وقتی که خبرگزاری ها جار و جنجال راه انداختند که آقائی به نام "پل ولفوویتس" رئیس بانک جهانی حقوق دوستش را افزایش داده، راستش اول ازش خوشم اومد. گفتم باریکلا این را میگویند رفاقت .
بعد این پدر سوخته شروع کرد به لابه و توبه که غلط کردم دیگه از این کار ها نمیکنم. من را اخراج نکنید. یکی نیست بگه این خانمی که تو باهاش دوست بودی را براش جوابی داری؟ دیگه روت میشه ازش یک ماچ ناقابل بخواهی؟ توی سرت نمیزنه چه برسه به مغازله اساسی تر
اگه دادگاهت را تصویر کنم این شکلی میبایست میبود:
میگه چرا باهاش رفیق شدی؟ خوب بگو چون دوستش داشتم
میگه چرا حقوقش را اضافه کردی؟ بگو چون رفیقم بود
میگه چرا پست بالاتر براش گرفتی؟ خوب بدبخت بگو چون سطح حقوقش مناسب پستش نبود
اگر اینها را میگفتی که بازنده نمیشدی
مگه چقدر حقوق میگرفتی که از عشقت گذشتی؟
آقای پل ولفوویتس نمیدانم که چرا تو را برای این شغل مهم انتخاب کردند یعنی ریاست بانک جهانی
اگر شعور داشتی نمیگویم عاشقانه ولی اگر اقتصادی و اجتماعی هم کله ات را به کار می انداختی و پای قضیه می ایستادی میدونی چه اتفاقی می افتاد .
همه جا صحبت تو بود روزنامه ها، مجلات ، شو های تلویزیونی ، تا خانم ها اسم تو را میشنیدند مخصوصن دختر مدرسه ای ها حتا مدرسه های آخر احمد آباد و حوالی پاچنار ، اشک میومد توی چشماشون و چشم ها هم کلاپیسه میرفت. و منتظر دریافت کادو هائی بودند که یک غول تشنی میاره براشون و باید فقط نشان تجاری تو را داشه باشه.
روز اعتراف تو به عشقت و دست کشیدن از کارت در این بانک برای مردم جهان جاودانه میشد . و تو فروشگاه های "هدیه ولفوویتس" را در دنیا راه می انداختی
خاطراتت را مینوشتی و ملیونها نسخه اش فروش میرفت از اون خاطرات فیلم هم میساختند تو هم به نوائی میرسیدی
عطری با مارک "معشوقهء پل" درست میکردی و میزدی رو دست بیژن و حالش را میگرفتی
......
از همه مهم تر جلو اون خانمه این همه خفت نمیکشیدی
مرده شور این عشق بند تنبانی ات را ببرند . آبروی هرچه مرد و هر چه عاشقه بردی تازه آبروی هرچه کاسبه بردی، حقت بود که اخراجت کنند. به گمانم برای همین آخری اخراجت کردند