنی، چه خنده زهرآلودی دارم من

وطن برای من کله پاچه خوردن صبح جمعه نیست، وطن برای من زبان فارسی صحبت کردن مردم نیست که چنان با شور به هم کلمات تحقیر آمیز رد و بدل میکنند.
وطن برای من نفت و خاویار و پسته و مس و پیکان و مزمز و اشی مشی نیست
وطن برای من چالوس و میگون و رامسر و طرقبه و کباب شاندیز نیست
وطن خوردن تخمه جاپونی توی سالن سینما نیست و نون سنگنک دو رو کنجدی با پنیر لیقوان و سبزی خوردن در عصر تابستان

وقتی که احمد باطبی لباس خونین رفیقش را بلند میکرد اگر من و تو بودیم چه میکردیم. اگر غیرت داشتیم مگر غیر از آن میکردیم. به کدامین گناه در بیقوله اسیر است؟ شما را به آنچه ارج مینهید قسم ، بگوئید به کدامین گناه؟

این دانشجوی زیبائی که فریاد میزند، میدانم که پاکدل ترین انسانهای شریف این سرزمین است. جائی که گزمه ها در پی تادیبش هستند . فردای وطن من بدون شور این جوانان چه معنا دارد. پس چه کسی آرمان فردا را میپرورد؟ وطن چیست؟ دیگر نمیدانم.


برای من وطن آن جاست که انسان ارزش انسان داشته باشد.
من هم از این پس در پی آشیانه کهن سالی در دور دست این خاک میگردم تا وطنم را مانند انوشه زیبا ببینم . اما از دور، من جوانی را به امید پایان دادم بسیار دیدم که در کنارم چه عاشقانه بر روی مین و از گلوله توپ و هزار کوفت دیگر گلهائی پر پر شد به چه آرزوئی با آرمانی بلند تر از آرمان انوشه.
آن که میگفت :
من به خاک افتادم تو بگذر بهر ایجاد دنیای بهتر .
کو ؟ کجاست ؟ تا آنجا چه فاصله ای داریم؟ وطن چیست؟ دیگر نمیدانم.

باغبانی که گلهای پرطراوت فردا را در ابتدای شکفتن غنچه لگد کوب میکند چه نام دارد؟ وطن چیست؟ دیگر نمیدانم .
اشک امانم را بریده است. به خاطر تو، به خاطر گلها، به خاطر فردای بی شور، اشک امانم را بریده است. من به دنبال وطن میگردم که دیگر پیدایش نمیکنم.
ما به پدر سهیل خیلی بدهکاریم ، کمترینش آزادی فرزندش است.
به یاد دوستی که نامش پدر سهیل آصفی است

روزنامه نگاری کار سخت پر خطری است. روزنامه نگار باید خبر را بیابد، خبر را برساند و خبر را تشریح و معنا کند. خبر نگاری شغل پر خطری است، از همان زمان که کریمپور شیرازی در مجلس بزم والاحضرت اشرف پهلوی به آتش کشیده شد تا زمانی بعد از آن یعنی بیش از پنجاه سال که سهیل آصفی به بند افتاد ، روز نامه نگاران سختی و مشقت زیاد کشیدند.

البته باید تاکید کنم که من هیچ اطلاعی از پرونده آقای سهیل آصفی ندارم و نمیخواهم ازایشان دفاع کنم نمیدانم که چند جنایت انجام داده است؟ و از چند تا دیوار بالا رفته است؟ و چند دندان طلا را نیمه شب به سرقت برده است؟ این موارد باید مشخص گردد و به سزایش برسد آنهم در دادگاهی ، ادله ای و اثباتی .

شاید هم یک جائی به اسب پادشاه گفته باشد یابو

فرخی یزدی هم از همین طایفه بود و اتفاقن در دوره پهلوی لبانش را دوختند برای اینکه سخن نگوید و شعر مشهورش در سالهای اول انقلاب چیزی شد مانند سرود ملی با این مطلع:
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی و بقیه قضایا.....
البته بیتی از آن سانسور شد ، به گمانم این اولین سانسور بعد از انقلاب بوده باشد.

امروز میخواستم خاطره ای را بنویسم اما چه کنم که مرتب جنایات دوران شاه در مورد روزنامه نگاران به یادم میآید ، من آقای آصفی جوان را نمیشناسم یعنی مستقیمن نمیشناسم اما مرد پا به سن گذاشته ای را میشناسم که بسیار دقیق ، کوشا و مسئول است. این پیر مرد را در صنعت بسیار دیده ام و از صمیم قلب سلامت کاری اش را تحسین کرده ام. ایشان پدر سهیل هستند.
پدر مهندس است و سال های زیادی را در پیشبرد صنعت تلاش کرده است. این مرد خدمات زیادی کرده است، شاید نویسنده ها ، نقاشان ، شاعران و روزنامه نگاران ، فیلمسازان و ملیون و سیاسیون هرگز نفهمند که خدمت صادقانه انسان ها در تولید مادی اجتماعی بر ایجاد فضای آزاد و زندگی انسانی انسان ها چه تاثیر شگرفی دارد،

پدر سهیل را چند سال پیش زیاد میدیدم ، سخت در بین نقشه ها و تجهیزات مشغول بود و دقت میکرد کولیس همیشه در دستش بود یا در جیب لباس کارش و نگران بود که مبادا اشتباه کند. از دهم میلیمتر هم نمیگذشت همه چیز باید دقیق میبود تا مورد تائید او باشد. نکند که خطای او یا اغماض او باعث فرو ریختن دیواری و سقفی گردد. نکند که جان انسانی یا حتا آرامش انسانی با اشتباهی در خطر افتد

برای فرزند دشمنش شاید (شاملو)

بسیار دقیق ، و میدیدم که نگران است. به من گفت که نگران فرزنش است که به روزنامه نگاری روی آورده و میخواهد که خبر ها را بنویسد و نشر دهد، مانند کریمپور شیرازی، مانند حسین فاطمی مانند فرخی یزدی و بسیاری دیگر .
مهندس خیلی نگران بود حتا یکبار چشمان پر آبش را نتوانست پنهان کند و گفت میدانم که جرم روزنامه نگارها همیشه از جرم همه جنایتکاران در جهان سنگین تر بوده است. این داستان متعلق به چندین سال پیش است.

امروز میخواهم بگویم که ما به پدر سهیل افتخار میکنیم که یک عمر صادقانه تلاش کرد بدون چشمداشتی تنها به عنوان یک انسان مسئول در انجام وظیفه که شاید حساسیت کارش را خانواده اش نیز نمیدانستند چه برسد به آنان که از او دور تر بودند.
بدون دریافت تشکری و قدردانی از سوی مردم و بدون انتظاری از هیچ کس تنها به عنوان وظیفه انسانی شریف

پدر سهیل تلاش میکرد تا سلامتی این مردم دچار اشکال نگردد، تا کار دقیق و علمی و مطابق استاندارد باشد اکنون چگونه میتوانم باور کنم که در بند بودن فرزند چنین پدری عادلانه است.

ما به پدر سهیل خیلی بدهکاریم ، کمترینش آزادی فرزندش است.