من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
ماسیس برگرد ، زود برگرد باز هم بنزین کوپنی شد
ماسیس تو که تازه به جمع ما اومده بودی در 25 سال پیش ، بنزین کوپنی بود، برخلاف اون چیزی که میگویند کوپن بده اصلا" بد نیست که هیچ خیلی خوب هم هست. زندگی ما را کوپن عوض کرد. اون موقع کوپن الکترونیکی نبود بلکه کاغذی بود اما حالا پیشرفت حاصل شده و کارت داره الکترونیک داره اما ماهیت کوپن و ارزش های نهفته در آن دست نخورده باقی خواهد ماند

ماسیس فرصت ها در دنیای تجارت دیر به دیر سراغ افراد می آید . هم اکنون به دانش بیکران تو به الکترونیک به شدت نیاز داریم . تو میتوانی بزرگترین شارژ کننده کوپن در ایران باشی برگرد ماسیس برگرد فرصت اینجاست

یادت میاید ماسیس که عمو حسن یک بنز 180 داشت که در جاده چالوس کار میکرد ، پلاک قرمز بود و کوپن گازوئیل داشت. عمو حسن این تشکیلات و کبکبه و دبدبه را با معاملات کوپن به هم زد.

ماسیس ایرانی جماعت استعداد داره و در نمی مونه ، ماسیس برگرد عشق و عاشقی را ولش ، کوپن را بچسب باز هم فرصتی پیدا شد برگرد کوپن شارژ کن خوشبخت زندگی کن.

ماسیس سازندگی داره سی ساله میشه و سیستم حمل ونقل ما به این درجه از تکامل رسیده اگر هم باز سازی خطوط حمل و نقل با همین درایت و سرعت ادامه پیدا کنه دیگه چی میخواهیم . بهشت همین جاست و آینده در دست کوپنیست ها باقی خواهد ماند. ما که از قشر زحمت کش هستیم و دنبال یک لقمه حلال، ما که دستمان نمیرسه سر کشتی نفت کش بنزین را بگردونیم ببریم یک دفعه دیگه باید به توان خودمان تکیه کنیم و خودمون کوپن شارژ کنیم و آینده خود و فرزندانمان را شرافت مندانه بسازیم
همین

همین
تاثیر گذار ها
دوستی خواسته است که بگویم از چه کسانی تاثیر گرفته ام چون دوستی میخواهد ، پس میگویم:
1- اول که بزرگی را از که آموختم . از پدر بزرگم ، که در اوایل سال 1351 در بهار رفت به درون مقبره ای که خود ساخته بود ، مشابه مقبره لسان الغیب اما در لسان الارض تخت فولاد ، با شعر هائی که گه گاه میگفت و بر دیواره آن نقش کرد. شاید روزی تصویری از آرامگاهش را بر این چهار سوق بگذارم . خاطراتی از او مانده است شاید تنها در خاطر من که تعریف میکرد از جنگ با سرخ ها یا همان بلشویک ها در شمال در رشت و انزلی، که پدر بزرگ در جبهه سفید ها میجنگید . و همیشه آخرش میرسید به رضا خان میر پنج که بجای جنگیدن با روس های سرخ ، با انگلیس ها می لاسید تا خودش را به سلطنت برساند. میگفت ما جنگش را کردیم بهره اش را اون قزاق فزرتی برد. یک خاصیت داشت که خودش را با کمتر از رضا شاه یا آن گونه که میگفت رضا خان میر پنج ندیدم که مقایسه کنه. مصدق هم که پیدا شد انتقام پدر بزرگ از تیر طایفه رضا خان میر پنج گرفته نشد. من بزرگی را از او آموختم پدر بزرگ گذشته من بود.
2- دوم تاثیر گذار ترین فرد را وقتی 22 ساله بوم یافتم تا بر من دمادم تاثیر گذارد، دختر بچه ای بود که همیشه حرف های قلمبه و سلمبه میزد، حتا هنوز هم مثل سی سال پیش است. او همسر اولم شد. آن دختر چشم عسلی شریک همه مسیر راهم در این شب طولانی بود، در گذر از جوانی و میان سالی و شاید کهن سالی
3- سوم گروهی بودند که ایمانم را به دین و اعتقادات دنیا و عقبا شکل دادند کسانی که گاه سمت استادی هم بر من داشتند و ایشان انگل هائی بودند با کپه های ریش یا بهتر بگویم بوته های خار بر چهره هر یک با چندین نقاب، فرصت طلبانی که هرگز با ایشان کنار نیامدم، من کلکسیون اخراج ها و ناکامی هایم را به این طبقه بی بته مدیونم. البته بدانید این اوباش چماقی دیروز هم اکنون اغلب دوم خردادی،اهل گفتمان ، اصلاح طلب ، استاد دانشگاه و در حال انطباق اسلام با مدرنیته هستند. بر هرچه اصلاح طلب دوم خردادی است اجماعا" لعنت ، بشمار . هروقت به یادشان میافتم به یاد شعر شاملو میافتم "بین شما کدام بگوئید؟ ...................." هر چه نفرت آموخته ام از این گله تحصیل کردگان کذاب است.
4- چهارمی پسر سرراهی لاغر اندامی بود که آینده ام را با او شریک شدم. چنگیز آیتماتف داستانی دارد به نام "کلنگ های دور پرواز " در این داستان پدر و فرزندی هستند که در دریائی مه آلود بر قایقی نشسته اند بدون آب کافی برای دو نفر و جهت را نمیشناسند. پدر به تجربه میداند که راه نجات را چگونه باید یافت، آنگاه که مه فرو مینشیند و کلنگ های دور پرواز به سوئی میروند که ساحلی یافت خواهد شد . تو اگر آب کافی در قایق داشته باشی به همان سوئی که پرندگان پرواز میکنند برو ، به ساحل نجات خواهی رسید. پدر چون آب برای دو نفر نبود به دریا گریخت و گم شد تا فرزند با اندک آبی که میماند خویش را به فردای با ساحل ایمن برساند. اینکه او سر راه من بود یا من سر راه او تفاوت چندانی ندارد مهم این بود که ما هم هر دو در قایقی گم گشته در مه بدون ستاره راهنما، مسیر را نمیافتیم ولی من میدانستم که راه نجات اگر باشد در کدام سو است. من بسیار به او آموختم و بر او اثر گذاشتم و او نیز آنچنان اثر گذاشت که شد نیمی از آینده من ، او نیمی از عشق من و چشم عسلی 18 ساله شد. من پادشاهی جهان را به او میبخشم

پس از مدتها پرسشی من را به اندیشه وا داشت ، از تو که باعث اندیشیدن من شدی سپاسگزارم
سهمیه بنزین
من میگم سهمیه بنزین خانم ها باید نصف ما مرد ها باشه
آخه ما ماشالله مردیم
اعتراضی نیست ؟
اعتراف هولناک
اعتراف هولناک: من با یک خانمی دست دادم
البته تقصیر من نبود چون اصلن اهل این خلاف ها نیستم ولی چه کنم حواسم نبود ، اگرچه از کار هائی که من میکنم کسی عکس نمیگیره ولی خودم اعتراف میکنم که با یک خانم (فکر کنم متاسفانه زیبا و دوست داشتنی هم بود) دست دادم. فکر کنم که اثرات بسیار مخرب خاتمی رئیس جمهور قبلی باشد که در آن هشت سال کار مثبتی که نکرد هیچ آن فرهنگ مرد پرستی را در افرادی مانند من که در مقابل خانم ها ضعیف هستند از میان برد.
من توبه مینمایم و قول میدهم از این به بعد ابدا با خانم ها کاری نداشته باشم و فقط به مرد ها فکر کنم شما هم چنین کنید.
پیشنهاد میکنم که مرد ها به مرد ها فکر کنند و زن ها به زن ها

با این روش جمعیت باز هم کاهش پیدا میکند و معاون وزیر بهداشت و درمان جایزه دوم را هم از سازمان بهداشت جهانی(WHO) میگیرد، امیدوارم که اینبار به سفر نیویورک برسد
نقل و انتقال فرزندان اعضای هیئت علمی
ای عصاره های علم ای اساتید محترم دانشگاه رانتی با شما هستم

دانشگاهیان عزیز درود بر شما ،
در داستان قلعه حیوانات آقای اورول در جائی نتیجه گرفته میشه که همه حیوانات با هم مساوی هستند ولی بعضی مساوی ترند . حالا داستان اعضای هیئت علمی است که فرزندانشان میتوانند دانشگاه را خودشان تغییر بدهند . بعد با کمال پر روئی اعلام میکنند "این کار که غیر قانونی نیست"

از این تریبون اعلام میدارم هر گونه قانونی که بی عدالتی را توجیه کند از نظر من باطل است . شیر فهم شد.

آقایان و خانم های دانشگاهی شما که هم خودتان از بقیه مساوی تربوده اید و هم فرزندانتان از بقیه فرزندان این مردم مساوی ترند چگونه در دانشگاه عدالت و تساوی و حقوق انسانها را درس میدهید

البته از اون موقعی که شروع کردند ریختندتان بیرون من یکی با عرض معذرت خیلی کیف کردم. اون روزی که بازنشسته شدید مگه غیر قانونی بود؟

دانشگاهیان گرامی گند کارتان درآمده است. معلوم شده که آقایون اساتید رانتی تشریف داشته اند و به روی مبارک هم نمی آورده اند. فرزندان این گروه هم میشوند رانت زاده ، یک باره دانشگاه رفتن و استاد دانشگاه شدن را هم مثل سلطنت پهلوی موروثی کنید . تا تکلیف روشن بشه خیال اساتید هم از آینده فرزندانشان کودنشان راحت باشه

آقا این فرزندان اساتید که اینقدر خنگ هستند که نمیتوانند از عهده امتحانات کنکور بر آیند و یک دانشگاه درست و حسابی تحصیل کنند حدس بزنید پدر و مادر دانشمندشان دارای چه اندازه IQ میباشند.

نکته: حضرت عباسی کسی که با پارتی بازی آقا و ننه استاد دانشگاهش بره سر کلاس اعتماد به نفس خواهد داشت ؟؟ یک روان شناس کار درست به من جواب بده
فعالیت اجتماعی در چهارچوب قانون
بحث فعالیت اجتماعی
سئوال: آیا حالا فعالیت اجتماعی میکنید ؟
جواب: من همیشه فعالیت اجتماعی میکرده ام ، این روز ها کمی بیشتر.
سئوال: حالا بیشتر چه میکنید؟
جواب : صیغه میکنم ، آدم باید فعالیت اجتماعی گسترده در چهارچوب قانون داشته باشه

پیشنهادی برای اصلاح فرایند قضائی قسمت دوم زمان های تلف شده
هر سیستمی به لحاظ نظریه سیستم ها به سوی افزایش آنتروپی حرکت میکند ،. مدیریت بر سیستم هدفش کاهش آنتروپی است با نظام بخشیدن و هدف گذاری برای سیستم . سیستمی که هدایت هدفمند نداشته باشد به اضمحلال میگراید . مدیریت بر سیستم عبارت از کلیه کنش های موثر بر سیستم است و الزاما لایه خاصی را شامل نمیگردد. ما همه با هر اندیشه ای و سلیقه ای میتوانیم و به نفعمان است که از افزایش انتروپی در فرایند های مثبت اجتماعی جلوگیری کنیم.
8- هنگامی که به بقیه نگاه میکنم که چگونه به دادگاه و بازجوئی کشیده شدند حسودی ام میشود. یا اقدام مهمی کرده اند . میخواسته اند حکومتی را عوض کنند یا اعتراضی کنند یا ولیعهدی را گروگان گیرند اما حالا من را به خاطر شکایت یک انگل چرتی، بنگی ، احتمالا فروشنده مواد به بازجوئی میبرند. خیلی زور دارد.
9- چند روز وقت گروه کاراگاهی مارپل و دختر به ادامه تحقیقات محسوس و نامحسوس میگذرد همانگونه که شاکی من را زیر نظر دارد تیم ما هم او را کنترل میکند. تازه برایمان جالب شده است. در این خانه سه خانواده که با هم خویشاوندند زندگی میکنند.همه رفتار های مشکوکی دارند. مضروب قبلا سابقه داشته است، شغل شریف کفتر بازی وپرورش توله سک از اقدامات ایشان است. از وقتی مورد حمله قرار گرفته در و پنجره ها را تا حد ممکن با ورق آهنی جوش کاری کرده است.
10- یک برگه از آگاهی می آید که در فلان تاریخ برای پاره ای توضیحات بیائید وگرنه مطابق مقررات ....
11- تا حالا همه شهر خبردار شده است که این پادشاهی پایش به دادگاه باز شده. تمام فرماندهان نظامی از جریان آگاهند. همه رده های قضائی مسئول و غیر مسئول خبر شده اند. همه کسانی که باید بدانند و ندانند در جریان هستند. اگر در پایتخت ما زندگی میکنید احتمال آن که این جریان را بهتر از خود من بدانید بسیار زیاد است.
12- افسر تحقیق از شاکی میخواهد که مسائلش را مطرح کند . شاکی میگوید: (به حالت معتاد دز بالا خوانده شود) آقای پلیش بهش میگم تو بیچاره یک مستاجر بیچاره ای هستی بساط دود و دمت را جمع کن برات بد میشه . اون روز که ماشین توی کوچه بود رفت سوار ماشینش شد و شیشه را بالا کشید و گفت :" درشتت میکنم" منظورش همین کاری بود که کرد. فرداش یکی اومد و باهاش حرف میزد دستور زدن من را بهش میداد بعدش من دیدم که اون یارو یک جور عجیبی داشت من را از گوشه چشم شناسائی میکرد. بله من را کاملا شناسائی کردند. اینها که حمله کردند هشت نفر بودند به دستور این آمدند. دیشب هم موتوریه اومد سراغش باهاش حرف زد ورفت توی خونه شون .
13- خدایا من را ببخش ، چه خطائی کرده ام که یک نکبت معتاد از من شکایت میکند. خدایا یک آدم حسابی تو بساط نداشتی از من شکایت کنه اینقدر خجالت نکشیم. این کجای عدل است. همه چیز تغییر وضع داده است. اصل موضوع که بالاخره یکی به این آقا حمله کرده موضوع چی بوده تحت الشعاع شکایت از من قرار گرفته است.
14- آقا این طرف خیلی خرفت است. بهش رسوندیم که بابا جان این طرف خانم مارپل ما وکیل است و پدرت را در می آورد و در مرحله بعد ازت شکایت میکنه اما مثل اینکه خودش هم باورش شده. اصل قضیه یادش رفته
15- درس اخلاقی پرونده، اگر در کوچه با یک معتاد مشکوک مشکل پیدا کردید و از بد شانسی معتاد از شما شکایت کرد از نامردی همسایگان غافل نشوید.
16- این افسر های آگاهی واقعا زحمت میکشند ولی باید سیستم های اطلاعاتی قوی تری داشته باشد. خیلی حسن نیت دارند ولی با این همه وقت من زیاد تلف شد. اگر هرکسی بخواهد به همین راحتی اتهام بزند که خیلی افتضاح است. بعد از این مرحله نوبت من است که از این کفتر باز شکایت کنم باید روشن شود که این یارو چرا مسیر را منحرف میکند.
17- با پایان این بخش تقریبا در جریان موضوع قرار گرفته اید بخشهائی از اطلاعات را نمیتوانم حالا مطرح کنم باید پرونده مسیر قانونی را طی کند. اما سئوال من این است این یارو به چه حقی شکایت میکند و چرا قبل از تحقیقات لازم پلیس به پرس و جو از من میپردازد.
18- پرونده تا حالا حدود چهل صفحه شده است اگر برای هر صفحه 5 ساعت کار برده باشد میشود 200 ساعت کار یعنی بیش از یک نفر ماه از انرژی کار ، برای موضوعی انحرافی که اصل قضیه را گم کنیم. این یعنی هدر شدن منابع کشور.

بقیه داستان هنوز اتفاق نیفتاده است با پیشرفت کار ها و علافی بیشتر پادشاه در جریان قرار خواهید گرفت.
پیشنهادی برای اصلاح فرایند قضائی قسمت اول: مقدمه
ماسیس از هیروشیما تماس گرفته که من جریان محاکمه را و بازجوئی را متوجه نشدم بهش گفتم ای پسر زیبای پادشاه من خودم هم متوجه نشدم . این جوان درخواست کرده که جریان را کامل تشریح کنم و تحلیل ساختاری از مسائلی که در امور قضا در کشور وجود دارد ارائه نمایم و اصلاح و باز مهندسی فرایند یا به اصطلاح ما اتوبخاری ها "Process Reengineering" را پیشنهاد کنم.

به ماسیس گفتم پسرم مثل اینکه فراموش کردی که پدر تو پادشاه هست ولی وزیر کشور، دادستان کل و مسئول تشکیلات و روشهای مجلس و مهندس سیستم قضائی و کاتوزیان وسید حسن امامی نیست و کسانی که در این زمینه کار میکنند ظاهرا هیچ اهمیتی به بهره وری در حیطه فرایند جستجو های قضائی نمیدهند و نگرش نظام یافته سیستمی به موضوع ندارند . و علاقه مندند که این کلاف بیش از پیش گره بخورد و پیچیده تر گردد.
چون ماسیس هنوز جوان است نمیخواهم افسرده گردد برای روحیه اش خوب نیست برای همین گفتم اظهار نظر کنم فقط به خاطر ماسیس و بخاطر فرزند دشمنش شاید. هرچه باشد اوست که وارث این پادشاهی است
جریان حوادث را طبقه بندی شده و فهرست وار به اطلاع عموم علاقه مندان به جریانات پلیسی جنائی میرسانم.

1- قبل از وقوع هیچ حادثه ای: در ساعت حدود شش بعد از ظهر اواخر اردیبهشت با اتومبیل در بار وارد کوچه بن بست شدم. چون کوچه در بار چهار متر بیشتر عرض ندارد و یک ماشین در کنار کوچه پارک بود ضرورتا با زنگ زدن در منزل کوخ نشینان کنار کاخ آنان را از حضور خود آگاه کردم و یکی آمد و ماشینش را که وسط کوچه بود برداشت و من هم راندم تا جلو راه پله ها ساختمان اصلی ، هیچ حادثه غیر طبیعی اتفاق نیفتاده است

2- چند شب بعد ساعت 11 شب خوابیدم تا صبح سر حال بیدار شوم و قبراق به حل مسائل کشوری و لشکری بپردازم هنوزهیچ اثری از حادثه ای نیست

3- در ساعت یازده و نیم صدای شکستن شیشه و ضربه های پر سروصدا به در و پنجره ای شنیده شد و صدای گلوله هم آمد و در پی آن صدای آی کشتند و آی زدند و کمک کنید سراسر کوچه را گرفت

4- بعد از چند دقیقه لباس پوشیده و به کوچه مشرف شدیم که شلوغ بود از افراد کوچه همه جریان قتل را بدون اینکه کسی خواسته باشد توضیح میدادند. در ضمن مضروب را یکی از افراد خیر به دوش گرفته و به بیمارستان برد و پزشکان پاره دوز شروع به پنچر گیری مضروب کردند تا نمیرد

5- افراد در تحلیل های عمیقی که میکردند یک مرتبه با راهنمائی یکی از همسایگان به این نتیجه رسیدند که قاتل مشخص گردیده است و دست ها به علامت اشاره به قاتل که عوامل خود را برای قتل گسیل داشته به طرف من نشانه رفت . ما هم که به رسم نوع شغل و منشی که داریم هیچ محل نگذاشتیم و رفتیم و تخت گرفتیم خوابیدیم. البته در اندرونی دربار غلغله بر پا بود و تحلیل گران حقوقی و جنائی اختصاصی ما یعنی خانم مارپل و دختر خانم مارپل که کاراگاه های خصوصی من هستند و من افتخار خدمت به این دو کاراگاه زیبا رو را دارم، تا صبح به بررسی وضعیت و آرایش نیرو ها در کوچه چهار متری پرداختند و انگیزه ها را از ابعاد گونه گون ارزیابی کردند.

6- فردا صبح از نیرو های انتظامی فراخوانده شدیم برای ادای توضیح ما هم چون به قانون احترام میگزاریم پذیرفتیم و به کلانتری رفتیم که بسی آموزنده و جالب بود شاکی خود نیامد و ما چند ساعت علاف شدیم و آخر دست چند تا سئوال کردند که جریان ماشین در کوچه چه بوده ما هم گفتیم که تو هم در وسط کوچه پارک کنی همین کار را با تو میکنیم ، تذکر میدهیم تا راه ما را بند نیاوری و اگر من بخواهم برای هر کس که وسط کوچه پارک میکند یک گروه چاقوکش بفرستم که سرم خیلی شلوغ میشود. باعث مزاح و انبساط خاطر شد وما هم رفتیم گفتیم این جریان هم تمام شد. البته بگویم که هشدار دادم که آقایان جریان مشکوک است موضوع قضیه دیگری است. شاید مواد مخدر شاید ...... در این مرحله بررسی صحنه حادثه بسیار ضعیف بود پلیس از نظر بررسی مسئله و گرفتن اطلاعات در محل ضعیف عمل کرده است. به نظر نقص سیستم آموزش در نیرو های امنیتی شدیدا وجود دارد طرح آموزش و کارگاه های آموزشی در این نیرو ضروری است . برای طرح ها یک طرح کلان (Master Plan ) باید بدهیم که نیاز به مطالعه اساسی دارد.

7- بقیه داستان را در نوشتاری دیگر ارائه خواهم داد اگر سئوال دارید بپرسید. اگرچه شما ملت کمتر سئوال دارید و بیشتر جواب دارید و وقتی گندش در آمد میگوئید چرا؟
ماسیس حالا خوب بود تا اینجا؟دیگه قول میدم سخت ننویسم