من این دو حرف نوشتم چنانکه غیر ندانست. توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی.
قاتل،مقتول، پلیس
س: تو متهم هستی ، چی میگی؟
ج: چیزی ندارم بگم فقط میگم به چه دلیل
س: چاقو را از کجا آوردی؟
ج: من نخریدم یعنی نداشتم
س: یعنی پول نداشتی ؟
ج: نه چاقو نداشتم
س: با اینکه پول داشتی چاقو نخریدی؟
ج: چاقو احتیاج نداشتیم
س:آدما را کی فرستادی برای نیشی زدن یا کشتنش
ج:من نفرستادم
س: یعنی میگی اونها بی اجازه اینکار را کردند؟
ج: والله چی بگم؟
س: با ضارب که صبح حادثه صحبت کردی ، چرا به طور مشکوک به مضروب نگاه کرده اینجوری <>>^)( بهش نگاه کرده
ج: من چه میدونم؟
س: یعنی موافقی که با ضارب صحبت کردی ؟
ج: کی میگه موافقم ای بر پدر ضارب و مضروب لعنت.
س: آقا توهین نکن برات پرونده میشه؟
س: این عکس را میشناسی؟
ج: نه نمیشناسم
س: پس چرا باهاش حرف زدی؟
ج: من که حرف نزدم؟
س: پس چرا حرف نزدی؟
ج: چمیدونم چرا با ضارب حرف نزدم اگر میدونستم برای همچین موقعی لازمه حتمن حرف میزدم
س: من چی باید بپرسم؟
ج: تو باید دنبال مجرم بگردی نه دنبال نخود سیاه
س: چرا باید بگردم؟
ج: چون تو کاراگاهی باید بگردی چون مسئله شاید مواد مخدر باشه.
س: چرا تو قاتل نیستی که کار من امروز تموم بشه؟
ج:با قاتل شدن من مسئله توحل نمیشه، همینه که هست بزن بریم ادامه بده ......................

این داستان واقعی بود فقط با تغییرات در اسامی، اماکن ، داستان و بقیه تغییرات همین رابگم که موضوع کشتن معتاد توی کوچه جدی است و من متهم هستم این هم دنیائی داره
گربه زیبای من، از آخر و عاقبتش میترسم
گربه زیبای من، از آخر و عاقبتش میترسم
همیشه در خاندان پادشاهی ما از هفت هزار سال پیش، رسم بود که گربه جایگاه ویژه ای داشته باشد. از اجداد یاد گرفته بودیم که گربه بپرستیم این عادت عجیب فامیلی بود. گربه احترام دارد، گربه را دوست داریم ، از گربه حفاظت میکنیم گربه ... گربه .... گربه.... ما همیشه گربه بزرگی داشتیم و همگی سعی میکردیم که سلامتش را تامین کنیم گربه شده بود علامت خانوادگی ما ، اعتبار ما ، هویت ما و زندگی ما خلاصه ما بودیم و همه چیزمان این گربه ملوس بود

برای گربه ها اتفاقات عجیبی رخ میدهد که گاه در این سلسله بزرگ پادشاهی باعث نگرانی میشود. این گربه اقداماتی میکند شگفت تا حدی که گاه همه میترسیم و گاهی از خنده روده بر میشویم

1- در چند سال پیش طی یک زایمان بدون درد تعداد زیادی بچه آورد ولی همانگونه که رسم گربه ها است همه را خورد و فقط چند تا بچه عقب افتاده را نگهداشت. خوردن بچه خیلی چندش آور است حتا فکرش را هم نمیشه کرد
2- بعد از خون ریزی داخلی شدیدی که داشت بقیه امراض زمینه مساعد یافتند
3- به خاطر درک نکردن موقعیت دچار مشکلات عدیده شد. مدتها به فکر سلامتش نبود
4- دست به کارهای خطرناکی میزد که اصلا شایسته گربه ملوس ما نبود.
5-خودش را با سگ های محل مقایسه میکرد و رفقایش شغال های راه آب بودند.
6- به دلیل ویروس های بسیار خطرناکی که اغلب اندام ها را گرفته بود برای مدتی هار شد و با سگ های هار همسایه به هم افتادند. خسارت بسیار سنگین بود
7- بعد از مدتی ددری شد. بنای رفت و آمد های مشکوک را گذاشت. همه میدانند این پادشاهی بنای جنگ با کسی ندارد و به همان شدت رفاقت یواشکی و لاس زدن های با نامحرمان را از هر نوع که باشد محکوم میکند. حتی اگر از این گربه باشد که برایش گمان میکنم شاید هنوز هم عزیز باشد
ما هنوز از این گربه دل نکنده ایم اما جائی برای محبت هم باقی نگذاشته است
وقتی شجره نامه اش را بررسی کردم با تعجب دیدم که در گذشته خیلی بیش از گربه امروزی بوده ، بی اغراق اژدهائی بوده است
اما حالا : گربه من مریض شده ، یعنی هر کس ددری بشه مریض میشه، اگر کسی راه حلی برای این بیمار دارد بفرماید تا شاید معالجه شود. برای ما همه چیز بود قبل از اینکه به این حال افتد
ترسم از آن است که آن اژدهای سهمگین پارسال و گربه قشنگ دیروز، تبدیل به چند فقره موش زپرتی به درد نخور حقیر شود
از آخر و عاقبت این گربه خیلی میترسم
رئیس بانک جهانی به این بی لیاقتی نوبر است
وقتی که خبرگزاری ها جار و جنجال راه انداختند که آقائی به نام "پل ولفوویتس" رئیس بانک جهانی حقوق دوستش را افزایش داده، راستش اول ازش خوشم اومد. گفتم باریکلا این را میگویند رفاقت .
بعد این پدر سوخته شروع کرد به لابه و توبه که غلط کردم دیگه از این کار ها نمیکنم. من را اخراج نکنید. یکی نیست بگه این خانمی که تو باهاش دوست بودی را براش جوابی داری؟ دیگه روت میشه ازش یک ماچ ناقابل بخواهی؟ توی سرت نمیزنه چه برسه به مغازله اساسی تر

اگه دادگاهت را تصویر کنم این شکلی میبایست میبود:

میگه چرا باهاش رفیق شدی؟ خوب بگو چون دوستش داشتم
میگه چرا حقوقش را اضافه کردی؟ بگو چون رفیقم بود
میگه چرا پست بالاتر براش گرفتی؟ خوب بدبخت بگو چون سطح حقوقش مناسب پستش نبود
اگر اینها را میگفتی که بازنده نمیشدی

مگه چقدر حقوق میگرفتی که از عشقت گذشتی؟
آقای پل ولفوویتس نمیدانم که چرا تو را برای این شغل مهم انتخاب کردند یعنی ریاست بانک جهانی
اگر شعور داشتی نمیگویم عاشقانه ولی اگر اقتصادی و اجتماعی هم کله ات را به کار می انداختی و پای قضیه می ایستادی میدونی چه اتفاقی می افتاد .

همه جا صحبت تو بود روزنامه ها، مجلات ، شو های تلویزیونی ، تا خانم ها اسم تو را میشنیدند مخصوصن دختر مدرسه ای ها حتا مدرسه های آخر احمد آباد و حوالی پاچنار ، اشک میومد توی چشماشون و چشم ها هم کلاپیسه میرفت. و منتظر دریافت کادو هائی بودند که یک غول تشنی میاره براشون و باید فقط نشان تجاری تو را داشه باشه.

روز اعتراف تو به عشقت و دست کشیدن از کارت در این بانک برای مردم جهان جاودانه میشد . و تو فروشگاه های "هدیه ولفوویتس" را در دنیا راه می انداختی

خاطراتت را مینوشتی و ملیونها نسخه اش فروش میرفت از اون خاطرات فیلم هم میساختند تو هم به نوائی میرسیدی

عطری با مارک "معشوقهء پل" درست میکردی و میزدی رو دست بیژن و حالش را میگرفتی
......
از همه مهم تر جلو اون خانمه این همه خفت نمیکشیدی

مرده شور این عشق بند تنبانی ات را ببرند . آبروی هرچه مرد و هر چه عاشقه بردی تازه آبروی هرچه کاسبه بردی، حقت بود که اخراجت کنند. به گمانم برای همین آخری اخراجت کردند
ماموریت برای وطنم
ماموریت برای وطنم
ای ملت من، این پادشاه سابق شما نبود که ماموریت برای وطنش را مینوشت بلکه من هم پادشاه حاضر و آماده شما هستم که ماموریت برای وطنم داشته ام و دارم و آنرا مینویسم تا بر رموز سلطنت واقف شوید ، تازه برخلاف پادشاه قبلی خودم مینویسم نه شجاع الدین شفا
در این ماموریت جدید که در پیش است از سوی سندیکا به سفری تحقیقاتی تفریحاتی به فرنگ خواهم رفت تا مسائل فنی و تکنولوژی ماشین های جدید را بررسی کنم. در آینده نیز در صورتی که صلاح بدانم از این سفر خواهم نوشت. اما خاطره ای آموزنده از سفری که چندین سال پیش بنا بر وظیفه پیش آمد در همین حوزه فناوری تعریف میکنم ، برای مارکوپولو های جوان دولتی و نیمه دولتی و خصوصی دولتی آموزنده است.

بنا بر اعتقادات در این سفر ما یک فروند آفتابه ملوکانه به همراه همراهان سلطتنتی به دیار کفر بردیم و با چه مشقتی آنرا از دست پلیسهای مرزی اجانب گذراندیم که خود حکایتی شگفت است. اما بشنو ای جوان که آن آفتابه که توسط پلیس بسیار مورد مداقه قرارگرفت و جنس، شکل و حجم و طعم آن تحقیق شد چه عاقبت به خیر شد.

چون به پاکی و نجسی خیلی اعتقاد دارم و همه این را میدانند این ابزار را با خود در هتل البته در خفا می داشتم و در هنگام استفاده از آبریز گاه (همان مبال به لسان عرب است) این ابزار به کار بود و پس از استفاده ابزار را در زیر تخت پنهان میکردم. اولین شب چنین کردم و فردا که پس از پایان کار روزانه به هتل آمدم دیدم که افتابه پر از گل رز بر روی میز زیبائی خویش را به رخ هر بیننده ای میکشد و جلوه گری میکند.

این کار هر روز تکرار شد هم استفاده از آفتابه و هم پنهان کردن و هم دسته گل که دانستم کار پیشخدمت مه پیکر است.
گذشت تا اینکه روز خداحافظی فرا رسید و آماده بازگشت به سرزمین پدری شدم و با کمال تعجب شاهد شدم که پیشخدمت هتل ، آن دختر خانم زیبا روی سوالی کرد که : آقای فلانی چرا این گلدان زیبا را هر شب زیر تخت خواب پنهان میکنید حیف نیست؟ با این طراحی بدیع شرقی؟
و من گفتم پنهان میکردم تا امروز که برمیگردم آن را به تو حوری بهشت هدیه دهم به رسم یادگار . و هدیه را با شعف و شادی قبول کرد . چرا که هدیه ما شرقی های سخاوتمند نازک خیال، لعبت شناس را ، آن هم از سوی من در کسوت پادشاهی نمیتوان رد کرد.

فکر میکنم با این کار بخشی از رسالت فرهنگی خود را انجام داده ام.
تقصیر بنده نیست ، معمولن ماموریت برای وطن اینجوری از آب در می آید.
دبیرستان ادب
دبیرستان ادب
دوستان خبر آوردند که همه آن بچه هائی که از دبیرستان ادب فارغ تحصیل شده اند در پنج شنبه آخر اردیبهشت در دبیرستان گرد هم می آیند . در ضمن شام هم هست ، من هم که هلاک شام هستم رفتم ببینم چه خبر است و همکلاسی هایم را پیدا کنم.
از آن تاریخ نمیتوان گفت چند سال ولی تقریبن 1000 سال گذشته بود . جمعیتی بیش از 500 نفر آمده بودند . تعدادی اندکی یکدیگر را میشناختد البته چون جهان گرد است خیلی ها یکدیگر را از محیط های کارشان میشناختند. هرچه دقت کردم اثری از هم کلاسی نبود البته آشنا زیاد بود .

در یکی از آن کتابهای دوره دبیرستان داستانی بود که دو تا همشاگردی با هم قرار میگذارند که چندین سال بعد یکدیگر را در فلان محل ملاقات کنند و خلاصه اینکه در آن تاریخ یک دزد ویک پلیس در محل موعود به هم رسیدند. و پلیس ناچار میشه دزد رو دستگیر کنه

داشتم میگفتم که همه بودند ولی از همشاگردی خبری نبود. حسن کبابی ، رضا شورلت، اصغرسلمونی، هروس میکانیک ..... اینها آشنا های من بودند و بقیه از مقامات لشکری و کشوری. جای شما خالی در مجموع هرچه همکار و قوم خویش و همسایه بود دیدیم و از همکلاسی خبری نشد. جالبه که بعضی از مقامات از طریق تلفن همراه پیام فرستادند. یکی معاون وزیر یکی فرمانه نیرو یکی استاد دانشگاه یکی رئیس صنعت خوش گذشت این هم شب خاطره انگیزی بود. همه دنبال گذشته خودشون میگشتند که دیگه پیداش نبود.

حاصل اینکه من و حسن و اصغر و هروس و مرتضا با هم بودیم و فرمانده و مدیر عامل و معاون وزیر و رئیس ستاد نماز جمعه با هم بودند. ما از نرخ خشک شوئی و قیمت فیلتر روغن و تو خیابان افتادن مغازه هروس و بیکاری جواد پسر مرتضا و این جور چیز ها با هم صحبت کردیم و بزرگان هم از توسعه کشور و انرژی هسته ای و نظم عمومی و سد احداث شده در حال آب گیری برای ما صحبت کردند.

هی ما با هم صحبت کردیم و اونها برای ما
ما از اینکه با هم بودیم و با هم حرف میزدیم کیف کردیم و اونها هم از اینکه برای ما سخنرانی میکنند لذت بردند. همه لذت بردیم
شام خوبی هم خوردیم دستشان درد نکند .
خوشبختانه کسی هم اون شب دستگیر نشد. آره اونجا همه با هم همکلاسی بودیم همین
اخراجی ها یا لمپنی هنرمند شده است
آقای فیلم ساز امروز ، برادر چماق بدست دیروز، هنرمند روزنامه نگار
آیا تنها نمایش زشتی ها دردی را دوا میکند؟ من از این راه کار ها زیاد دیده ام .
دو احتمال وجود دارد
1- یا من که فیگور اصلاح طلبی و افشا گری میگیرم ناآگاه و احمق هستم
2- یا اهداف خاص خویش را دنبال مینمایم درجه جهل جامعه را میسنجم

من احتمال احمق بودن افراد را نمیتوانم بپذیرم ، بیشتر تصورم بر آن است که مسئله درآمد زائی مطرح است . بطور خلاصه نان را باید به نرخ روز خورد
من حرف برای گفتن زیاد دارم ، شما که از یک فیلمساز و فیلم مسخره مبتنی بر لمپنیسم اش چنان حمایت میکنید تا در صدر جدول درامدی و شهرت قرار گیرد در پی چه چیزی هستید. اگر قرار است حقه بازی های عقب مانده ترین قشر های جامعه را ببینید اینکه نیاز به فیلم ندارد. به دور و بر خود نگاه کنید به آدم هائی که به خبال خیلی ها موفق هستند و در طی این چند سال بارشان را بسته اند و درجات اجتماعی کاذب یافته اند بر اساس رذالت هائی که بر فرصت هائی که بستر حرکات اجتماعی این چند دهه حاصل شده است
بیائیم به بی ارزش ها ارزش نیفزائیم. برخی از پدیده ها ذاتن بی اعتبار است مانند هنری که فیلمساز چماق بدست ما ارائه دهد. راه کار آینده همه ما در دستان چماق بدستان نباید باشد
در بالاتری ارزش حتا ریالی قرار گرفتن فیلمی که این افراد میسازند نگران کننده است. نگران انتخاب این مردم باید بود
این فیلمساز ، آن استاد دانشگاه علی قمی ، آن مقام دولتی ، آن معتبر اقتصادی دارای هویتی شخصی هستند که ما باید آن را بپذیریم یا نپذیریم. اعتبار این لشکر معلول ذهن را چه کسی به ایشان بخشیده است ؟
من هرگز نپذیرفته ام که علی قمی ها استاد باشند چرا که تعریف استاد و مسیر رشدش غیر از آن است
من هرگز نپذیرفته ام که ده نمکی افشا گر انحطاط باشد چرا که خود سمبل آن بوده ،در طی جوان سالی تا میان سالی من از خاطر نخواهم برد که جهل و تخریب و نکبت را پیش برده است.
من هرگز نپذیرفته ام که رانت خواران این ده ها سال سرمایه گذار پیشرو، مخاطره جو برای توسعه آتی این ماتم کده شده باشد
این نپذیرفتن، عناد با خویشتن نیست که بر اساس نتیجه حاصل از عملکرد این خیل بی بته گان است .
استاد ما ، فیلم ساز ما ، سرمایه گذار ما و فرهیخته گان ما اینها نیستند. این ملت هنوز آنقدر به حقارت نیست که اینها را پذیرا باشد .
دلم میخواست نظر همه شما را که خواننده این نوشته هستید بدانم کاش مینوشتید
غیرت ما مرد ها
جند مغازه اون طرف تر از دولت سرای این پادشاهی بارگاه فمینیستی چند تا خانمه که به کار تولید راحت الحلقوم مشغولند. این پادشاهی هرچی که نبوده طرفدار خانم ها که بوده در این دیگه شکی نیست
یکی از این هم محلی ای های من که عقلش به اعتبار حرف علما نصف است و شهادتش نصفه حرفی زد که خیلی بهم گرون تموم شد. یعنی راستش را بخواهی خجالت کشیدم ایشان گفت :
آقا بخاری اگر سر من و زن تو و بقیه چادر چپوندند همانقدر که مشکل منه بی غیرتی تو و بقیه هم محلی ای های ما هم هست.
از خجالت آب شدم، پنهان شدم عرق کردم . در رویا بودم و صدائی از دور شنیده شد:......
این که با آستین کوتاه اومده بگیرین جریمه اش کنید. حالا دیگه ریشت را هم دو تیغه میتراشی نانجیب . روسری ات را بکش جلو تر پشم و پیلی های سینه ات پیدا نشه بلا ، خیلی وسوسه انگیزه. و شعاری به در و دیوار زده شد که " مروارید مرد در صدف چادر زیبا تراست" . حجاب برتر چادر است به شرط اینکه آبخور سیبیل ها را کوتاه کنید
مانتو سرای طیب . مانتوی مردانه از چین رسید. مرد در چادر جذاب تر است.
فریاد زد : اخوی حجابت ؟ ترسیدم یکی از همین خانم های همسایه سرش داد زد که : آی برو دنبال کارت پدرسوخته با ناموس مردم چکار داری؟
و بازم خجالت کشیدم .
میگم که ما هفتاد میلیون تقسیم بر دو ، همه باید خجالت بکشیم که با اون نیمه ما چه میکنند.
داستان گاو ما
درختی که تلخ است وی را سرشت
گرش بر نشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر ببار آورد
همان میوه تلخ بار آورد
فردوسی

آقا خودش میره خواستگاری میکنه اصلن از من هم نمیپرسه که این کار درسته یا نه ، مذاکره بکنم یا نه، چی چی بگم؟ چی چی نگم؟ بزرگترم را آوردم هر چی اون بگه همونه . از همون اول خراب کردی که از من نپرسیدی که حالا باید به این حال بری صحبت کنی . فکر میکنی اگر بخرند چند میخرند؟ تازه گفتم اگر.
بیا قشنگ بپرس که چه کاری خوبه چه کاری بده.
آخه بهش میگم اینجوری که نمیروند خواستگاری . کار آداب داره . نه به اون اختلاف کردنت که هیچ اصول پذیرفته شده ای نداشت نه به این مذاکره ات. ترسم که با تو کاری نداشته باشند ولی خسارت این لات بازی های تو را من باید بدم
حالا میری اونجا . اگر جلو تو حجابش را رعایت نکرد چی؟ اومد جلو با تو دست داد چی؟ تو که عاشق شدی و کاریش نمیشه کرد فکر کنم میروی که بند را کامل آب بدی از خدا همین را میخواهی
میخواهم بدونم تا کی میخواهی از من نپرسی و سر خود هر کاری شد بکنی ، والا بی آبروئی بیشتر میشه . ما داریم خرجت را میدیم هرچی گند زدی گفیتم بزرگ میشه عاقل میشه اما نشد که نشد
به رفیقی گفتم که این طرف اینجوریه گفت میشناسمس به قول معروف
گاو ما شیر نمیده اما ماشالا به شاشش