من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
داغ دوچرخه سواری به دلشان ماند ، برای همیشه
باز خواب دیدم، خوابی شگفت بود ، باید آنرا بنویسم، وقتی مینویسم رنج ناشی از خواب خوف ناک کمتر میشود. شما اگر از خواندن این نوشته وحشت میکنید خواهش میکنم نخوانید. این موضوع کاملن خصوصی است و مربوط به توهم های گاه و بیگاه من است.

خواب دیدم که شخصیت مهمی شده بودم خیلی خوش لباس و زیبا، انگار که رئیس جمهور شده بودم.

در یک سوی میز من نشسته بودم و در سوی دیگر آقای راسپوتین مقدس از روسیه تزاری در کمال ذلت و خواری و بحث ما در مورد خلیج فارس بود.

من با تمام قدرت به طرف مذاکره تفهیم میکردم که من از حق این ملت نخواهم گذشت و بیش از 50 درصد از خلیج فارس را به ایشان نمیدهم و چنان قوی مذاکره کردم که ناچار شد بپذیرد.
نه تنها امتیازی به ایشان ندادم بلکه امتیازات مهمی هم در زمینه تقسیم غنائم گرفتیم. قرار شد وقتی شیلی و آلاسکا و نوادا و جیورجیا و اسپانیا را تسخیر کردیم سهم ما بیش از 50 درصد باشد، معامله شیرینی بود. البته در مورد خلیج همیشه مکزیک من ادعای بیشتری داشتم به لحاظ تشابه اسمی که در میان بود.
بیچاره راسپوتین خیلی سختی کشید و ذلت دید
.
باید بگویم که من تمام اصول و فنون مذاکره دکتر حیدری را که به کار زدم هیچ از روش های همه ابا و اجدادش هم استفاده کردم که خودش بلد نیست، و موفق به چنین اقدامی تاریخی شدم.

لازم است بگویم که حق دوچرخه سواری هم وطنان در حاشیه شمالی خلیج فارس کاملن و برای همیشه حفظ کردم که میباید در مورد آن کتاب ها بنویسند. در ضمن تزار ها و کلیه دولتهای بعدی ایشان حق صید خاویار و استخراج نفت شمال را در خلیج فارس به هیچ وجه ندارند و این موارد هرگز قابل مذاکره نیست.

سپس ایشان سوار اتومبیل من شد و راسپوتین در کمال صمیمیت و حسن نظر متعهد به انجام تعهدات گردید، یعنی مجبور بود، چاره نداشت ، محکومش کردم.

خودش به من گفت که تا به حال در طی 150 سال گذشته چنین به فلاکت مذاکره نکرده بوده است.
گفت : دولت های قبلی شما همه بسیار ضعیف و بی اراده بوده اند و نمیدانسته اند که چگونه مذاکره کنند. هیچ یک از حق ملت اینچنین دفاع نکرده بودند.
راسپوتین گفت من متحول شدم، تغییر کردم، چشمانم به جهان امروز باز شد ، یاد گرفتم و متشکرم.

من به شما میگویم خیالتان راحت باشد داغ دوچرخه سواری در منطقه را به دلشان گذاشتم برای همیشه تاریخ
روزگاری ، عروسی رسم قشنگی بود
در محیط اجتماعی هر کاری فصل مناسب خودش را دارد، این فصل یا دقیقتر بگویم این زمان با ترکیب تقویم جلالی ما ایرانی ها که همان شمسی باشد ورسم های زیبای ایرانی با این گاه شماری مشخص میشود و تقویم قمری که زمان انجام رسوم اجتماعی مذهبی خاص را تعیین میکند ، مشخص میگردد.

در رسوم مشخص میکنیم که
چه هنگام شادی کنیم و بخندیم، چه هنگام گریه کنیم ، چه وقت از روی آتش بپریم ، در چه روزی لباس نو بپوشیم و هفت سین بیارائیم و بر سر غم پای کوبیم و در چه روز لباس سیاه در بر کنیم و مویه سر دهیم و بر سر و سینه بکوبیم و گاه این سر و سینه را به غضب از هم بشکافیم ، چه وقت باید گرسنگی را تجربه کنیم و در چه وقت از غروب از شدت پر خوری بر پشت بخوابیم و شکم انباشته را تحمل کنیم و با سر انگشت بخارانیم و بر خویش لعنت بفرستیم از شدت شکم بارگی، اگر چه به نصیحت میگوئیم که اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی.

در قدیم همه این کار ها را با هم میکردیم و تداخلی هم در امور پیش نمیآمد . عروسی آداب خود را داشت و رفتار همگن شرکت کنندگان در جشن برای همه پذیرفتنی بود ، چرا که در عروسی همه برای عروسی میرفتند جهت اجرای اداب این رسم و در عزا برای عزا در چهارچوب قانون مندی هایش.

این همه مقدمه را ردیف کردم که داستان عروسی رفتن جمعه شب گذشته خاندان سلطنت را بگویم که نوه عمه جان به خانه شوهر میرفت.
چقدر این اجتماع شگفت انگیز و جالب است!

خانواده عروس به رسم زمانه هیبت آراسته اند، پدر ریش های زیبائی را سال هاست که همراه دارد و شغل اجتماعی متناسب با این کسوت را کسب نموده است. مادر خانواده متناسب با شغل پدر چادر بر سر دارد و با نبض حرکات اجتماعی درجه پوشش چادرش کم و زیاد میگردد. خانواده شاه داماد که به پای خویش به تله آمده است نیز با قبیله عروس هماهنگ است.
عروسی زنانه و مردانه جدای از هم است و با یک سپر پارچه ای این خط قرمز ترسیم گردیده

دختر خانمی که مینی ژوپ به برکرده برای آنکه در مسیر آمدن به این جشن دچار گزمه ها نگردد شلوار جین پوشیده است خیلی خنده دار است (نمیدانم شاید گریه دار)

با ورودمان چند نفری سعی میکنند که فضا ی بی روح عروسی را تغییر دهند که امکان ندارد، تنها کار مثبت رسیدگی به وضع میوه ها و تامین انتی اکسیدان و ویتامین های لازم بدن است در این شب کسل کننده.

نیامده کلافه هستم ، کاش میشد بگریزم

صدای موسیقی بلند میشود که خوشگل ها باید برقصند و تاکید دارد که خوشگل ها باید برقصند نه در مجلس مردان و نه در مجلس زنان از رقص خبری نیست رقص ها در کمر ها جرئت بروز ندارد.

من چون تحمل جمع مرد ها را ندارم توجه بیشتری به مجلس نسوان دارم، همه مودب نشسته اند ، لباسهای زیبا، انگار که این دختران جوان هرگز در زیر حجاب پنهان نبوده اند و تشنه رقصی جانانه اند باورم نمیشود که لعبتانی اینچنین زاده آن مادران پروار بسته باشند.
و مادرانشان نیز در لباسهای نیمه باز حالت خوفناکی دارند ، هیکل های فربه با چربی فراوان در پهلو ها ، شکم های براماسیده از گوشت و چربی اضافه ، چه وحشتناک است. چه بیماری هائی در این چربی هاپنهان است! انگار خود این خانمها هم از این همه چربی خویش تعجب کرده اند.

پوشیدن آن لباس های پوشیده طی سال ها در بیرون از این دیوار کاذب امشب، نتیجه ای جز بد هیبت شدن این خانم ها نداشت.

نمیدانم که برای عروس داماد امشب چه خاطره ای میماند ، داماد در بین مرد ها است و عروس در بین خانم ها ، داماد و عروس جدا جدا شام میخورند

سر شام است ، این تنها هدف و علامت خوش نزدیک شدن پایان این جشن بزرگ است. صدای بلند " اندی " هنوز فریاد میزند که خوشگل ها باید برقصند و باز هم خوشگل ها باید برقصند .

زورکی شام را میخوریم ، غذا چرب و پر از گوشت است درست مثل اون خانم های چاقی که دیده ام. ، یواشکی برای ناهار فردا هم کش میرویم .
چهار ساعت را باختم و همه باختند ، خیلی ها زود رفته اند ، من به زور ماندم تا از حمله های خانوادگی در امان بمانم.

موقع رفتن است. خانم هائی که نمایشگاه گوشت و چربی خالص به همراه جواهرات را در این چند ساعت برگزار کرده بودند ، لباس های زوروئی خویش را پوشیدند و رود سیاه به راه افتاد و حالا من میدانستم که در پنهان این سیاهی چه حجم عظیمی از پی و چربی نهفته است و چه حجم عظیمی انگشتر و گوشواره و گردن آویز پنهان است و میرود تا عروسی بعد به نمایش گذاشته شود
هنوز اندی فریاد میزند خوشگل ها باید برقصند و دختر ها در حسرتند و پسر ها در حسرتند و عروس و داماد در حسرتند و من در حسرتم و اون شب هیچ کس نرقصید . هر چه اندی گفت افاقه نکرد.

میزبان از ما خیلی تشکر کرد شاید برای سه چیز:
از دست رفتن چهار ساعت از عمرمان به خاط حضور در این چشن
یا وچود چربی بیش از حد استاندارد در خانم های میهمان و غذا های میز بان
و یا اینکه به حرف اندی هیچ یک گوش نکردیم اگرچه خیلی فریاد زد که خوشگل ها باید برقصند خوشگل ها باید برقصند
خیلی عروسی خوبی بود هیچ کس دست نزد ، هیچ کس نرقصید ، هیچ کس شرب خمری نداشت حتا یواشکی

تا صبح خواب میدیدم که فریاد در گوشم بود خوشگل ها باید برقصند خوشگل ها باید برقصند
از اینکه این همه دانشجوی بیگناه را هنوز آزاد گذاشته اید ، متشکرم
بدینوسیله تشکر و قدر دانی خود را از کلیه مقامات مسئول دست اندر کار دستگیری دانشجویان ابراز میدارم.
هم اکنون که تعداد دانشگاه ها بسیار زیاد شده است، و در هر خانه و کاشانه ای چند تائی دانشجو وجود دارد و دیده میشود که تعداد کثیری از این دانشجویان بیگناه هنوز آزاد هستند و خانواده ایشان هنوز نگران فرزندانشان نیستند از کلیه مقامات دست اندرکار قدردانی مینماید.

بنده اطمینان میدهم که بسیاری از این دانشجویان عزیز و سازندگان فردا ، نه تنها عمل خلافی مانند نشر روزنامه دانشجوئی، خواندن کتاب، احیانن زبانم لال اظهار نظردر زمینه های اجتماعی ، در زندگی آتی خویش نداشته باشند ، بلکه اینها که من میبینم، با این استادان دلسوزی که دارند هیچ عمل مثبتی ، در هیچ زمینه ای که به درد دنیا یا آخرت خودشان و دیگران بخورد از خود بروز نخواهند داد. خیال همه جمع

همیشه نیمه خالی لیوان را نبینید، مثبت نگاه کنید

این همه دانشجوی بیگناه آزادند هیچ کس غیر از من تشکر هم نمیکند ، حالا چهار تا از اونا را که میگیرند ببین چه قشقرقی میشه.
قیمت نفت بالا است، دیگر کسی به من و تو نیاز ندارد
هر بشکه نفت قیمت بالای 80 دلار دارد،
دیگر کسی به کار من و تو نیاز ندارد.
دیگر کسی به فکر من و تو نیاز ندارد.
دیگر کسی به نظر من و تو نیاز ندارد.

همیشه به بوي گند نفت حساسیت داشتم.
تعداد قابل توجهی انسان توسعه یافته ، مورد نیاز است
چند روز پیش ، روزنامه ای را میخواندم که با عنوان درشت که ایران در رتبه بندی از نظر درامد سرانه به رتبه 84 جهان رسیده است.
به یاد داستانی افتادم که فاطمه خانم بچه بود و تازه رفته بود به کلاس اول و در نظام آموزشی اعلیحضرت قبلی ما در پایان سال کارنامه ها را که داده بودند معلم به او گفت که تو رفوزه شده ای و بچه بی گناه بدون اینکه بداند رفوزه شدن به چه معنا است با شادی آمده بود منزل و به پدر و مادر گفته بود که مامان ، بابا ، به به خودم رفوزه شدم هیچ کس دیگری در کلاس رفوزه نشد فقط من توانستم که رفوزه شوم. (در سال 1325 به مردود شدن میگفتند رفوزه شدن).

حالا این حکایت ما است ، آقا من رفوزه شده ام ، وقتی درامد سرانه در برخی کشور ها بالا تر از 60 هزار دلار در سال میرسد، با متوسط درامد سه تا چهار هزار دلار (آن هم با توزیعی که همه میدانیم) در سال ، من رفوزه شده ام و عین خیالم که نیست هیچ ، خیلی هم شادانم . بله قومی که باهوش ترین ، خوش تیپ ترین ، مهمان دوست ترین ، پرمدعا ترین و همه ترین های دیگر را دارد ، یک ترین دیگر را میرود تا بدست آورد. کم درامد ترین، فقیر ترین ،

اما علت را گشتم تا بیابم، مگر نه اینکه نفت داریم، مس داریم، شرایط توریستی داریم، آهن داریم ، برای هزار سال گاز داریم ، برای 50 سال نفت داریم ، به اصطلاح دانشگاه داریم نسل جوان داریم، دین داریم ایمان داریم، عدالت خواهیم، یک ذره ظلم را به دیگری تحمل نمیکنیم ، پس چه چیز کم داریم

ما رفتار های اجتماعی را ، هنجار های انسانی متمدن مطابق زمانه را ، احترام به یک دیگر را، گم کرده ایم . بدون همکاری جمعی در کار های کوچک ، ما چون قارچ بدون مسئولیت ، بدون هدف، بدون تلاش و بدون احترام مخصوصن به خودمان بار آمده ایم.

ما نیاز ب مهندسی اجتماعی اساسی داریم
.
SOCIAL RE_ENGINEERING

تقصیر را به گردن دولت و حکومت و مجلس و بقیه مقامات نیندازیم. این بیچاره ها غریبه نیستند، باور کنید غریبه نیستند ، هرچه هستند نتیجه انتخاب ما ، برایند نیروهای اجتماعی ما، و حاصل کنش ها و واکنش های همین ما مردم هستند .

به این مقامات کسی ایراد نگیرد. این آدم ها هرچه که هستند ، خوب یا بد، زشت یا زیبا، درستکار یا نادرست، میهن پرست یا دل در گرو بیگانه ، انعکاس جمع ما هستند در آینه ای بزرگ به نام تاریخ ، به ایشان خرده نگیرید.

این ما هستیم که باید به توسعه خویش بیندیشیم ، آن هم توسعه انسانی ، اگر موفق شویم بقیه درست میشود .
امروز انسان توسعه یافته میخواهیم آن تعداد که بتواند در هفتاد ملیون نفر جمعیت کشور ، نقش تعیین کننده داشته باشد.
من میخواهم از امروز آن چنان رفتار کنم که شایسته شرایط انسانی تری از آنچه که دارم، گردم
شما هم اگر نظر من را میپسندید چنان کنید، متشکرم
بزرگداشت تولد 800 سالگی مولانا جلال الدین رومی بلخی
در دربار ما رسم است که برخی شبها که شراب و کباب و رباب فراهم میگردد در سالن اصلی قصر جشنی بر پا میداریم با حضور همه درباریان و چون همه گرد میآیند ما به رسم همه دربار های درست و حسابی از کتاب خواجه شیراز غزلی میخوانیم یا از دیوان شیخ اجل حکایتی و موعظه ای و یا اگر که مست مست باشیم و بخواهیم مستی را افزون کنیم به دریای دیوان شمس مولانا میگریزیم تا غرق غرق شویم.
مینوشیم ، میخوانیم یعنی من میخوانم و چشم عسلی دربار میشنود و اشکالات شعر خوانی ما را تصحیح میکند. چرا که در ادبیات بسیار دانا است.

من این سه را میپسندم و همه مه پیکرانی را که این سه هر یک به گونه ای تصویر مینمایند. و اما دلایل این پسندیدن و گاه پرستیدن.

وقتی که حافظ را میخوانم انگار که با معمار کلمات طرفم، کسی که خالق زیبائی است. کسی که معنای انحنا ها را میداند و راز کرشمه ها را میشناسد

وقتی به سعدی میرسم ، به خردمندی دست میابم که جامعه شناسی است بزرگ و اگر در تدبیرش غور کنی میبینی که سیاستمداری است فراسوی ماکیاولی، رسم زیستن را میداند و رسم گریختن از مقابل هجوم مغول ها به سرزمینش را و میرود تا اسکندریه تا دانا تر شود و باز به شیراز آید و باز تدبیر را از دست نمیگذارد. در شعر چیره دست است. گوئی هیچ کس هماورد او نیست و پدر همه ضرب المثل های این سرزمین است.

اما هنگامی که مست مست میشوم و داستان کدوی مثنوی ، چراغ راهم میگردد تا بیش از حد طمع نورزم و غزل های دیوان شمس از این هم که هستم پریشان ترم میگرداند. دنیا دنیای دیگری است. اینجا شعر و انسان ،موسیقی، سرنوشت و آگاهی ، رمز و راز همه و همه درهم میآمیزد . با کسی طرف هستم که همه چیز را میداند. میداند از کجا آمده و کجا میرود. گوئی من را بهتر از خودم میشناسد.
خواندن دیوان شمس آنچنانکه دکتر شفیعی کدکنی در کتاب موسیقای شعر به نیکوئی تشریح کرده است دیگر نیاز به آهنگ های خود ساخته من ندارد. دیوان شمس خود موسیقی است. دیوان شمس عین رقص است. همه غزل های دیوان شمس انگار که همین امروز و مخصوص بزم امشب دربار ما آفریده شده است. همیشه نو است
تنها سرزمینی که در آن نغمه هائی را از آسمان شنیدم دیوان شمس بود و لاغیر

چه کسی تاب آن دارد که این غزل را بخواند و یا بشنود و به رقص نیاید،

بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی‌آب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم
از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
گر ذره‌ای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم
حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای
گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکن
پس شکستن حصر آبادان به چه دردی میخورد؟

آقای شهردار آبادان بخوان و هرچه میگویم انجام بده

در آبادان هنوز خبری از آبادانی نیست ، برای چند روزی جهت دیدار اقوام به این شهر رفتم ، شهر خاطره انگیز 40 سال پیش. جائی که دخترانش در ترانه های آغاسی تصویر میشدند و پسرانش در کنار نخل محله آن دختر ها، شب را میگذراندند.
و حالا شهری شده است بدون برنامه، بدون زیبائی بدون پسران پر شور و دیوار هائی که هنوز زخم گلوله هایش التیام نیافته. اما تصمیم دارم که زیبائی این شهر را به آن برگردانم ، این شهر باید باز هم زیباترین شهر گرم و پرشور وطن من گردد.

از شهردار محترم آبادان این شهر نخل های ایستاده تاریخ، خواهش میکنم
به آبادان سفری داشته باشند. و یک سری به خیابا ن های آبادان بزنند.

آقای شهردار نمیدانم چند سال داری ؟
یادت می آید محاصره آبادان را ؟ یادت میآید جنگ را ؟ میدانی جنگ یعنی چه؟
میدانی محاصره شدن در آبادان به وسیله دراکولای خون آشامی چون صدام چه حالی دارد؟
میدانی که براین خاک چه خون های پاک ریخته شد تا آبادانی باشد تا شما به شهرداری آن برسید ؟

آقای شهردار ، نگاه کنید به دیوار ها نگاه کنید هنوز جای گلوله ها بر دیوار خانه ها در هر کوی و برزن هست ، میدانید که چند سال است جنگ با صدام تمام شده ، من نمیخواهم که هرگز دیگر بار آبادان در محاصره دشمن باشد، ترسم که هنوز آبادان در محاصره باشد ، لیک اینبار در محاصره بی برنامگی، نادانی و....

ببینم در وزارت کشور کسی از شما نمیپرسد که چه کاری کرده ای، این جای گلوله ها چیست؟چرا کارنامه کاری شما چنین است ؟

میدانی که حقوق شما توسط همین آدم هائی که گاه به اطاقت هم راهشان نمیدهی پرداخت میشود،
میدانی که حقوق شما از دل همین زمین بیرون میآید تا تو زندگی کنی
میدانی که حقوق شما از مالیات مهندس های همین صنعت نفت است و ماهیگیر کنار اروند سهم تو را کنار میگذارد تا به شکل مالیات به شما برساند

لطفن جواب من را بفرست به همین نشانی بفرست که چرا کاری اساسی انجام نشده. چه کم داری ؟ چه کمکی میخواهی؟ برنامه های بازسازی این شهر را میخواهم ببینم، آماده کن؟ تا چه حد پیش رفته است.
شاخص های توسعه این شهر را که برآورد کرده ای چیست؟ برای اشتغال، تفریح، توریسم، توسعه کشاورزی و صنعت چه برنامه هائی در جریان است؟
طرح های آمایش سرزمین در این خطه تهیه شده است یا نه؟ اگر چیزی کم داری بگو تا تامین کنم.

اگر قرار بود که آبادان همین شکلی مانند موقع محاصره اش بماند ، تو بگو پس شکستن حصر آبادان به چه دردی میخورد؟
آبادان چه کم دارد ؟
دفعه دیگر وقتی به آبادان آمدم مستقیم به شهرداری خواهم آمد واگر دیدم که باز هم کاری شایسته آبادان نکرده اید اینبار با من طرف هستید ، تمام
رفیق، برادر،دروغ ، تنهائی و بودا
هنگامی که بودا در کنار رودخانه اندیشه میکرد و گذر رود را مینگریست و بودن بودا را میساخت در درون خود از معنای تنهائی به بزرگی دوستی رسید
"تنهائی چون پرواز و گذری است از آن سوی رود به دیگر سو
پرواز از آن پرنده ای است که در پی محبتی میآید
محبت انتظاری است که از دوستی میرود
دانه به گل مینشیند تا به میوه برسد پرنده زیبائیرا میپرستد ، پرنده از جهان میگیرد و با آن یگانه میشود
این معنای دوستی است و بدینسان بودا به معنای دوستی رسید"

وقتی که به دوستانم در طی هفت هزار سال بودنم در این جهان مینگرم ، به جهل خویش میخندم که برآن عمر هدر دادم. بر خلاف بودا که از تنهائی آغاز کرد و دوستی را یافت من هیچ چیز از دوستانم از رفقایم نیافتم
در پی دوستی گشتم ، دوستی را تقاضا کردم، گدائی کردم التماس کردم و حقیقتی در کار نبود

ای خواننده بدان و آگاه باش که در این جهان تنهائی و تنها خواهی بود. هیچ دوستی ، رفیقی و برادری در کار نیست من از همه اینها گذشته ام ، همه چیز دروغ است
تنها معنای معتبر با ثبات ، دروغ است .

حتا برای دانستن تو اهمیتی برای هیچکس نیست. هیچ حقیقتی در کار نیست. چگونه بودن تو برای من و من برای تو چه اهمیتی دارد.

"بازیگرانی که به تصادف حادثهء نمیدانم ،
در چهارسوق زمانه ای در ناشناخته تاریخی ،
در مقابل هم به رمز و راز
گفتیم
تا چیزی گفته باشیم.
به شما میگویم همه دروغ است، دروغ
من به مرزسکوت خویش نزدیک میشوم
تا به تنهائی برسم.
از دروغ میگریزم و باز در آن غرقه میشوم.
من مینویسم
و
تو گمان داری که برای تو است.
بدان که حتا برای خویش هم نمینویسم در این بازی همه چیز بازیچه است "

میباید که میگفتم چرا که این درد گلویم را گرفته و میرود تا به حناقی بی علاج مبدل گردد.