در دربار ما رسم است که برخی شبها که شراب و کباب و رباب فراهم میگردد در سالن اصلی قصر جشنی بر پا میداریم با حضور همه درباریان و چون همه گرد میآیند ما به رسم همه دربار های درست و حسابی از کتاب خواجه شیراز غزلی میخوانیم یا از دیوان شیخ اجل حکایتی و موعظه ای و یا اگر که مست مست باشیم و بخواهیم مستی را افزون کنیم به دریای دیوان شمس مولانا میگریزیم تا غرق غرق شویم.
مینوشیم ، میخوانیم یعنی من میخوانم و چشم عسلی دربار میشنود و اشکالات شعر خوانی ما را تصحیح میکند. چرا که در ادبیات بسیار دانا است.
من این سه را میپسندم و همه مه پیکرانی را که این سه هر یک به گونه ای تصویر مینمایند. و اما دلایل این پسندیدن و گاه پرستیدن.
وقتی که حافظ را میخوانم انگار که با معمار کلمات طرفم، کسی که خالق زیبائی است. کسی که معنای انحنا ها را میداند و راز کرشمه ها را میشناسد
وقتی به سعدی میرسم ، به خردمندی دست میابم که جامعه شناسی است بزرگ و اگر در تدبیرش غور کنی میبینی که سیاستمداری است فراسوی ماکیاولی، رسم زیستن را میداند و رسم گریختن از مقابل هجوم مغول ها به سرزمینش را و میرود تا اسکندریه تا دانا تر شود و باز به شیراز آید و باز تدبیر را از دست نمیگذارد. در شعر چیره دست است. گوئی هیچ کس هماورد او نیست و پدر همه ضرب المثل های این سرزمین است.
اما هنگامی که مست مست میشوم و داستان کدوی مثنوی ، چراغ راهم میگردد تا بیش از حد طمع نورزم و غزل های دیوان شمس از این هم که هستم پریشان ترم میگرداند. دنیا دنیای دیگری است. اینجا شعر و انسان ،موسیقی، سرنوشت و آگاهی ، رمز و راز همه و همه درهم میآمیزد . با کسی طرف هستم که همه چیز را میداند. میداند از کجا آمده و کجا میرود. گوئی من را بهتر از خودم میشناسد.
خواندن دیوان شمس آنچنانکه دکتر شفیعی کدکنی در کتاب موسیقای شعر به نیکوئی تشریح کرده است دیگر نیاز به آهنگ های خود ساخته من ندارد. دیوان شمس خود موسیقی است. دیوان شمس عین رقص است. همه غزل های دیوان شمس انگار که همین امروز و مخصوص بزم امشب دربار ما آفریده شده است. همیشه نو است
تنها سرزمینی که در آن نغمه هائی را از آسمان شنیدم دیوان شمس بود و لاغیر
چه کسی تاب آن دارد که این غزل را بخواند و یا بشنود و به رقص نیاید،
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم بادههاشان بشکنم
از شاه بیآغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم
ز آغاز عهدی کردهام کاین جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را
گر ذرهای دارد نمک گیرم اگر آن بشکنم
هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم
حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گستردهای مهمان خویشم بردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکن