من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
دریچه ای گشوده به جهان
چه جالب است این جهان انگار که 6 میلیارد دریچه دارد و هر دریچه از آن یک نفر است که پس پنجره آن مینگرد
به همان رنگی که برایش ساخته شده است. 6 میلیارد تصویر از یک جهان بی معنا.
چه جالب است این جهان ، هر کس آنچه را میخواهد میبیند و نه آنچه که در مقابلش دارد.
چه جالب است این جهان ، برای درک نکردن یکدیگر نیاز به تفرقه در میان زبانها در برج بابل نبود، همان انسان های با نگاه متفاوت برداشتی دیگرگونه دارند کفایت میکرد. (اشاره به داستان برج بابل که با اتحاد و همزبانی همگان چنان در مراحل ساخت رفیع شد که عرش خداوند لرزید و نگرانی از اینکه بشر به خدا برسد ، خداوند را بر آن داشت که تفرقه در زبان ها اندازد)

من با آدم ها زندگی میکنم و بگویم که من هم از یکی از همین دریچه ها مینگرم

رفیقی میگفت که نمیدانستم که خشک شوئی اتو بخاری هم میتواند وبلاگ داشته باشد، آخر عزیز من تو مگر تا حالا اتوبخاری ندیده ای یا اگر دیده ای ازش پرسیدی که وب لاگ دارد یا نه؟ اگر اندکی کنارش مینشستی آنچه که برایت نقل میکرد همان وب لاگ اتوبخاری بود. حالا این اتو بخاری که وب لاگ دارد تو اصلن به نوشته هایش کمترین توجهی کردی که چه میگوید.

دختر بچه نازنینی برای دوست ارمنی اش پیغام میفرستد که این یارو مثل تو ارمنی است. خوب ارمنی است که باشد
چه جالب است این جهان کنار هم هستیم خبر هائی از یکدیگر را رد و بدل میکنیم لیکن از یکدیگر هیچ نمیدانیم. فقط میفهمیم که طرف اتوبخاری است یا ارمنی است یا احتمالن دوستی روزی کشف خواهد کرد که یک اتو بخاری کچل فابریک وب لاگ دارد.
چه جالب است این جهان ، تنها تفاوتی که در میان میبینیم در شغل جالب اتوبخاری ، یا دین ارمنی و کلیمی و گبر یا کله کچلمان است .
ای دوستانی که به این "وب سرا" می آئید و در پی مشخصات نویسنده اید بدانید که من
بله من
اتوبخاری
ارمنی
کچل
دارای یک پسر به نام ماسیس و بقیه دختر
متاهل که علاقه مند به استفاده از قوانین جدید است تا قانونی دلی از عزا در آورد.
خوش مشرب
طرف دار نظام کامل سرمایه داری فقط به شرطی که خودم هم سرمایه دار باشم
خلاف کار جزئی
دروغ پرداز
کم سواد ولی علاقمند به تحصیل ولی اطلاعات عمومی خیلی خوب ، در مسابقه تلویزیون هم شرکت کردم و حقم را خوردند دوم شدم پارتی بازی شده بود
عصبانی در مقابل حق کشی
کمی هیز که اقتضای سن است
ماجراجو و خوش تیپ مانند دیگر ایرانیان

و دارنده یک دستگاه پژو 405 و یکصد لیتر بنزین در هر ماه
سن نزدیک 60 سال و مزین به آرتروز به خاطر نوع کار ، کار در محیط مرطوب باعث بیماری میشود

و در حال تغییر شغل هستم به همه افراد دارای چنین محسناتی هستند خبر دهید شاید آنها حرف من را بهتر بفهمند
آموزش طبخ غذا های روز ایرانی
چون دیدیم افرادی به تشریح غذا های مورد نظر خود میپردازند من هم نظرات خود را در مورد چند غذای سنتی اعلام میکنم.

جامعه امروز ایرانی بیشتر علاقمند است که غذا را منزل و در کنار خانواده صرف کند به همین دلیل بهتر آن دیدم که روش پخت تعدادی از غذا های مناسب را تشریح کنم. توجه شود که این غذا ها در طی تاریخ این سرزمین اهورائی طراحی و توسعه یافته و مخصوص خانواده های پر جمعیت است.

ممکن است بعضی غذا ها از نظر نام در مناطق مختلف کشور با نامی که ما برای غذا ها داریم تفاوت کند ولی حتمن از نظر محتوا یکسان است.

اشکنه گدای: غذائی است ایرانی و قدیمی شامل آب زیاد ، پیاز، روغن که البته در گذشته از دنبه استفاده میشده است زردچوبه فراوان و فلفل سیاه مطابق ذائقه خانواده به آن مزه فوق العاده ای میدهد در تاریخ از اشکنه میرزا ابوالحسن یاد شده که نوع اعیانی اشکنه بوده و پس از چند جوش خوردن و پخته شدن غذا ، تعداد یک عدد تخم مرغ به کل آن اضافه میکرده اند. فزایش آب به هر مقدار امکان پذیر است و برکت سفره را افزون میکند.

یتیمچه: همانگونه که از نامش مستفاد میشود، غذائی است برای خانواده های پدر از دست داده . پیاز، بادمجان درشت درجه سه، کوجه فرنگی به تعداد کافی سیب زمینی به همراه ادویه ، نمک و در این معجون آب اضافه کرده و برای مدت حدود 30 تا 40 دقیقه پخته میشود

کلا جوش: ساختار اشکنه را دارد لیکن اندکی کشک به آن اضافه میشود

آب دوغ خیار: از غذا های تابستانی است که با نان سنگک تیلید شده در آن خورده میشود. در گذشته در این غذا گردو و کشمش ریخته میشد که با افزایش قیمت گردو به رقم 16000 تومان برای هر کیلو در زمان حاظر کسی قادر به تولید آن به رسم گذشته نیست. این غذا نیاز به پخته شدن ندارد. حجم این غذا نیز به دلخواه قابل افزایش است.

خورش قیمه : این غذا در مراسم گرد هم آئی های باقیمانده بین خانواده ها و فامیل و کلیه آشنایان که از فواصل دور و نزدیک تشریف فرما میشوند سرو میگردد ، صرف غذا هائی که در بالا ذکر شد زمینه را برای چنین غذائی آماده میکند. و با برنج پاکستانی به قیمت هر کیلو 1600 تومان پخته میگردد ثواب این غذا در دو منطقه این جهان و آن جهان هر دو میباشد. با صلوات میهمانان مجلس ،هم روح آن رفته مرحوم تلطیف میپذیرد و هم گشنگان و مرده خوران اسیر و دل بسته عالم خاک آرامش دل و جان می یابند. در صورتی که با پنجول صرف شود ثواب آن بسیار افزایش مییابد و زمینه را برای گرد هم آئی های بعدی آماده میکند.
.
اگر همه علت ها را میدانستی ، همه گناهان را میبخشیدی
اگر همه علت ها را میدانستی ، همه گناهان را میبخشیدی
این آقائی که از من شکایت کرده که افرادم چاقو بهش زدند خیلی بامزه است. بیچاره چاقو را خورد و من که متهم اصلی پروند بودم که دراز دراز راه میروم . گه گاه به ریشش میخندم.

هفته گذشته دیدمش توی کوچه پیاده می آمد اول که تا من را میبینه یکی دو دور دور خودش میچرخه و میخواهد نشان بدهد که اصلن و ابدن توجه به من و اطرافش ندارد. اینبار هم چرخی زد و نزدیک که شد گفتم "سعید"، قیافه مقتول دیدنی بود ، چند بار کج و چوله شد و بهش گفتم پرونده را پیگیری کردی؟ (ماسیس یادت باشه که پرونده علیه من بود)
گفت بله
گفتم چاقو کش ها پیدا شدند؟ و گفت همشون مشخص شدند روز یک شنبه معلوم میشه توی دادگاه
و این قضیه گذشت تا اینکه دوشب پیش در سالن اصلی دربار به استراحت میپرداختیم که صدای انفجار از حیاط کاخ اجاره ای سلطنتی برخواست. اولین شکی که بردم آن بود که نکند باز امریکائی ها خریتی کرده و کودتائی علیه ما شکل دهند و تا 50 سال بعد ندونند که چگونه توجیه کنند.
اما چون دقت فرمودیم یاد سعید مقتول افتادیم و اتهامات ایشان و جریاناتی که برای پیشگیری از تحریف تاریخ مکتوب کردیم و دیدیم که با توجه به شواهد و قرائن و تهمت و افترا، این بیشتر به تحولات اجتماعی عمیق تر از کودتا شباهت دارد.

از کانال های تصویر برداری خفیه که در دربار نصب است و حرکات سعید را زیر نظر گرفتیم و مشاهده شد که وضع سعید از ترس از وضع من چندین درجه بد تر است چون سعید نگران پرید در سر کوچه دربار و باز پیچ و تاب خوردن را آغاز کرد و چون مرغ کرچ رقص ویژه نمود

امروز صبح ساعت هفت که به سوی مغازه میرفتم چشمم به جمال سعید روشن شد ، فرصت را غنیمت شمرده و به حالتی اندک تحکم آمیز ازش پرسیدم کی بود ؟ سعید، فورن پیگیری کن که چه کسی این ترقه ها را پرتاب میکند مگر تو نمیتوانی پیدایش کنی که سعید وسط حرف اومد و گفت " من میشناشمشون همه شون را میشناشم و باز رقصی از نوع رقص باران با آدابی جدید کرد و من هم رفتم و سعید هم رفت ، چقدر من و سعید کنار هم هستیم شاید چقدر به هم شبیه هستیم و شاید به هم محتاج هستیم ، چقدر حرکات سعید برایم جالب است و حتمن حرکات من هم برای سعید جالب است اگر سعید ها نبودند ادبیات به سبک حاکم در این دربار چیزی برای گفتن نداشت و نابود میشد.

کاش میدانستم نشانی وبلاگ سعید مقتول را حتمن خیلی خواندنی است . میخواستم بدانم او در باره من چه مینویسد

و ما امروز دانستیم که این مقتول بد بخت که هم چاقو ها را خورد وهم آگاهی چی ها حرف هایش را قبول نکردند و هر شب هم از صدای ترقه آماده تسلیم جان به عزرائیل میشه حالش خیلی بده.

از امروز بخشیدمش، هم خودش را که بد بختی و اعتیاد چهارچنگولی ازش بالا میره ، هم مادرش را که با شم کاراگاهی خودش من را برای اولین بار با فهش و ناسزا شناسائی کرد. هم زنش را و اون احتمالن بچه هفت هشت ساله اش را ، که ادا و اصول و حرکات موزون ابوی را تقلید میکند تا همانند پدر شود و هم همه کسانی را که بین بچه های دبیرستانی شیشه و کراک توزیع میکنند، همه آنه که سرنگشان توی کوچه پیدا میشه هم اون گدای فلجی را که برای کاسبی آبرومند حرکات آکروباتیکی میکنه که اگر در المپیک بود مدال میآورد. هم آن روضه خان دوره گردی را که به گدائی و معمولن در بدتری هنگام بعد از ظهر یا شب چنان کریه میخواند که انگار شیهه میکشد. همه را بخشیدم. همه این قربانیان ساکن جنگل را بخشیدم

کانت میفرماید اگر همه علت ها را میدانستی ، همه گناهان را میبخشیدی و ما هم به لحاظ قرابت پادشاهان و فیلسوفان بخشیدیم سعید را، گناهانش را و همه بدبختی های دور ورش را و همه نکبت های دور ور خودمان را ، چون دیدیم که اگر نبخشیم به مانند حضرت کانت ، پس توی این اوضاع و احوال چه خاک دیگری .... ما هم بخشیدیم .
معنای این جهان چیست؟
وقتی به دنیا اومد کج بود ، یک طرف صورتش معیوب بود . انگار که خداوند یادش رفته بود یک طرف صورت را بگذاره سر جایش خلاصه یک چیزی کم آورده بود شاید هم یک کروموزمی چیزی درست سر جاش ننشسته بود کج کج بیچاره اون دختره که اینطوری به دنیا اومد تا همه چیز براش برای همیشه ، کج باشه برای همیشه نه تنها کمتر نشد بلکه بدتر هم شد.
پدرش گفته بود تقصیر خودم بود که اینجور شد چنان زدم توی گوشش که اینطور شد. تقصیر خودم بود شما ها هم بگوئید که کار پدرش است و از اون ببعد همه گفتند کارپدرش بود و این مسئله که این کجی نسبی محسوب بشه، شد معلولیتی سببی و خانواده زیر لب طوری که بقیه متوجه بشوند پدر را لعنت میکردند با اینکه میدونستند که اختیار این قضیه دست اون هم نبود .خیلی بد میشد توی فامیل همچین مشکلی باشه،
من همیشه به آرزوهائی که داشت فکر میکردم اون حق نداشت که عاشق بشه اون فقط حق داشت که پر بشه از کینه و حسد زندگی گاهی چقدر بازی های زشتی داره من تکامل این کینه را میدیدم حتی در روز های آخرش

پدرش که مرد و تمام شد، همه بلند تر از قبل موضوع را میگفتند ، خودش هم که راضی بود به اتهام زدن تو گوشی .
قالی هم میبافت قالیچه های قشنگی میبافت و هنوز یکی اش را دارم یادم میآمد دار قالی توی خونه داشت و تعدادی خونه شاگرد که همون مهد کودک امروز خدمونه داشت
آرتروز بد جوری پیشرفت میکرد اول از انگشت ها شروع شد زد به مچ و آرنج و زانو و کلن شد یک قلمبه آرتروز خالص با سالاد کینه و سس حسادت این دیگه آخر کار بود به من غیر از محبت نکرد و من هم خیلی دوستش داشتم شاید دلم میسوخت و به تعبیر نیچه ای این دوست داشتن از هر نفرتی زشت تر بود.

باور کردنی نیست ولی میدونم که خیلی سخته هیچ کس هرگز آدم را عاشقانه نبوسه برای همه عمر برای همه مدتی که چشمات توی این لجن زار بازه و همه چیز را میبینی و کسی تو را نمی بینه و اگر هم ببینه روش را برگردونه

از خودم میپرسیدم معنی این جهان چیست؟
آدام اسمیت و ثروت ملل و سرنوشت اکبر
آدام اسمیت و ثروت ملل و سرنوشت اکبر

اکبر یادت هست؟ همیشه سراغ تو را میگرفت
پدرش ناراحتی قلبی داشت مادرش هم همینطور و اکبر پای کوره کار میکرد . خیلی جون سخت بود مثل بلدوزر کار میکرد تا اینکه دکتر گفت که مادرت باید عمل بشه . اکبر گفت آخه پارسال بالون زدی دکتره گفت نه دیگه باید عمل بشه و اکبر پولش را نداشت
گمون میکنم که گاهی ناخونکی هم میزد به انبار ، یا برای دوا درمون مادرش بود یا برای جفت جور کردن یک حبه تریاک که سر پا نگهش داره برای شیفت دوم و شاید گاهی اوقات شیفت سوم

اکبر پول جراحی مادرش را نداشت، اما کارفرمای محترم راه حلی برایش یافت
استعفا بده، سابقه ات را میدهم ، پولش را بده برای مادرت قلبش را درست کن . من تحمل مشکل مادر کارگرانم را ندارم آخه خیلی دل نازکم. بازهم باهات قرارداد موقت امضا میکنم جای نگرانی نیست
اکبر استعفا داد ، اکبر پول راگرفت ، اکبر مادرش را فرستاد زیر دست جراح ، مادر اکبر مرد ، پول اکبر تمام شد، فشار ها باعث شد که اکبر این دفعه خودش سکته ناقص کنه ، وقتی نتوانست که بره سر کار بالای سر کوره. دیگه قراردادش جوری نبود که بتونه مقاومت کنه. اکبر اخراج شد آخه کارفرمای دل نازک تحمل نداشت اکبر را با اون وضعیت ببیته . برای همین اخراجش کرد.
آهای آدام اسمیت ، وقتی داشتی ثروت ملل را مینوشتی یادت به اکبر نبود
تبریک به خاطر موفقیت یک همکار
حسین یکی از همکاران ، در سال گذشته دچار مشکلی اساسی شده بود. وی هنگام سوار شدن به اتوبوس مورد توجه سارقی قرار گرفت و مبلغ 4میلیون شش صد هزار تومان پول هایش که به صورت چک بانکی بود ربوده شد.

همه به حسین دلداری میدادند که خوب پیش می آید ولی ایشان گوشش بدهکار نبود و با پیگیری هائی که کرد توانست پس از یکسال و اندی سارقین را بیابد اگرچه در این مسیر خیلی ها به اشتباه مورد بازجوئی قرار گرفتند

گروه سارقین تیمی خانوادگی و سابقه دار بوده است و جالب اینکه هنگام مشخص شدن سارق اصلی این آقای محترم در زندان تشریف داشتند.

حسین اینقدر با آگاهی چی ها همکاری کرد که شد یکی از همون ها، صبح با نون سنگک و پنیر میرفت آگاهی و با بروبچه ها صبحانه را استاد میکردند و ظهر که میشد حسین میرفت سراغ کبابی و چند دست کباب کوبیده با ریحان که گاهی اوقات یک کمی هم گل به ریحان ها باقی بود میخرید . شده بود یکی از همون ها و قرار شد چیزی را لو ندهد . مثلن وقتی متهم را وارونه آویزان میکردند تا آماده اعتراف بشه حسین حضور داشت ولی قول داد که به هیچ کس نگوید و من هم به حسین قول دادم به هیچ کس نگویم آخه بد میشه.

حسین اگرچه من فکر میکنم بیش از مبلغ کباب و بریان و نان سنگک و حلوا ارده خرج کرد تا دزد دستگیر شد ولی پس از دستگیری سارق، حسین دوباره زنده شد و مغازه که داشت از دست میرفت رونق گرفت.

اگر سرقتی اتفاق افتاد از این پس با حسین تماس بگیرید شاید کار او به عنوان کاراگاه خصوصی بیشتر از اتو شوئی به درد اجتماع زوار در رفته ما بخورد.

حسین از این به بعد باعث افتخار همه ما خواهد بود به خاطر پیگیری اش ، این موفقیت را به همکار گرامی تبریک میگویم
خاطره ای از جعفر آقا به یاد شبهائی که با هم بودیم
یک شب آمد تهران ، منزل ما و من هم تنها بودم همیشه به همراه ویولونش بود شاید سال 63 بود که چند روزی را با هم گذرانیدم
آمد که برود برای آسیای جنوب شرقی و چند شب او مینواخت و من هم با صدای انکر اصواتم میخواندم از مرغ سحر تا مرا ببوس و هر شعری که میخواستم با هر آهنگی که او میخواست

جعفر آقا کارگر کارخانه ریسندگی بود در جوانی ، روز ها کار میکرد در کارخانه و شبها در کاباره ها مینواخت تا رقاصه ها برقصند و خواننده ها بخوانند و تا نیمه های شب، بعد جعفر میرفت خانه اش تا سوت کارخانه را که زدند دوباره که نه، برای چند هزارمین بار به سر کارش برود. خلاصه جعفر میبافت و مینواخت میبافت برای کارخانه دار و مینواخت برای خودش و آن شبها باز هم مینواخت برای خودش و من هم میخواندم برای خودم و با هم بودیم و خوش بودیم .

بچه هایش بزگ شدند و رفتند به دور دست بعد جعفر کور شد در خانه ای که مال خودش نبود در کنار ویولونی که دیگر نمیتوانست بزند.
در خیبان دیدمش گفتم سلام جعفر آقا ، من را نشناخت به یادش آوردم و اشک ریخت
جعفر دیگر برای خودش هم نمیتوانست بنوازد دستش میلرزید تحقیر میشد و سخت بود انگار که هیچ کس را ندارد مخصوصن خودش را

اشک ریخت ، یاد آن شب ها افتادیم و لبخند زد

بعد از آن چند شب ، جعفر رفت سفر در دور دست اما گمشده هایش را آن گونه که میخواست ، نیافت برگشت تا کور شود ، برگشت تا ناتوانیش را در تنهائی تحمل کند

خلاصه برگشت تا بمیرد ، جعفر مرد ، ما هم رفتیم ، در مراسمش ، نشستیم و یاد آنشب بودم که هر دو میتوانستیم برای خودمان باشیم اگر چه با هم بودیم. جعفر برای همیشه مرد ، خانه اجاره ای از فامیلش خالی شد ، پسرش دیگر نگرانی پدر را نداشت ، ویولونش را یا یادگاری نگه داشتند به یادش که دیگر خرج روزانه نمیخواست و دلتنگ دوری از فرزندانش را نداشت .

جعفر مرد و رسید به آخر خط و همه برایش غصه خوردند و یادش کردند و خانه را اجاره دادند و عکسش را آویزان کردند که این پدر ما بود
یادش به خیر، پایان جعفر خیلی دردناک بود
آقایان، خانمها بازار کار من کساد است



اقتصاد خشک شوئی اتو بخار اکسپرس وضع خوبی ندارد، ما هر روز و هر روز مشتری کمتری داریم . خواهش میکنم که با من همفکری داشته باشید. میخواهم کار اضافه ای را کنار خشک شوئی راه اندازی کنم. خیلی اندیشه کردم هزینه ها بالا است باید کاری کرد . فکر کردم برم در کار منسوجات ، این کاری است که جود ها چندین هزار ساله دنبال کرده اند . من هم از نظر ریشه های تاریخی با انها اشتراک هائی داشته ام. توجه کرده اید پارچه فروش ها کلیمی هستند. میدانید چرا ؟ چون پارچه به این زودی ها فاسد نمیگردد. اما من کار بهتری یافته ام فقط کمک کنید تا طرح های مناسب و جدید تر را در فروشگاه بگذاریم. پول کلانی در این صنعت نهفته است .

این بازار طبق براورد من 200 میلیارد تومان است. به عبارتی 200 میلیون دلار من هم سهم خودم را میخواهم . از این به بعد من هم در پی Market Share خودم هستم . من هیچ کاری با بقیه قضایا ندارم.

ما هم خرج داریم . از کلیه کسانی که ناچار هستند از فروشگاه ما از این متاع خریداری کنند پوزش میطلبم، باور کنید قصدی ندارم فقط من هم میخواهم مثل بقیه مخصوصن دوم خردادی ها نان را به نرخ روز بخورم. من هم مثل این گروه واقع بین تر از گذشته شده ام .
کسانی که از فروشگاه ما خرید کنند در قرعه کشی شرکت داده شده و به تعدادی مصرف یکسال روسری جایزه داده میشود. از نمایشگاه ما دیدن کنید.
نظر بدهید و جایزه بگیرید .
به کسانی که شعار تبلیغاتی مناسب برای فروشگاه تهیه کنند جایزه داده میشود.